بدووووو بدووووووو بخووووون
(بچه ها یخورده قبل ادامه داستان مینهو رو توصیف کنم.. مینهو یه دختر قد بلنده حدود ۱۶۷ سانتی متر قدشه و از ا/ت بلند تره... موهای بلند کیوتی داره که مشکیه ولی یکم بعدا تو داستان کوتاهش می کنه..برعکس موهاش چشماش قهوه ای تقریبا روشنه.. پوستش سفیده رنگ پریده ست و چشماش بادومیه و گربه ای... برعکس ا/ت که با وجود داشتن چشمای بادومی چشم درشتی داره...) -نامجون من... جوابم بهت مثبته... وقتی فکر می کنم واقعا تو رو دوست دارم و میتونم خودم رو کنارت تصور کنم... ولی یه موضوعی قلبم رو درگیر کرده... یا بهتره بگم مغزم رو درگیر کرده... اونم اینه که... من واقعا نمیدونم باید چجوری باشم... من شاید بیست و پنج شیش سالم باشه ولی هنوز همون دختر سرکش و کله شق ۱۶ ساله ام... و.. این ممکنه باعث بشه که با کارام یا سرکشی کردنام همه رو ناراحت کنم... و اگه یه روز به هم زدیم... خب من دیگه نمیتونم مثل قدیم ببینمت و دوستیمون مثل سابق نمیشه... تو دلت شک افتاد و پیام رو نفرستادی... بالاخره با خودت کنار اومدی... دکمه ارسال رو زدی.. +الوووووو.. -ها چیه؟؟؟ +تو اون گوشی چی هست؟؟؟ ۲۰ بار صدات زدم... -حواسم نبود..
بعد اینکه پیام رو فرستادی گوشی رو گذاشتی که یهو صدای پیام اومدنش بلند شد... #سلام ا/ت.. من واقعا خوشحالم از اینکه قبول کردی باهام باشی.. پس... بهت قول میدم هرگز دلت رو نشکنم... و البته الان که دوست دخترمی حق نداری به جدا شدنمون فکر کنی.. چون این اجازه رو نداریم هیچکدوممون.. باشه؟؟؟ با دیدن این پیامش ناخود آگاه لبخند زدی.. -باشه... #نظرت چیه خودمون دو تا بریم بیرون؟؟؟ -امم نمیدونم.. یهو یه پیام دیگه گرفتی.. @سلام ا/ت چه خبر؟؟ میتونی امروز بیای خونه ی من؟؟؟ -دلیل خاصی داره؟؟ یا مناسبتی داره؟؟ @اممم خب مگه دوستا واسه رفتن خونه ی همدیگه باید مناسبتی پیدا کنن؟؟ -نه راستش... باشه... به نامجون پیام دادی.. -امشب نمیشه باشه؟؟ بعد یه فکری به سرت زد... به نامجون پیام دادی.. -نظرت چیه امشب با هم وقت بگذرونیم؟؟ البته با مینهو و تهیونگ هم همراه بشیم... بعد به تهیونگ هم پیام دادی.. @آره!! عالیه.. نامجون گفت..#اممم خب آره.. باشه خوبه.. ساعت ۷ آماده باشین.. میام دنبالتون... تهیونگ گفت:عالیههه.. شب بیام دنبالتون؟؟ ساعت چند میریم؟؟ -ساعت ۷..نه نامجون میاد... فقط باید یچیزی بهت بگم که ازش مطمئن نیستم ته... @چی شده؟؟؟ -تو.. به عنوان دوستت بهم نگاه می کنی؟؟ @سعیم رو می کنم.. -من الان دوست پسر دارم... یعنی نمیتونم باهات باشم... پیامت رو دید ولی جواب نداد... @خب... اممم کی هست حالا؟؟؟ -نامجون... @خب عالیه... امیدوارم پیشش خوشحال باشی... -ببخشید... @خب نه این قلب توئه و من نتونستم تو قلبت جا داشته باشم... -تو جای خودت رو داری ولی... @ولی هنوز با هم دوستیم؟؟؟ -معلومه که آرههه!!! شب میای بیرون دیگه؟؟؟ @معلومه که میام... راستی مینهو کیه؟؟ -دختر عمومه چند وقتی پیش ماست... @آها... خب شب میبینمت.. رود هان؟؟ -من نگفتم کجا ولی رود هان هم خوبه... شب اونجا میبینمت.. بای بای
