
خب خب..یه داستان دیگه به قلم نکوسنسه؛

_خانم ادواردز،میشه بگی چی باعث شده فکر کنی میتونی سر کلاس ریاضی به جای گوش دادن به درس کتاب بخونی؟ اگنس درحالی که از خجالت سرش را پایین انداخته بود جواب داد:« ولی ریاضی بلدم، و درس خسته کننده بود و کتاب نه..خیلی جالب بود و نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم...». دبیر ریاضی و دبیر ادبیات هردو با قیافه هایی جدی به اگنس و خانم مدیر خیره شده بودند. دبیر ریاضی،خانم مایلز از دبیر ادبیات،خانم هوفنبرگ پرسید:«حالا چیکار کنیم؟خیلی خوبه که ادبیاتش و ریاضیش همیشه بیسته ،اما اینکه به معلم احترام نذاره و وسط کلاس کتاب بخونه...». اگنس با چشمانی که احساس خاصی القا نمیکردند گفت:«ولی فکر میکنید چی باعث شد این جسارت رو پیدا کنم که سرکلاس کتاب بخونم؟». سه بزرگتر حاضر در اتاق باهم نگاهی رد و بدل کردند؛نمیدانستند این بحث دارد به کجا میکشد. اگنس ادامه داد:«خب معلومه! شما بودین. ادبیات که میخوندم،تونستم بفهمم من میتونم با ادبیات ارتباط زیادی بگیرم. بعد،به لطف شما ریاضی خوندم و فهمیدم که ریاضیم چقدر خوبه و باعث شد خودم خودجوش تر به سراغش برم و بعد،به خاطر اینکه شما یادم دادین که مغز آدم توانایی انجام چندکار رو باهم داره تصمیم گرفتم همزمان کتاب بخونم،که کار لذت بخشی بود و به درس گوش بدم،درسی که بلد بودم و این باعث شد بتونم تمرکزم رو افزایش بدم و بتونم دوتا کار رو انجام بدم و از هردوش لذت ببرم». سه بزرگتر بار دیگر به هم نگاه کردند. نمیدانستند باید از این دانش آموز تمجید میکردند یا تخریب؟ خانم مدیر پس از چندلحظه فکر گفت:«روی کارنامه ت تاثیر نمیذاریم ولی به مدت یک هفته زنگ تفریحا توی کلاس میمونی و سوال ریاضی حل میکنی.حواست باشه دیگه تکرار نشه!». اگنس خندید و از در دفتر بیرون رفت:«ممنونم!». مدیر هم لبخند زد و برگشت سر کارهایش:«عجب دختریه». زنگ پایان مدرسه خورد و اگنس از در مدرسه به بیرون خزید. کتابش را از کیفش بیرون آورد و همانطور که به سمت خانه راه میرفت،مشغول خواندن شد. نزدیک بود چندبار به خاطر اینکار با مشاین ها تصادف کند،ولی به صورت خنده داری همچنان مصمم به خواندن ادامه میداد. قلب اگنس فقط و فقط برای کتاب و انیمه و نوشتن و آشپزی و والیبال و بسکتبال و شنا و پیانو و باران میتپید. هدف های زندگیش بودند. برایش خیلی مهم نبود پیش بقیه آدمها باشد یا نه،فقط میخواست به کارهای خودش برسد. دوست نداشت اجازه بدهد کسی به روش زندگیش ایراد بگیرد،چون موقع انجام اینکارها بود که او احساس زنده بودن میکرد. با کتاب خواندن و انیمه دیدن میتوانست خودش را به دنیاهای دیگری برساند. با نوشتن میتوانست دنیای دیگری برای بقیه خلق کند. با ورزش میتوانست خودش را به چالش بکشد. با پیانو میتوانست دلنشینی را به مردم برساند و با آشپزی هم میشد طعم خوشمزه ای را برای خود درست کند. درسش و هوشش هم خوب بود. او کاملا خود را دختری معمولی میخواند. ولی آیا واقعا واژه "معمولی" صفتی برای توصیفش بود؟ خیلی ها تا به حال گفته بودند که زندگی فقط کارهایی که او میکند نیست و مجموعه ای از مهارتهاست،ولی اگر اینها مهارت های زیادی نبودند پس چه بودند؟ کلید را در در خانه چرخاند و وارد شد. ارنست،برادر بزرگترش در را باز کرد:«اوه،اگنس!مثل اینکه زنده برگشتی خونه».

