با پارت جدید داستان پاترهدیمون،با نام مبهم نمردند تا آرزوی مرگ کنند در خدمتتون هستیم.
چشمانش را باز کرد. خورشید زمستانی صورتش را نوازش میکرد. صدای بحثی شنید: 《تو غلط کردی!مگه تو شفادهندهای؟》 《بس کن سیریوس!اون که الان خوبه!》 《اون خوبه ولی اما عصبانیه!》 《اون که بهتر از من نیست!هست؟》 《الکساندر جان بلک!تو،آموزش لازم برای پزشکی رو نخوندی!خوندی؟》《میخوای چیکار کنم الان؟》 《از اما معذرت بخوا!》 《سیریو....عمو!》《از اما معذرت میخوای!همینی که گفتم!》 《اگه از اما معذرت نخوام؟》《نگا به قیافت نمیکنم،تو همش پونوزده سالته و اجازت دست پدرته. همین الان میرم بهش نامه بنویسم. یا شایدم تو،عقلت بیاد تو کلت!》 《من اشتباهی نکردم!دنیز داشت تشنج میکرد!تشنجش واسه این بود که داشت وارد افکار و ذهن یکی دیگه میشد. بجای داروی تشنج،معجون خواب بی رویا باعث شد آرامش داشته باشه!من نجاتش دادم!》 《ولی تو کار اما دخالت کردی!》 《من_وقت_کلکل_با_تو_نَ_دا_رم! هنوز سیلی از تکالیف کیمیاگریم مونده. نه مقالم رو نوشتم،نه گزارشم رو. تکالیف تعطیلاتم هم به اندازه کافی زیاده! درضمن تمرینات کوییدویچم رو هم انباشته شده. امسالم سال امتحانات سمجه. به آنجل هم قول دادم باهاشون معجون سازی و تغییرشکل کار کنم. پس تو برو به اما جونت برس!منممیرم کارامو بکنم!》 《همین الان برگرد آقای بلک!》 صدای به هم کوبیده شدن در بلند شد و بعد از چند دقیقه،صدای نگران اما《سیریوس؟حالت خوبه؟》 《خوبم. تو خوبی؟》 《آره. الکس رو دیدم. عصبانی بود. دعوا کردین؟》 《قبول نمیکنه رفتارش با تو اشتباه بود!》 《خوب مایکم با تو دعوا کرد! ولی تو حتی موضوعش رو به من نگفتی. خود مایک،یعنی مایکل اومد گفت》 《خوب،بحث مایکل فرق داره. الکس فکر میکنه از تو بهتره!》
《شایدم حق با اونه!》 اما که آشکارا میخواست از دعوا جلوگیری کند،برای عوض کردن جو گفت《تو....برنامت واسه تعطیلات چیه؟》 《خودت برنامت چیه؟》 《بنظرت با وجود دانش آموزا میتونم برم تعطیلات؟من یه شفادهندهام. ولی تو آزادی!》 《خوب،منم برنامه خاصی ندارم.》 《یعنی،نمیخوای دیدن پسرخوندت بری؟هرماینی گرنجر میگفت همسرش،جینی ویزلی،بارداره!》 《میدونم. میگه دوست داره اگه دختر بود اسم مادرش،و اگه پسر بود اسم پدرش رو روش بزاره.》 《دختر "بیل" هم خیلی بزرگ شده. ویکتوریا! چهار سالشه.خیلی شبیه مامانشه. همونقدر خوشگل》《خیلی عجیبه!》《چی عجیبه؟》 《اگه جیمز زنده بود،الان داشت نوه دار میشد. و من،خوب.....》 《درک میکنم. دورا (تانکس) یه سال از من کوچیک تره! معمولا تو مدرسه دیدار زیادی نداشتیم. جز چند بار. و خوب،ستا بچه داره.》 《اونا سه قلو هستن.》 《فرقی نداره.》 《ویکتوریا رو ندیدم!》《فکر کنم تنها ویزلیای باشه که مو قرمز نیست. اون ویژگیش به فلور رفته. بلوندن موهاش. چشماشم بین طوسی و آبی و بنفش. دختر خوشگلیه!درضمن، من، مادرخواندشم!》 《چی؟》 《فکر کردی فقط خودت بلدی پدرخونده بشی؟تو پدرخونده هری پاتری،منم مادرخونده ویکتوریا ویزلی. بعد عروسی بیل و فلور،با فلورم رابطه خوبی پیدا کردم. واسه همین بعد به دنیا اومدن ویکتوریا،من مادر خوندش شدم.》 《هری هم پدرخونده تد و آلکه. ولی اسنیپ پدرخونده فلور!》 《بگذریم. دنیز بیدار نمیشه؟》 دنیز احساس گناه کرد. سه ساعت بود قایمکی به حرف های اما و سیریوس گوش میکرد. سریع چشمانش را بست. سیریوس نزدش آمد《دنیز!دختر بیدار شو!لنگه ظهره!》