نزدیکای ساعت ۶ بود و مینهو هم اومده بود خونه.. ×فکر کنم وقتشه آماده بشیم.. -آره.. تو برو لباست رو بپوش بعد هم من میرم... یونگی: کجا میرین؟؟ -با تهیونگ و نامجون میریم کنار رود هان.. +خوش بگذره.. منم دارم میرم بیرون.. -کجا میری؟؟ +یخورده کار دارم.. میرم.. کارام رو انجام بدم.. -کراواتت رو درست ببند.. +مگه چشه؟؟ -مگه دیرت شده که انقد هل شدی.. برو تو آره خودت رو ببین.. موهاتم شونه کن... اینا رو من باید بهت بگم یونگی؟؟؟ +یه قرار مهم دارم یکم هل شدم.. -قرار مهم؟؟ تو که کار داشتی.. +خب این قرار هم کاره دیگه.. -آها قرار کاری.. +تقریبا.. خب فعلا... بعد دو دقیقه که یونگی رفت دوباره در باز شد.. +کلید ماشین رو یادم رفت... -خل شده... ×من آماده ام ا/ت برو لباست رو عوض کن... -مینهو اونی چی پوشیدی؟؟؟ (این لباس تو این اسلاید مال مینهو عه تو اسلاید بعدی لباس ا/ت رو میزارم.. راستی به چهره ها دقت نکنید فقط لباسا رو در نظر بگیرین) -چه خوشگل شدی مینهوووو... فکر کنم یه لباس تقریبا مثل این دارم... با هم ست کنیم؟؟ ×آرههه...
رفتی و لباست رو پوشیدی و موهات رو بستی... بعد یه آرایشت ساده کردی و از اتاق اومدی بیرون.. -چطور شدم؟؟؟ ×خیلی کیووووت.. چرا موهات رو بستی؟؟ -زشته؟؟ موهای باز خیلی اذیت می کنه امروز هم داره باد میاد... ×خب خوبه.. حالا منتظر باشیم نامجون بیاد.. -آره... اونی... ×چیه؟؟ -تو برمیگردی ژاپن؟؟ ×شاید آره شاید هم نه... میدونی که خونوادم... -ادامه بده... ×خب من دیگه خانواده ای ندارم.. احتمالا همینجا بمونم... ولی مطمئن نیستم... میدونی که من شهروند ژاپن حساب میشم... اونجا به دنیا اومدم دیگه.. ولی... فکر کنم به خاطر بابا اینجا هم بهم شهروندی بدن درسته؟؟ -نمیدونم... ولی اگه بری دلم واست تنگ میشه... با صدای در هر دوتون هیجانزده رفتین سمت در... میده اروم گفت: در رو باز کن ا/ت.. -تو بازش کن... من استرس دارم.. ×چرا یجوری رفتار می کنی انگار نامجون رو تا حالا ندیدی.. -الان دیگه یچیزی بیشتر از دوستیم... #کسی خونه هست؟؟؟ در رو باز کردی.. -سلام.. مونی... کینه و پشت در وایساده بود و با چشماش می گفت انقد خشک نباش.. سریع اضافه کردی:هیونگ... #منظورت از هیونگ دقیقا چیه؟؟ -منظورم.. چیز بود.. اوپا... سلام مونی اوپا.. #چرا عجیب غریب رفتار می کنی؟؟ -هیچی فقط.. یخورده.. #خجالت زده؟؟ -دقیقا... #خب عجیب هم نیست.. ولی نمیخوام ازم خجالت بکشی... مثل همیشه باش.. فکر کن من فقط دوستتم.. -الان دیگه نمیتونم اونجوری فکر کنم... مینهو یه لبخند گشاد زد.. یهو نامجون گفت: خب مینهو کجاست؟؟ خواست بیاد داخل که ترسیدی متوجه مینهو بشه... برای اینکه حواسش رو پرت کنی سریع بغلش کردی.. -مینهو گفت شما برین تو ماشین منم الان میام... نامجون که لپاش سرخ شده بود گفت: ب.. باشه... پس بریم؟؟ -الان دیگه اونی که خجالت می کشه تویی نه من.. به همین زودی دوباره یخت آب شده بود... لبخند زد... دستت رو گرفت و پشت سرش راه افتادی و رفتین تو ماشین...