اگنس با تعجب پرسید:«منظورت چیه؟». ارنست به کتاب توی دست اگنس اشاره کرد:«همین روزاست که بخاطر کتاب خوندن و راه رفتن تصادف کنی..عی بابا دختر تو چرا هیچوقت به حرف هیچکی گوش نیمدی؟». اگنس خندید:«از داداشم یاد گرفتم!». ارنست هم خندید:«فک کنم همینطوره. لجبازی توی خانواده ما یچیز ارثیه نه؟». اگنس درحالی که به اتاقش میرفت گفت:«مثل اینکه همینطوره». لباس هایش را عوض کرد و به سالن برگشت:«هی..نظرت چیه یکم برات پیانو بزنم؟». _فکر خوبیه..بزن! اگنس پشت پیانو نشست و دست هایش را روی کلیدها تنظیم کرد. ارنست هم روی کاناپه نشست و به پیانو زدن اگنس گوش داد. مدت زیادی اینطور گذشت. اگنس بالاخره از جا بلند شد:«ارنست،نظرت درمورد یکم کیک چیه؟». ارنست جواب داد:«بنظر ایده خوبی میاد». اگنس بلند شد و مواد لازم کیک توت فرنگی را برداشت. خیلی وقت بود که زندگیشان اینطور میگذشت. پدر و مادرشان مریض شده و فوت کرده بودند و اگنس و ارنست مانده بودند تنها. البته خوبی اش این بود که باهم کنار میامدند.ارنست که دیگر دوران دانشگاهش به اتمام رسیده بود کار میکرد و خرج زندگی را درمی آورد و اگنس که سال اول دبیرستان بود در تعطیلات کار میکرد. ارنست جلو آمد و به شانه اگنس زد:«کیک آماده نشد؟ از اونموقع تاحالا بوش خونه رو برده..اونوقت تو گرفتی خوابیدی؟». اگنس به خودش آمد و دید کنار گاز خوابش برده و اشک از چشمانش روان است. جواب داد:«داشتم..خواب قبلا رو میدیدم...». یادش آمد، حین بیماری ای که منجر به مرگ آنها شده بود،به پدر و مادرش گفته بود:«مامان!وقتی حالت بهتر شد،بیا مثل همیشه برام کتاب بخون،باشه؟بابا،تو هم مثل همیشه برام شعر بخون...باشه؟». ولی دیگر کسی نبود که برایش کتاب بخواند و شعر بگوید.

