قسمت چهارم آماده اس👍
چندسال گذشت و راپونزل به سن 16 سالگی رسید.
روزی از روزها شاهزاده ای جوان از کنار قلعه میگذشت که صدای آواز خواندن راپونزل را شنید. او شیفته صدای راپونزل شد. هرکاری کرد نتوانست وارد قلعه شود.
شاهزاده هرروز نزدیک قلعه می آمد و به آواز راپونزل گوش میداد و شبها با قلبی شکسته برمیگشت.
یکروز شاهزاده داشت از کنار قلعه میگذشت که گاتل را دید که آماده ورود به قلعه است. گوشه ای مخفی شد و تماشا کرد که چگونه وارد قلعه می شود.
گاتل فریاد زد : «راپونزل! راپونزل! موهای طلایی ات را پایین بینداز!» سپس مویی بافته شده ی بلند به پایین پرت شد و گاتل از آن بالا رفت.
چند دقیقه بعد راپونزل موهایش را پرتاب کرد و گاتل از آن پایین آمد و به بیرون رفت. شاهزاده با خود گفت : «من هم شانس خود را امتحان میکنم». سپس نزدیک برج رفت و صدا زد : «راپونزل! راپونزل! موهای طلایی ات را پایین بینداز!»
راپونزل موهایش را پرتاب کرد و شاهزاده از آن بالا رفت و وارد قلعه شد. راپونزل که تا آن موقع به غیر از گاتل هیچ آدمی را از نزدیک ندیده بود(!) ترسید اما شاهزاده گفت که صدای قشنگش اورا به اینجا کشانده است.
شاهزاده که تا به حال دختری به این زیبایی و مهربانی ندیده بود، عاشق او شد و به او پیشنهاد ازدواج داد.
راپونزل فکر کرد که زندگی کردن در کنا. مرد خوش اندام و مهربان، خیلی بهتر از زندگی کردن در کنار آن پیرزن است. برای همین پیشنهاد او را پذیرفت.
پایان قسمت چهارم. قسمت پنجم یا بهتره بگم قسمت آخر هم میذارم. تا قسمت آخر خداحافظ 🙌
نظرات بازدیدکنندگان (2)