بعد چند دقیقه مینهو هم اومد سوار شد... #باید دنبال تهیونگ هم بریم؟؟ -نه خودش میاد... مینهو: اینجوری که خیلی عجیبه... ما سه تا تو یه ماشین و اونم تو یه ماشین جدا... #موقع برگشتن یا من یا تو میریم پیشش.. شاید هم ا/ت.. ×من نمیرم... -چرا؟؟ آها... نگران نباش باهاش آها میشی.. اون خیلی زود با بقیه دوست میشه.. دیگه ازش خجالت نمیکشی.. در کل مینهو خیلی خجالتی بود... ×امیدوارم.. وقتی رسیدین رود هان قسمتی منتظر موندین تا تهیونگ هم برسه... بعد حدود ده دقیقه رسید... -سلام ته... @سلام ا/ت.. و سلام نامجون.. یه ثانیه تو چشمای نامجون که ازش بلند تر بود زل زد و بعد با لبخندی گفت: از دیدنت خوشوقتم... نامجون هم لبخند زورکی زد: منم همینطور... -اینم مینهو.. @سلام خانم مینهو.. من تهیونگ هستم... و.. هی چرا رنگت اینجوری شد؟؟ به مینهو نگاه کردی که رنگش شبیه گوجه شده بود.. با خجالت سرش رو پایین انداخت. ×منم مینهو ام... برای اینکه مینهو رو جمع کنی رفتی کنارش وایسادی.. -خب مینهو خانم یکم خجالتیه... @خب لطفا خجالت نکش چون اینجوری بیشتر طول می کشه تا با هم دوست بشیم... ×سعیم رو می کنم... #خب بریم یه جا بشینیم؟؟ اون اتاقک ها رو اجاره کنیم؟؟ -آره عالیه... تو و تهیونگ برین من و مینهو هم اینجا منتظر شما میمونیم... و میریم اونجا یخورده خوراکی بخریم... @به نظر من شما همینجا بمونید تا با هم بریم خوراکی بخریم.. چون معمولا این کلبه ها خوراکی و... هم دارن و سلف سرویس هستن... -واقعا؟؟ باشه... بعد رفتن تهیونگ و نامجون رو به مینهو کردی: دختر تو چته؟؟ این همه خجالت؟ ×ببخشید ولی اون خیلی صمیمی رفتار می کرد... منم چون نمیشناختمش یخورده هل شدم و واسم عجیب بود... -اشکال نداره... وقتی نامجون و تهیونگ برگشتن گفتن برین تو اتاق.. #برم یه کارت بخرم بعدا حقیقت بازی کنیم؟؟؟ (بچه ها این بازی رو از خودم در آوردم.. بعدا واستون توضیح میدم) -آره آره.. امیدوارم سوالاش به درد نخور نباشه...