تکه های کیک را قاچ کرد و برای ارنست برد. خودش هم نشست و متفکر درحال جویدن شد. ارنست با تعجب به او خیره شد:«به چی فکر میکنی،اگنس؟خیلی توی تفکراتت غرق شدی». اگنس جواب داد:«اوه،هیچی...فقط داشتم به داستانم فکر میکردم». _خب؟چه اتفاقی توی داستان افتاده؟ اگنس جواب داد:«موضوع اینه که شخصیت اصلی داستانم یه دختریه که دنبال عشق میگرده. از یه آهنگ ایده ش رو گرفتم. اینجوریه که پدر و مادر دختره خیلی آدمای خودخواه و افاده ای ای هستن و به دخترشون عشق و محبتی که لازمه رو نمیدن و بجاش خیلی بهش سخت میگیرن. اون دختر هم کم کم احساس میکنه باید به انتظاراتی که پدر و مادرش ازش دارن رو برآورده کنه.توی این راه،فراموش میکنه که خواسته های خودش چی بودن،از جمله تمام احساسات و آرزوهاش و چیزهای دیگه ای از این قبیل. مثل همه آدمهای دیگه ای که اینجوری میشن،دختر هم شروع میکنه به گشتن به دنبال معنای اصلی احساسات و اول از همه دنبال احساساتی که بقیه به عنوان احساساتی که حس خوبی میدن میگرده. برای مثال،"عشق" "خوشحالی". شروع میکنه به برآورده کردن انتظارات مردم. برای مثال سعی میکنه خیلی خوش رفتار باشه و درساش رو کامل بخونه،و چیزایی از این قبیل. بزرگ تر و بزرگ تر میشه و حالا با اینکه انتظارات مردم ازش کمتر شده بازم میخواد کامل تر و کامل تر باشه. برای درس هاش تلاش میکنه تا نفر اول کلاس بشه،آدم ورزشی ای میشه و... ولی کسی به اندازه کافی بهش توجه نمیکنه. بخاطر تلاش برای عالی بودنش،همه ازش متنفر میشن و با نفرت باهاش رفتار میکنن و اون فکر میکنه که همه عاشقشن.. و احساس میکنه که خوشحالی رو پیدا کرده. یه روز یکی بهش میگه:چرا نمیری بمیری؟ و اون هم فکر میکنه طرف از عشقش گفته و خودش رو میکشه،اونم با فکر اینکه شادی رو پیدا کرده...». ارنست،مجذوب حرف های خواهرش شده بود:«خب؟مشکلش چیه؟کاراکترپردازی قوی ای داره که...». گونه های اگنس گل انداخت:«مرسی..فقط مشکلش اینه که نمیدونم چیجوری باید داستان رو پیش ببرم که خواننده متوجه احساسات کاراکتر بشه... میدونی،اگه کاراکترم واقعی بود خدا میتونست بی نقص خلقش کنه. ولی الان خالقش منم و حقش اینه که درست و کامل خلق بشه...». ارنست لب هایش را به هم فشرد:«هی،اگنس،تاحالا به این فکر کردی که شاید ماهم واقعی نباشیم؟».

اگنس به برادرش خیره شد:«چی؟». ارنست تکرار کرد:«شاید ماهم وجود نداشته باشیم. شاید فقط توی ذهن یه نفر باشیم و اینا همش الکیه. شاید ما هم توی داستان یه نفر دیگه باشیم». اگنس جواب داد:«ولی چجوری فکر میکنیم؟». ارنست جواب داد:«فکرامون مال خودمون نیست و نویسنده مون اونا رو توی مغزمون قرار میده». اگنس گفت:«ولی چرا ما؟حتی اگه این فرضیه رو قبول کنیم...چرا ما رو به عنوان کاراکتر انتخاب کرده؟ و چرا باعث شده تو فکر کنی که واقعی نیستی؟اگه قراره به واقعی نبودن فکر کنی،باید این جنبه ها رو هم درنظر بگیری». ارنست خندید؛خنده ای تلخ.«اینکه چرا ما رو انتخاب کرده رو،من از کجا باید بدونم؟اون ما رو بخاطر داستان خودش انتخاب کرده. شاید لازم بوده کاراکتراش ما باشیم... و شاید میخواسته ما بدونیم که آفریده اونیم». نویسنده از جایش بلند شد و به متن داستانش خیره شد؛تا اینجا را نوشته بود: اگنس سرجایش نشست و چندلحظه فکر کرد. به نتیجه ای نرسید و بعد هم به اتاقش برگشت تا کتاب بخواند. نویسنده به داستانش نگاه کرد. یعنی خوب از آب در آمده بود؟داستان قشنگی میشد؟ کاراکترهایش خوب بودند؟ موضوعش چطور؟کار درستی کرده بود که میخواست در این داستان با کاراکترش حرف بزند؟ افکارش را هم روی کاغذ خالی کرد. با چشمان خسته و خواب آلود به ساعت خیره شد،دیر شده بود. بین ملحفه های تختش خزید و زود خوابش برد. نویسنده،مثل همیشه ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد. صبحانه مختصری_نان تست و تخم مرغ همراه یک فنجان قهوه_ خورد و بعد مشغول نوشتن شد:

