در قصه ها گفتند یک عاشق بود بود! مجنون ز عشق!مرده ز عشق! اما هیچکس نمیداند که خیلی وقت پیش میگفتند او دیوانه بود و فراری از هرج و مرج،هیچکس نمیدانست او مرده بود. مرده ایی که خاک نپذیرفت.
چشمانش دریای سیاهی بود که هیچکس نپذیرفت، موهای پریشانی که بیانگر خستگی بود را نشانه دیوانگی کردند و قلب زخمی و ساده لوح اش را نشانه جنون!
اما هیچکس نگفت شاید مرده است! شاید پوست رنگ پریده اش نشانه اینکه مرده است ،نه ساقی. یک روزی آن مرده که خاک نمیپذیرفت، آن دیوانه از هرج و مرج،پذیرفته شد.
قلبش ، موهایش، پوست رنگ پریده اش، ذهن کهنه اش، همه پذیرفته شد. نه توسط خاک،نه توسط هرج و مرج، بلکه توسط یک آدم. یکی که چشمان درخشان داشت و ظاهری برازنده با هزاران خواستگار!
او مرده را پذیرفت، دیوانه را پذیرفت. و اینگونه شد که مرده ایی که خاک نپذیرفت ، دیوانه ایی فراری از بدلم،پذیرفته شد. قصه ها گفتند او مجنونی ز عشق شد! بسیار بهتر از دیوانه ایی فراری و مرده ایی که خاک نمیپذیرد.
حداقل او را داشت. حداقل آدمی او را پذیرفته بود. کاش باری دیگر آن آدم پذیرایش بود،کاش دوباره یک فراری نمیشد، یک مرده که خاک نمیپذیرفت.
اون همه قشنگییی😭
چرا پاکشون کردییی
بعضی وقتا قشنگ ها را باید حذف کرد
اما این قشنگها، جزو اون قشنگهایی که باید حذف کرد، نیستن.
اونها بینظیر بودن:)
وایسا...پستات کووووووخقشسقهسقافساسقههی
نگو خودت پاک کردی..
نمیگم
کی پاک کرد
گفتی نگم خب
اونا چرا پاک شدنجسسجثنثمنثنشنشش
اون احساسات
احساسات آسیب میزنند
ولی قشنگن حتی اسیبشون
دردناک هم هستند
تون متنای زیباتر از گل
اون خوشگلا
پستاتت
درست میبینم...
صب کن ببینم ..