بعد اینکه تو و مینهو و تهیونگ رفتین تو کلبه نامجون رفت بسته ی بازی رو بخره... وقتی برگشت نشست.. داشتین با هم بازی ۲ تا دروغ یه راست رو تعریف میکردین(همین که طرف دو تا دروغ میگه یدونه حرف راست بقیه باید حدس بزنن کدوم راسته) مینهو گفت: اممم خب... من از حشرات متنفرم... من عاشق بازیای کامپیوتری ام... من میتونم به سه زبان حرف بزنم... تهیونگ گفت: معلومه همه ی دخترا از حشره ها بدشون میاد پس اون جمله درسته.. -به نظر من این جمله درست تره: من از بازیای کامپیوتری بدم میاد.. نامجون هم که نشست.. ×خب جمله درست این بود: من از بازیای کامپیوتری متنفرم.. @از حشرات متنفر نیستی؟؟ -نه.. یبار با هم تو یه پارک بودیم من وقتی شاپرک دیدم جیغ و داد کردم ولی مینهو اومد و با اون شاپرک مثل سگ اهلیش رفتار کرد.. ×اونا یه جای کوچیک تو دنیا میگیرن و جای ما رو هم که تنگ نکردن چرا بهشون آسیبی برسونم؟؟؟ -چون نفرت انگیزن.. مخصوصا سوسکا.. ×خب راستش من از سوسک ها و جیرجیرک ها خوشم نمیاد چون سوسک کثیفه و جیرجیرک نمیزاره بخوابی... البته از حشره های نیش دار میترسم.. #مینهو تو نمیتونی به سه زبان حرف بزنی؟؟ ×هنوز نه.. فقط کره ای و ژاپنی رو خوب بلدم... و دارم اسپانیولی هم یاد میگیرم.. -عالیه.. حالا نوبت من.. @نامجون هنوز بازی نکرده.. -اوه راست میگی.. نامجون نوبت توئه.. #اممم خب... من هر روز ورزش می کنم... من یبار کرم خوردم... من تو رانندگی عالی ام... @خب بزار من حدس بزنم.. تو رانندگیت عالیه.. ×حدس من اینه که تو هر روز ورزش می کنی.. -خب ولی به نظر من تو یه بار کرم خوردی.. #خب درست این بود... من یبار کرم خوردم
×تو از کجا درست حدس زدی اونی؟؟؟ -خب اون چند روزی که خونه نامجون بودم ندیدم ورزش کنه... رانندگیشون که افتضاحه.. ببخشیدا مونی... ولی نمیدونم کی بهت گواهینامه داده... پس حتما میشد من کرم خوردم دیگه... حالت بهم نخورد؟؟؟؟ #معلومه که آره.. چند سال پیش رفته بودیم یه جایی.. بعد داشتیم جرئت حقیقت بازی می کردیم که یکی از بچه ها گفت برو کرم بخور.. اونجا هم داشتن میفروختن... -خب حالا نوبت منه.. خب.. من میتونم به زبان اشاره حرف بزنم... من از خوردن خمیردندون خوشم میاد... اممم... من بلدم به ۱۵ زبان سلام کنم... #تو بلدی به ۱۵ زبان سلام کنی... ×تو از خوردن خمیردندون خوشت میاد... @خب پس منم میگم تو بلدی با زبان اشاره صحبت کنی.. -خب.... من بلدم به زبان اشاره صحبت کنم.. #تو بلد نیستی به ۱۵ زبان سلام کنی؟؟؟ -نه.. من به ۱۳ زبان بلدم... تایلندی... ژاپنی... چینی.. کره ای... اسپانیولی.. ایتالیایی.. آلمانی.. ویتنامی... فارسی... هندی... یونانی... فرانسوی... و انگلیسی... مینهو تو چرا گفتی از خوردن خمیردندون خوشم میاد... مینهو خندید: چون مسواک زدنت دو ساعت طول میکشه... @واقعا زبان اشاره بلدی؟؟؟ -آره.. خیلی وقت پیش یاد گرفتم.. ۱۲ یا ۱۳ سالم بود... ته حالا نوبت توئه.. @خب... اممم.. من عاشق بازیگری ام... من گیاه خوارم... و... رنگ مورد علاقه من زرده.. -رنگ مورد علاقت زرده؟؟ #تو گیاه خواری؟؟ ×تو عاشق بازیگری هستی... مینهو این حرف رو خیلی با اطمینان زد... تهیونگ به مینهو نگاه کرد و لبخند زد... @درسته.. از کجا فهمیدی؟؟ ×به نظر میاد عاشق هنر باشی... بازیگری هم یه نوع هنره... و تو هم خواننده ای و بازیگری بهت میاد... یجورایی حدس زدم.. #بیاین این کارتا رو که خریدم باهاشون بازی کنیم.. (بازی اینجوریه که... همه دور هم میشینن.. بعد این کارتا تو فروشگاه ها پیدا میشه که توشون سوال نوشته.. اونا رو میخرن.. بعد به ترتیب یکی یکی.. کارت برمیدارن.. بعد سوال توش رو میخونن و همه باید جواب خودشون رو بگن... مثل جرئت حقیقته ولی سوالاش جرئت نداره بیشتر حقیقته.. و البته همه بازیکنا باید جواب بدن..)