اگنس به برادرش خیره شد:«چی؟». ارنست تکرار کرد:«شاید ماهم وجود نداشته باشیم. شاید فقط توی ذهن یه نفر باشیم و اینا همش الکیه. شاید ما هم توی داستان یه نفر دیگه باشیم». اگنس جواب داد:«ولی چجوری فکر میکنیم؟». ارنست جواب داد:«فکرامون مال خودمون نیست و نویسنده مون اونا رو توی مغزمون قرار میده». اگنس گفت:«ولی چرا ما؟حتی اگه این فرضیه رو قبول کنیم...چرا ما رو به عنوان کاراکتر انتخاب کرده؟ و چرا باعث شده تو فکر کنی که واقعی نیستی؟اگه قراره به واقعی نبودن فکر کنی،باید این جنبه ها رو هم درنظر بگیری». ارنست خندید؛خنده ای تلخ.«اینکه چرا ما رو انتخاب کرده رو،من از کجا باید بدونم؟اون ما رو بخاطر داستان خودش انتخاب کرده. شاید لازم بوده کاراکتراش ما باشیم... و شاید میخواسته ما بدونیم که آفریده اونیم». نویسنده از جایش بلند شد و به متن داستانش خیره شد؛تا اینجا را نوشته بود: اگنس سرجایش نشست و چندلحظه فکر کرد. به نتیجه ای نرسید و بعد هم به اتاقش برگشت تا کتاب بخواند. نویسنده به داستانش نگاه کرد. یعنی خوب از آب در آمده بود؟داستان قشنگی میشد؟ کاراکترهایش خوب بودند؟ موضوعش چطور؟کار درستی کرده بود که میخواست در این داستان با کاراکترش حرف بزند؟ افکارش را هم روی کاغذ خالی کرد. با چشمان خسته و خواب آلود به ساعت خیره شد،دیر شده بود. بین ملحفه های تختش خزید و زود خوابش برد. نویسنده،مثل همیشه ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد. صبحانه مختصری_نان تست و تخم مرغ همراه یک فنجان قهوه_ خورد و بعد مشغول نوشتن شد:

دنیا روی سر اگنس خراب شد. پس او واقعا نوشته دست کسی بود..وجود نداشت..دنیای اطرافش وجود نداشت..نداشت،نداشت،نداشت،نداشت... وایسا..اگر وجود نداشت پس این احساسش هم دست نویسنده بود. یعنی این احساسات را فقط برای این در او قرار داده بود که داستان طبیعی به نظر برسد؟ وای خدا.چه بی رحم بودند نویسنده ها! دنیای خودشان را خلق میکردند و کاراکتراها را مجبور میکردند هرکار که خود نویسنده میخواهد بکنند... به راستی که چه بی رحمانه!آنها به کاراکترها احساسات بد و خوب میدادند،مجبورشان میکردند گریه کنند و بخندند و عاشق شوند و متنفر شوند و انواع حس ها! برایشان حادثه پیش میاوردند،مثل مرگ و درد و گم شدن کسی،مثل هرچیزی...مثل انسانهای واقعی،ولی تخیل هم می افزودند..فردی ممکن بود نفس آتشین داشته باشد و دیگری قدرت یخ... فقط بخاطر چه؟فقط چون میخواستند خلق کنند.. آیا آنها اینگونه صلاح شخصیت ها را میدانستند؟مثل خدا؟ولی اگنس از کجا باید میدانست؟تنها خدای او نویسنده اش بود... یا شاید نویسنده اش دیکتاتورش بود؟نویسنده اش او را مجبور میکرد کارهایی بکند و حرف هایی بزند... آه،ولی اینها بازهم افکار خودش نبودند و افکار نویسنده بودند..وایسا،یعنی نویسنده به خودش به شکل خدا یا دیکتاتور نگاه میکرد؟ اگنس دیگر نمیدانست چه باید بکند. همه رفتارهایش توسط نویسنده کنترل میشد. نویسنده گفت:«اینجوری فکر نکن». اگنس سرش را بلند کرد:«ها؟». نویسنده گفت:«فکر نکن تمام افکار و رفتارت دست منه. بعضی وقتا هم سرخود یه سری کار انجام میدی که اصلا دست من نیست!»