دنیز چشمانش را باز کرد و اولین چیزی که به دهنش رسید را پرسید《من دیشب چم شد؟》《از معایب زیادی قدرتمند بودنه دنیز. وارد افکار یکی دیگه شده بودی. البته فقط روحت این خواسته رو داشت،و وقتی ذهنت این کار رو کرد،بدنت آمادگیش رو نداشت.دنیز بعد از کلی توصیه های اما،مرخص شد. در راه به سوروس برخورد کرد. او پرسید《حالت خوبه؟》 《آره، دیشب چطور فهمیدین حالم بد شده؟》 《یکی داشت در اتاقم رو میکوبید،سریع رفتم پرسیدم چش شده. دیدم بلکه. الکس بلک. گفت دوشیزه.......آنجلینا میگه حالت بد شده. اومدم صدات کردم. بیدارنمیشدی. تا اینکه از خواب پریدی، رسما فرار کردی. بعد که اومدی بیرون چیزی نمونده بود دوباره غش کنی. هذیون میگفتی. گرفتیمت ببردیمت درمانگاه،وسط راه دوباره غش کردی. رسوندیمت نزدیکی درمانگاه،بلک رفت اما رو بیدار کرد. دوباره تشنج کردی تا اینکه بردیمت درمانگاه یه خاکی ریختیم تو سرمون....!》《ممنونم به دادم رسیدین.》 اسنیپ سری تکان داد. سپس خواست از کنار او بگذرد که دنیز با تردید گفت《پروفسور؟》 اسنیپ ایستاد و با کنجکاوی به او خیره شد. دنیز پرسید《دیروز،یعنی دیشب،من،خوب........》 《حرف بزن والد. من بیکار و علاف تو نیستم》 《میخواستم بیام پیشتون. جلوی آینه نفاق انگیز ولی......》 《خوب؟》 《یه سوال دارم》 اسنیپ با کلافگی گفت《حرفتو میزنی یا نه؟》 《شما تو آینه چی میبینین؟》 اسنیپ اول اخم غلیذی روی صورتش نشست،ولی سپس اخمش،جایش را با لبخندی شیطانی عوض کرد و گفت《میدونی ذهن جویی چیه؟》 《درموردش خومدم!》 《پس چطوره من وارد ذهنت بشم؟》 《چی؟》 《حالا که انقدر مسائل شخصی انسان هارو بیارزش میدونی،یا حتی چطوری بگم،(با سکوت نمایشی) یا این درک رو نداری که هرکسی یه راز هایی داره که به کسی مربوط نیست،چطوره من وارد ذهنت بشم و همه اسرارت رو بفهمم،چطوره؟》 دنیز معذب شد. سپس با مکث گفت《متاسفم!》 اسنیپ گفت《اگه سوالاتت تموم شدن....》 《نشدن!آریانا دامبلدور کیه؟》 《خواهر دامبلدور!احتمالا دیشب تو ذهن آبرفورت دامبلدور بودی! اون برادر دامبلدوره! احتمالا شب کریسمس رفته بود دیدن خواهرش!》 《نه!اون،یعنی من،نمیتونم توصیفش کنم،طبق گفته هام،یعنی گفته هاش،آرینا دامبلدور عاشق اون،یعنی من،یعنی یا همچین چیزی شده بود،ولی اون مثل خواهرش اون رو میدید!یا شایدم بهش ترحم میکرد!نمیدونم!از یه منطقه خیلی دور غیب شدم. یه جایی مثل غار بود!یا هم جنگل!یا هم صاحل!یه منطقه سرد!》 