(در آخر هم باید موضوعی که کارتا راجع بهش سوال میپرسیدن رو بگن.. چون سوالا باید یه موضوع داشته باشه...برا برداشتن کارت باید سنگ کاغذ قیچی بازی کنن.. و هر کی در آخر کارت بیشتری جمع کرد شانسش واسه اول شدن زیاد میشه... اگه سوال رو جواب ندادی هم یه امتیاز ازت کم میشه هم باید تنبیه بشی... و اینکه هر کی آخر حدس درست زد ۲۰ تا امتیاز میگیره در صورتی که هر کارت ۵ امتیاز داره...) #خب این کارت قرمز که موضوعه.. پس باید بزاریم که آخر ببینیم حدس کدوم درست بوده.. این کارت سبزه هم تنبیهه.. اونایی که از زیر جواب دادن پر میرن تنبیه میشن.. و البته بازیکنایی که آخر کار حدس اشتباه زدن... -ما بلدیم بازی رو نمیخواد توضیح بدی... @خب بیاین سنگ کاغذ قیچی کنیم تا ببینیم کی میبره.. هر کی برد اولین کارت رو برمیداره... سنگ کاغذ قیچی.. -یااا مینهو و تهیونگ... حالا از بین شما.. @سنگ کاغذ قیچی.. ×هوراااااا خودم اولین کارت رو انتخاب می کنم... و ۵ تا امتیاز میگیرم.. خب بزار ببینم.. یهو حرف نزد و به سوال تو کارت خیره شد.. -چی نوشته؟؟ ×اهم اهم... خب.. اولین عشق بچگیتون کی بوده.. در واقع منظورش همون اولین عشقتونه... -خب من.. یه شخصیت بازی بود به اسم... امم اسمش چی بود؟؟ یوتو... آره همین بود.. من خیلی ازش خوشم میومد.. با این حرفت همه زدن زیر خنده.. -خب چیه من تو واقعیت عاشق کسی نشدم.. #من تو راهنمایی عاشق یه دختر بودم که اسمش.. امم نینا بود... میدونید اون دختر محبوب مدرسه بود... -چه جالب... @منم فقط ۱۰ سالم بود که عاشق دختر همسایمون که ۱۵ سال ازم بزرگتر بود شدم.. میدونید اون خیلی باهام مهربون بود... ×خب منم ۱۳ سالم بود که عاشق همکلاسیم شدم... اسمش کای بود... @من نمیدونم اسم دختر همسایمون چی بود ولی یادمه همه صداش میزدن خانوم پارک... -خب سوال بعدی... سنگ کاغذ قیچی... ایندفعه تو و مینهو رو به روی هم قرار گرفتین.. ×ایندفعه هم ازت میبرم خانم مین... سنگ کاغذ قیچی... -بهههه ایندفعه شانس خودم بود... خب... این کارت خوبه... اولین هدیه ای که از کسی که دوستون داشته گرفتین... #فکر کنم تو دبستان بود.. یه دختر بهم اعتراف کرد و