اگنس:یعنی چی؟ نویسنده:ببین،من یه شخصیت برای تو تعیین میکنم. بعد طبق شخصیتت افکار و رفتار و گفتارت رو مینویسم. بعضی وقتا شخصیتت باعث میشه خودت یه کارایی بکنی. اگنس:آها. اگنس:چه حسی باید نسبت بهت داشته باشم؟ نویسنده:شاید باید تو رو بچه ی خودم بدونم و بچه ها معمولا مامانشون رو دوست دارن. من همیشه شخصیت هام رو خیلی دوست دارم،ولی به این فکر نکردم که اونام منو دوست دارن یا نه. اگنس:آخه اگه تو نبودی منم نبودم. نویسنده:ولی تو واقعی نیستی و تحت کنترل منی. اگنس:ولی بازم. نویسنده:ولی بازم چی؟ اگنس:ولی بازم هیچی. اگنس:یه سوال. نویسنده:بفرما. اگنس:چرا من رو همچین شخصیت ساده و غیرجذابی ساختی؟ نویسنده:کی اینو بهت گفته؟ اگنس:خودم. نویسنده:ولی اگنس،تو خیلی جذابیت داری. اگنس:مثلا؟ نویسنده:ساده بودن و معمولی بودن تو جذابیتته. تو اولین کاراکترمی که تصمیم گرفتم باهاش حرف بزنم،فقط چون تو پتانسیلش رو داری. اگنس:و..واقعا؟ نویسنده:درسته اگنس..یادت باشه،جذابیت توی سادگیه. اگنس:بقیه کاراکترهات هم مثل منن؟ نویسنده:درسته،اونا هم مثل تو یه ویژگی ای دارن که خاصشون میکنه.مال تو ساده بودنه،ولی مال یکیشون مثلا بی احساسیه،یکی متوهم بودن و... اگنس:بقیه کاراکترهات خواهر و برادرهای منن؟ نویسنده(میخندد):میشه گفت. اگنس:راستی،داستانایی که نوشتم چی؟ نویسنده:اونا ایده های من بودن،از کجا معلوم داستانایی که تو نوشتی رو خودم هم ننوشته باشم؟ اگنس:..... نویسنده:میخوای فعلا بخوابی؟میدونم خوابت میاد. اگنس میخندد:«آره». نویسنده با قلمش اگنس را به تخت خواب رساند و بعد هم خودش خوابید. نویسنده از خواب بیدار شد. هنوز داستانش را به پایان نرسانده بود...چقدر وقت بود که سر این داستان نشسته بود؟ یک هفته و داستان هنوز تمام نشده بود!پایان را باید چه میکرد؟ هنوز ایده ای نداشت. شاید باید با اگنس درمورد پایان گفتگو میکرد. وای خدا.مطمئن بود بعد این داستان مدت زیادی را صرف "ننوشتن" میکند. همین الان هم لحن بیان داستان رو به افت بود و میخواست داستان را زود به پایان برساند،با اینکه حتی با اگنس به اندازه کافی حرف نزده بود. کمی نان توی دهانش چپاند و شروع کرد به نوشتن: اگنس از خواب بیدار شد ولی همچنان دراز کشیده روی تختش ماند. نویسنده را صدا کرد:«آهای نویسنده!». نویسنده:بله؟ اگنس:درمورد چیزی میخوای باهام حرف بزنی؟حرف زدن باهات خیلی حال میده. نویسنده:مثل اینکه تو موضوعی داری که میخوای درموردش باهام حرف بزنی. اگنس:درسته..نویسنده..چرا مامان و بابام رو کشتی؟ نویسنده:لازم بود،اگنس. همه مردم لازم به یه دردی دارن تا بتونن با اون درد رشد کنن،چه آدمای واقعی باشن و چه کاراکترهای غیرواقعی. اگنس:راستی حرف کاراکترهای غیرواقعی شد،یه سوال..تو خودت مطمئنی که واقعی ای و کسی تو رو نمینویسه که منو بنویسی؟ نویسنده:نه،مطمئنم.بخش های توی این داستان مربوط به نویسنده رو هم خودم دارم مینویسم. اگنس:چجوری؟