بریم برای داستان
۱ سال گذشت تا زلزله تموم شد ما نتونستیم حتی ۱ سنت جمع کنیم ما چند روزه هیچی نخوردیم اینم یه کابوسه کابوس گرسنگی یا یه واقعیت تلخ. منو هانا تصمیم گرفتیم گل بفروشیم
من :بیا بیا گلای خوشگل بخر زنبق رز لاله اوهواوهو (صورفه) آلاله محمدی هر شاخه ۱ سنت یه پیرزن اومد جلو گفت : لاله ۵ شاخه می خوام . منم دادم من تا شب کار کردم و ۲۰ سنتو سر راه به نون فروشی رفتم و ۲ تیکه نون خریدم و به خونه سر راه اجارشم دادم
وقتی رسیدم خونه به هانا گفتم: سلام هانا حالت خوبه اوهواوهو(سرفه). هانا گفت:حال من خوبه تو چی دکتر گفته برات خوب نیست زیاد بیرون بری مریضیت بد تر میشه ها . من گفتم :من حالم خوبه ، اجاررم دادم. هانا گفت:باشه.
آه یه کابوس دیگه هم هست کابوس سرطان ریه ، شایدم یه واقعیت تلخ . من گفتم :شام چی داریم . هانا گفت :سوپ بیا بخوریم . من گفتم:باشه. فردا تا خواستم برم گل جمع کنم ، هاناگفت: تو خونه بمون استراحت کن هوای شهر خرابه برای ریه هات خوب نیست من به جات میرم
من آهی کشیدمو گفتم:باشه اما به نظرت راه دومو امتاحان نکنیم نریم روستای میران نریم هم آب و هواش خوبه هم گلای بهتری داره . هانا گفت :باشه. پس چمدونتو برو جمع کن منم میرم بلیط اتوبوس بخرم. کمی پول ورداشتو رفت. منم چمدونم جمع کردم
امید وارم خوشتون اومده باشع ببخشید اگه خوب نبود لایک❤کامنت📩فراموش نشه . منو دنبال کنید و معرفی کنید به دوستان اگه دوست دارین به تستامم سر بزنید بای
نظرات بازدیدکنندگان (2)