

باری دیگر پلک زد که شاید هرآنچه الان دیده است محو شود ، فرشته آیی با بال های درخشان جلوی روی او بر زمین سرد قدم میگذاشت .در دید دیگران مانند همه بود ولی برای او چیز دیگری بود ، البته انسان بود ولی مانند بقیه انسان ها نبود ! شاید فرشته بود . درحالی که به آرامی با چشمان خسته ای که بی جانی صاحبشان را می شد از آنان خواند رد دختر را میزد یاد مطلبی افتاد که سال ها پیش خوانده بود ، فرشته ها نیز انسان هایی هستند که برگزیده شدند در بهشت بمانند

این حرف مدتی ذهنش را درگیر کرده بود ولی بعدها از یادبرد . این جمله و آن دختر ، چقدر بهم مرتبط بودند . دختر برای او همان انسان بود همانی که انگار اشتباهی به جای انسانی که از بدو تولد گناهکار زاده شده به زمین فرستاده شده بود . در رشته افکارش غرق موشکافی بود جوری که متوجه برخوردش با دختر رویاهایش ، کسی که اورا به این آشفتگی انداخته بود ، نشد. با برخوردش به زمین تازه متوجه اتفاق شد ، دختری که تا همین چند لحظه اخیر داشت تعقیبش میکرد حالا روبه رویش ایستاده بود و دست کمک به سویش دراز کرده بود . بی اراده دستش را گرفت ، درحالی که با خود کلمه «فرشته » را تکرار میکرد بلند شد . دختر لبخندی زد و او را با افکار درهم تنیده شده اش تنها گذاشت

اولین برخورد آنها نیز به اندازه این یکی سریع ، عجیب و بی سخن شروع و تمام شده بود . اولین برخورد آنها ، می شد صدای هق هق قلبش را شنید درحالی که با صورت بی حالتش به سمت دریاچه آیی میرفت که قرار بود با رنگ سرخ مخصوص رنگ شود ... کنار دریاچه دیگر گریه اش گرفته بود ، اشک هایش روی گلبرگ های که با بی رحمی له کرده بود لیز میخوردند و با شبنم صبحگاهی مخلوط میشد و به آرامی به دریاچه میرسد. آرام آرام وارد دریاچه شد ....

در میان آب ها تقلا میکرد زنده بماند ، چیزی که هرگز فکر نمیکرد بخواهد ،زنده ماندن، روزهای زیادی میخواست پاهایش دیگر زمین را لمس نکند اما حالا پاهای استخوانی و بی وزنش هر لحظه تقلا میکرد باز هم زمین را حس کند . شنیده بود در آن لحظه که نور دیده میشود دیگر امیدی نیست ولی برای او اینطور نبود ، نور بیشتر می شد امید در قلب آشفته او زبانه میکشید . ناگهان درحالی که پاهای او دیگر بی حس شده بود چیزی او را بالا کشید . تنها چیزی که میدید یک تصویر تار از دختری بود که او را روی زمین میگذاشت و به آرامی گوش خود را به بدن بی جان او میچسباند تا مطمئن شود نبض دارد و وقتی از این موضوع اطمینان خاطر یافت از آنجا به آرامی دور شد . و او هیچ کاری نمیتوانست بکند دریغ از یک حرف ، اینبار هم همینگونه بود

آن دفعه نیم جان بود و مانند ماهی باید برای زندگی اش تقلا میکرد ، ایندفعه نیز در همان نگاه اول لال شده بود و مانند ربات رفتار میکرد . ناگهان همه فکر هایش با دیدن دختر که داشت همراه با نور خورشید محو می شد از هم پاشید . غروب شده بود ، منظره غروب و چهره دختر بین آنها فرقی نمیدید هردو زیبا بودند . به آرامی به امید آنکه فاصله بین آنها آنقدری باشد که صدا به صدا نرسد فریاد زد : (( تو فرشته منی !))
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!