یکی از عروسکاش رو داد بهم... -چه قشنگ.. خب منم.. تو دبیرستان بود... یه پسر بهم یه کتاب هدیه داد و وقتی وسطای کتاب بودم یادداشتش که توش نوشته بود دوسم داره رو پیدا کردم... البته میدونید اون پسر چند وقت بعدش از اون مدرسه رفت... ×خب منم.. اممم وقتی ۱۵ سالم بود یه پسر بهم گل داد و من رو خونشون واسه تولدش دعوت کرد... وقتی رفتم خونشون فهمیدم اصلا طرف تولدش نبوده.. همینجوری دعوتم کرده بود... ولی میترسید بگم نمیرم گفته بود تولدشه... البته بعد با هم دوست شدیم... @منم... فکر کنم یه جفت کفش گرفتم... تو تولد ۱۶ سالگیم.. و اون دختر اول اسمم رو خودش رو لباسش گلدوزی کرده بود نمیدونم چرا... ولی بعدا دوستام بهم گفتن اون ازم خوشش میومده... -چقد داستانا متفاوته... خب برسم ببینیم کی کارت بعدی رو برمیداره... سنگ کاغذ قیچی... تهیونگ و نامجون با هم افتادن...
-خب خب.. نامجون از تهیونگ برد... کارت رو برداشت.. #خب... اولین بوسه تون کِی و با کی بوده.. خودم.. سرخ شد.. #من وقتی دبیرستان بودم سال اول دوست دختر داشتم اولین بوسه م با اون بوده... ×مال من خیلی خجالت اوره.. وقتی ۱۱ سالم بود با پسر خالم.. اولین بوسه م با اون بوده... @منم وقتی ۱۴ سالم بود واسه اولین بار یه دختر رو بوسیدم... -من میخوام انصراف بدم... #تنبیه میشی هااا... -میدونم ولی ترجیح میدم تنبیه بشم.. @همه ی ما گفتیم تو هم بگو.. اشکال نداره... -شما همتون خیلی زود بوسه داشتین.. میگم چه زمان بوده ولی نمیگم با کی... ×یا کامل میگی یا تنبیه میشی ا/ت... -اما من... اه.. بعد پشیمون میشم.. شما هم پشیمون میشین... خیلی خب اولین بوسه م نزدیک ۱ هفته پیش... شایدم کمتر بوده... با.... تهیونگ... تهیونگ قیافش قرمز و وحشت زده شد... #تهیونگ؟؟ همین تهیونگ؟؟ با شرمندگی گفتی:آره... @الکی.. یعنی قبلش اصلا بوسه ای نداشتی؟؟؟ -نه.. نامجون چیزی نگفت... مینهو هم که کلا هنگ کرده بود و تهیونگ به نظر نگران میومد... @بدتر از این نمیشد.. #چرا میشد... خب حالا که اتفاق خاصی نیفتاده بیاین ادامه بازی... تا الان... من و مینهو و ا/ت پنج امتیاز داریم... بعد کلی بازی کردن خسته شدین..