منم قبلا فکر میکردم واقعیم. نویسنده:اینجا دست به دامن رنه دکارت میشیم. اون میگه من می اندیشم پس هستم. اگنس:ولی منم می اندیشم و هستم،ولی توی دنیای خودم هستم و دنیای من واقعی نیست. افکارم رو هم تو گذاشتی توی مغزم. نویسنده:ولی من میدونم واقعیم. همین. اگنس:..... نویسنده:بیخیال این موضوع،اگنس.کم کم باید داستان رو تموم کنیم. اگنس:اگه تمومش کنی من دیگه نمیتونم کاری کنم؟ نویسنده:آره درسته. اگنس:نمیخوام!نمیخوام تموم شه!

نویسنده:نگران نباش،من استعداد ذاتی برای پایان های قشنگ دارم. اگنس:مگه چیکار میکنی؟ نویسنده(سرفه میکند):کاراکترام رو،معمولا اصلیا رو،میکشم. اگنس:.... اگنس:خیر ببینی،لازم نکرده برای داستان من پایان قشنگ بنویسی. نویسنده:اولا که گفتم معمولا،دوما که مطمئنم پایان خوبی برات مینویسم. اگنس:ولی من پایان نمیخوام! نویسنده:سعی کن باهاش کنار بیای،ولی فعلا ایده ای برای پایان ندارم پس آروم باش. نویسنده دست از نوشتن برداشت. جدا باید پایان را چه میکرد؟ دلش خواست اصلا همینجا داستان را تمام کند. یک پایان ناگهانی و اعصاب خردکن،درست عین همان هایی که استادشان بود. ولی اینکار را نکرد.این داستان نیاز به یک پایان درست و حسابی داشت،پایانی که هرچقدر هم به آن فکر میکرد پیدا نمیشد! خب،شاید اول اصلا باید اگنس را با پایان وقف میداد.دست به قلم شد. نویسنده:اگنس،باید درمورد پایان باهم حرف بزنیم. اگنس:چرا؟من پایان نمیخوام. نویسنده:متاسفم ولی پایان چیزیه که باید برسه. این داستان همین الانشم به اندازه کافی طولانی شده. اگنس:ولی.. نویسنده:گوش کن،اگنس. من نمیتونم تا ابد داستان تو رو بنویسم. همه چیز یه پایانی داره.هر زندگی ای به مرگ میرسه،ولی این به این معنا نیست که مرگ و زندگی و پایان و آغاز مخالف همن. اینا یه روندن که هرچیزی طی میکنه.میدونستی که ژاپنی ها عاشق شکوفه گیلاسن؟ میدونی چرا؟ اگنس:نه.. نویسنده:تو که انیمه میبینی باید بدونی! ولی خب،به خاطر اینکه شکوفه های گیلاس،یا اونطور که اونا صداش میکنن ساکوراها.. اگنس:دیگه خودم میدونستم شکوفه گیلاس میشه ساکورا. نویسنده(با خنده):درسته. ساکوراها،فقط دو هفته دیده میشه.بعد پژمرده میشه و بجاش گیلاس درمیاد..اونا از چیزای فانی خوششون میاد و قبول کردن که هرچیزی یه روزی پایان می یابه و هیچ چیز بدون تغییر نمیمونه. نه به عنوان یه موضوع تلخ،فقط و فقط به عنوان حقیقت. تو هم قبول میکنی که داستانت باید تموم بشه؟ اگنس:هوم..شاید. نویسنده:مطمئن باش یه پایان عالی برات مینوی.. اگنس:چی شد؟ نویسنده(با خنده ای فاتحانه):فهمیدم باید برای پایان چیکار کنم! اگنس:چیکار؟ نویسنده:پایان باید برای خواننده محفوظ بمونه،ولی مطمئنم فهمیدی برای پایان چه اتفاقی قراره بیفته،نه؟ اگنس(که چشمانش میدرخشند):آره،فهمیدم! نویسنده:خیلی خب،پس من میرم کارهای مربوط به پایان رو انجام بدم. نویسنده دست از نوشتن برداشت. از آنجایی که دنیای واقعیت و خیالش به هم نزدیک بودند،باید میرفت داستانش را چاپ میکرد.

