سلااممممممممممم بچه ها چطورین امیدوارم از اولین تست من که داستان هست خوشتون بیاد حتماااااااا لایک کنید بوسسسسسس بوسسسسسسس
اسم شخصیت های دختر;bella-billie-lisa-iu- شخصیت های پسر;adrin-stio-steven-ayhan
از زبان بلا/هووففففففففف واقعا حوصلم سر رفته دو روز دیگههههههه دانشگاه ها شروع میشههههههههو اصلااااااااااا حوصله دانشگاه رو دیگه ندارم ولی خدارشکر دیگه ترم اخرم و 23 سالمه.شب شده بود ساعت گذاشتم تا صبح بیدار شم و برم ثبت نام کنم تو دانشگاهههههههههه اههههههه باید خیلی زود بخوابمممممممم.بیدار شدم دیدم ساعتم داره زنگ میخوره و بیدار شدم اهنگ گذاشتم با رقص رفتم توی دسشویی و مسواک هم با ریتم زدم.خلاصه کارامو کردم و و راه افتادم بیرون.رسیدم دم دانشگاه دیدم از دانشگاه به اون خوشکلی سال پیش الان چقدر فرق کرده الان یجاییی به ترسناکی هالویین شده دانشگاه به رنگ سیاه تبدیل شده و حس میکردم روح و جن داره.با کلی ترس رفتم ثبت نام کردم ولی اصلا از دانشگاهم راضی نیستم.
بچهههههههههههههه ها الان دیدم اسم شده دانشاه شیطانی منظورم دانشگاه شیطانیه. رفتم خونه به دوستام زنگ زدم گفتم پلن بریزیم بریم بیرون اونا هم قبول کردن کل اکیپ رفتیم شهر بازی و کلییییییییی خوش گذشت قرار شد امشبو خونه ما بخوابیم.از زبان بیلی/بلا بهمون درخواست داد خونش بمونیم چند نفر گفتن نه ولی چنتامون گفتیم باشه.از زبان بلا/سوار ماشینشون کردمممممممممممم و اهنگ گذاشتیممممممم و کلیییییییییی توی ماشین رقصیدیم.رسیدیم خونه فیلم دیدیم کیک درست کردیم و مافیا بازی کردیم چون زیاد بودیم 7 نفر بودیم و اکیپمون 10 نفرست.شب شد تا صب بیدار بودیم و اصلا یادمون نبود که دانشگاه بودیم/بچه ها اینا همه تو یه دانشگاهن و تو یه کلاسن همه 23سال داریم/بالاخره سلعت3خوابمون برد و وقتی بیدار شدیم ساعت
ساعت 7 و نیم بود و همه با جیغ کارامون رو کردیم و ارایش کردیم/همه دخترن/سوار ماشین شدیمو رسیدیم دانشگاه.رفتیم تو کلاس و معلم خودشو معرفی کرد معلم;سلام من ادرین هستم معلم جدیدتون 30 سالمه و از الان کلاسو شرو میکنیم.ارتمیس بهم گفت;بلا حس نمیکنی معلم دندان خوناشامی داره و دوتا نقطه سیاه روی گردنشه.بلا;وایییییییییی ارههههههه میبینم بنظرت خوناشامههههه.ارتمیس;وایییییی ارهههههههههه منم همین حسو دارم حتما برای همین مدرسه انقدر عجیب شده.بلا;ارهههههههههههههههه و یهو معلم گفت ساکت الان زنگ ازمایش بود و رفتیم توی ازمایشگاه و درباره اینه و این چیزا بود یهو معلم که از جلوی اینه رد شد همه دیدیم که معلم توی اینه دیده نشد و ترسیدیم ولی به روی خودمون نیوردیم.به کامیلا گفتم;کامیلا اصلا چیزی از معلم نپرس یهو میخورتت با خندخ اونم خندید.معلم;بیاین جلوی اینه و یکی از بچه ها نور رو کنار بلا بندازه و ببینید چی میشخ
رفتم و کنارم نور انداخت و یهو دیدیم من به شکل ترسناکی چشمام یهو چپ شد و درست شد.همه جیغ زدیم بعد معلم گفت;نترسید این یه چیز خیلی عادیه.زنگ خورد و رفتیم تو حیاط دوستم برام تعریف کرد که یهو چشمات چپ شده اخه خودم نفهمیدم چی شد
خب بچه ها لایک و کامنت یادتون نره حتما پارت بعد را زود تر میزارم
نتیجه 1
دوس نداشتی
نتیجه 2
دوست نداشتی
نتیجه 3
خیلییییییییی دوست داشتی
نتیجه 4
عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی زیاد دوست داشتی
نظرات بازدیدکنندگان (1)