بعد اینکه شام رو تو کلبه خوردین در کلبه رو زدن.. -من میرم.. #صبر کن خودم برم... نامجون رفت.. یه اقا پشت در بود و یکم که با نامجون حرف زد نامجون برگشت پیشتون.. -چی می گفت؟؟ #دیدی چقد باد میومد؟؟ -اوهوم.. #انگار قراره هوا طوفانی بشه... راه ها رو بستن... خودمون امشب نمیتونیم بریم خونه... -چی؟؟ چرا؟؟ شب کجا بخوابیم؟؟؟ #مثل اینکه مجهز بودن واسمون پتو و زیر انداز میارن... -بزار یه زنگ به یونگی بزنم... @منم باید به خواهرم زنگ بزنم بهش بگم امشب نمیرم خونه... #تهیونگ بعدش بیا بریم بیرون کارت دارم.. @با من؟؟ چیکار؟؟ #بریم پتو و این چیزا رو برداریم.. @آها... باشه.. الو... -الو یونگی؟؟ سلام... تلفن رو جواب ندادی پس برات پیغام میزارم... خب.. امشب هوا طوفانیه و راه ها بسته شده ممکنه تا فردا نیام خونه.. نگران من و مینهو نباش ما حالمون خوبه... فعلا.. قطع کردی... #باد کم شده.. و این به این معنیه که تا نیم ساعت دیگه بارون میاد... هواشناسی گفته از ساعت ۱۰ به بعد بارون شدید در پیش داریم... الان ده و نیمه... خب تهیونگ بیا.. ×میشه ما هم بیایم؟؟ -راست میگه... میتونیم بستنی بگیریم بعد برگردیم.. #خیلی وقت نداریم که بریم بستنی هم بگیریم... -چرا فعلا وقت هست.. آسمون فعلا آرومه... بعد کلی بحث بالاخره راضی شدن که شما برین...
نتیجه 1
خب خب فعلا تا بعد راستی چالش: اگه همین الان بهت بگن آلبوم گروه مورد علاقت رو مجانی بهت بدیم یا لایت استیک کدوم رو انتخاب میکردین؟؟؟
نتیجه 2
خب خب فعلا تا بعد راستی چالش: اگه همین الان بهت بگن آلبوم گروه مورد علاقت رو مجانی بهت بدیم یا لایت استیک کدوم رو انتخاب میکردین؟؟؟
نتیجه 3
خب خب فعلا تا بعد راستی چالش: اگه همین الان بهت بگن آلبوم گروه مورد علاقت رو مجانی بهت بدیم یا لایت استیک کدوم رو انتخاب میکردین؟؟؟
نتیجه 4
خب خب فعلا تا بعد راستی چالش: اگه همین الان بهت بگن آلبوم گروه مورد علاقت رو مجانی بهت بدیم یا لایت استیک کدوم رو انتخاب میکردین؟؟؟
عالییییی بود عزیزم
چالش:لایک استیک
عالللییی بود آجیی😃❤
چالش:لایت استیک😂
موندم نامجون چه کاری با تهیونگ داشت
رفتن پتو و این چیزا رو بیارن
اها مرسی اجی گرفتم ❤
آلبوم🙂
عالی💜
من هنوز تو فکر یونگی ام. اصلا نفهمیدم چی شد بعدش .
به هر حال عالی بود ❤️
پارت بعدی رو زود بذار
منتظرم ها 😉
پارت بعدی بگو قضیه ی یونگی چیه ؟
یونگی هم میاد
وای مثل همیشه عالی بود 💙💙
بیصبرانه منتظر پارت بعدی هستم ❤❤
مرسیییی
سلام اجی خوبی عالی بود ❤❤❤
ج چ: لایت استیک 💋
من ممممم لایت استیک دوست دارم
عالییییییییییییی بوووووووود🤤🤤🤤....خاب من لایک استیک...یکم خجالت اوره ولی نمیدونم آلبوم چیه...همیشه برام سوال بود ولی خجالت میکشیدم بپرسم...حالا که گفتم جوابش و بگو☹☹
عاجی جونم منم نمیدونم البوم چیه هر کی میدونه بگهه😐😐😐
وقتی پسرا آلبوم( آلبوم چیزیه که آهنگا توشه مثلا آلبوم بی یا آلبوم لاو یورسلف..) منتشر می کنن به غیر فایل صوتیش یه بسته ای داره که فوتوکارت و... از اعضا توشه و آلبوم نامیده میشه... برو تو آپارات یا یوتیوب آنباکسینگ آلبوم رو ببین حساب دستت بیاد
اوکی ممنون...اما بازم لایک استیک💋💋💋
لایت استیک
منم همینطوووور