اگنس سوار اتوبوس شد. قرار بود به کتابفروشی برود. به آدمهای اطرافش خیره شد. میدانست این آدمها واقعی نیستند،ولی خودشان نمیدانستند.. زندگیشان از زندگی اگنس هم بدتر بود،چون اگنس حداقل شخصیت اصلی این داستان بود. جدیدا با ارنست خیلی حرف نزده بود. نمیدانست باید به او چه بگوید. ارنست فقط خیال اینرا داشت که واقعی نیست،شاید نویسنده نمیخواست ارنست بفهمد که او واقعی نیست. اگنس به یاد آورد نویسنده گفته بود برای خلق کردن شخصیتش،از خودش الهام زیادی گرفته. یعنی او و نویسنده خیلی شبیه به هم بودند؟دلش میخواست بداند،ولی حیف که نمیشد،چون داستان داشت به آخرش میرسید. اتوبوس به ایستگاه موردنظر رسید و اگنس پیاده شد. چندقدم راه بود. کمی راه رفت و به کتابفروشی رسید. داخل شد و شروع کرد به گشتن قفسه ها برای کتاب موردنظر. بالاخره پیدایش کرد،توی بخش داستان های کوتاه. واقعا هم که کوتاه بود،حتی پانزده صفحه هم نشده بود!ولی خب،به نوبه خودش در داستان های کوتاه بلند بود. اسم داستان این بود:خالق. اگنس روی صندلی های کوچک کتابفروشی نشست و مشغول خواندن شد،خواندن داستان سخن های خودش و نویسنده اش. این پایانش بود،پایانی معمولی ولی غیرمعمولی،برای داستانی معمولی ولی غیرمعمولی درمورد دختری معمولی ولی غیر معمولی.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
لایک جدید
تستچی خالق! را لایک کرد.
وای باورم نمیشههههه😭
و او دچار یک چرخه ی بی پایان شد.......
چرخه نبود.. نمیدونم چجوری توضیح بدم
درواقع بود
این داستان خودشو تموم میکنه پا میشه میره
بعد اونی که تو کتابه میره کتاب خودشو میخونه
بعد اون پا میشه میره دوباره اونی که تو کتابه داستان خودشو میخونه و ......
عجیب شد
حیحی
فقط میتونم بگم خیلی خوب نوشتی واقعا عالیه ✨
ممنونم!
چه قشنگ؛ اولش فکر کردم یه داستان عادیه ولی روند داستان غیر قابل پیش بینی بود. در مورد پایانش... به نظر من که برازندشه.👍
خیلی ممنون😭
قدرت قلمت🛐
تو🛐🛐
وای نه تو🛐🛐🛐
@ₙₑₖₒ🐈⬛
لایک جدیدتستچی خالق! را لایک کرد.وای باورم نمیشههههه😭
______
پس چی اینقدر خوبه که ممد هم فهمید
ولی بازم باورم نمیشه✓
چرا آنقدر خوب مینویسییییییی
شمایید که خوب تصور میکنین✅
زیبا بود=)
تشکر!
خیلی طولانی بود حوصله نکردم بخونم بعد امتحانا میخونم به نظر جالب میاد
😭
منمازاینداداشخواهرامیخوام😭💔