اسنیپ با حوصلهای که از او بعید بود گفت《ببین دنیز،ذهن جویی، یا وارد افکار ینفر شدن،کار سختیه،و ممکمه ذهن،روح،یا خود آدم اقدام به این کار بکنه. وقتی روح این کار رو میکنه،و بدن یا ذهن مخالفشه،بدن واکنش میده،دقیقا مثل تو!ولی وقتی آدم بتونه کنترلش بکنه، یعنی روحشو کنترل بکنه،دیگه آنچنان هم سخت نیست. و به اقدام خودش میتونه این کار رو بکنه. در دو حالت افکار یکی رو میبینی،وقتی اون وارد ذهنت بشه،یا وقتی تو وارد ذهنش بشی. ولی برای تازه کار هایی مثل تو که جمعا دوازده سالته، ممکنه افکار چند نفر رو باهم ببینی!به عنوان مثال،وارد ذهنن کسی بشی که تو همچون جایی که توصیف کردی هست،و غیب میشه،موقع غیب شدن وارد افکار کس دیگهای بشی،و حرفای کس دیگه رو بشنوی،یا بزنی! مثلا،ممکنه وارد ذهن یکی از یه جای خیلی دور بشی که غیب شد،و بعد به ذهن آبرفورت دامبلدور که دیروز سروخاک آرینا دامبلدور رفته بود بشی،و حرفای یه پسری که تو خوابگاه پسر هاست رو بشنوی. متوجه شدی؟》
《چطوری میتونم کنترلش بکنم؟》 《کنترلش کار سختیه! و برای تو زوده. بهتره کمی بزرگتر بشی و بعد ببینیم چیکار میکنیم!》 دنیز سری تکان داد و سوروس بعد از خوبهای خواست برود که دنیز گفت《میخوام برم جلوی آیینه نفاق انگیز!!》 《برو طبقه پنجم،راهرو سمت شمال شرقی،وارد اتاقی که وسط اون طبقه هست و به طرف جنوبه شو، همونجاست!》 《ممنونم!》《اگه چیزی که دیدی قابل برآورده کردنه،بهم بگو!》 دنیز تشکری کرد و به سمت آدرس دوید. وقتی وارد شد،آیینه را دید که رویش پوشانده شده بود. جلو رفت و پارچه را کشید. جلویش ایستاد و خود را دید. روی آیینه،آرام آرام جسمی شکل گرفت. دنیز با دقت به جسم نگاه میکرد. کم کم ریش و موی بلندش را شناخت. چشمان نافذ و آبی رنگش،از پشت آن عینک نیم دارهای،و بینی که دست کم دوبار شکسته بود. به آرامی در گوش دنیز زمزمه کرد《آمدم حقیقت را بهت بگم،دوشیزه والد. هر سوالی درمورد پدرت داری،بپرس!》 دامبلدور محو شد،و جایش را سیریوس گرفت،سیریوس به آرامی در گوشش زمزمه کرد《هر حرفی دامبلدور راجع به تو زده رو میخوام بهت بگم دختر،فقط حواست باشه کسی نفهمه این کار رو کردم!》 سیریوس محو شد،و از یک طرف دراکو،و از طرف دیگر هری کنارش جای گرفتند. هری گفت《دامبلدور مخالفه!》 دراکو ادامه داد《ولی حقته حقیقت رو بدونی!از کجا شروع کنیم؟》 هری اضافه کرد《هر سوالی داری بپرس!》 ناگهان سوروس ظاهر شد،و آرام گفت《میخوای بدونی کی هستی؟ ممتاز؟》 دنیز با حسرت به سوروسی که محو میشد نگاه کرد. پس این بزرگترین آرزوی قلبیاش بود!دانستن حقیقت! در فکر بود که سوروس وارد اتاق شد. و گفت《خوب،چی میبینی؟》 او کمی فکر کرد. نمیتوانست اندک اطالاعات به دست آمده،از فالگوش ایستادنش را با افسون فراموش از دست بدهد!پس نمیتوانست چیزی بپرسد. وقتی نگاه سوروس به درون چشم هایش را دید پلک زد و گفت《تلاش نکنید ذهن منو بخونید، پروفسور!آیینه هنوز خالیه!》 《دنیز،تلاش کن هدفی داشته باشی!آخر امسال،درسای سال بعدت رو انتخاب میکنی! و چند سال بعدشم امتحانات سمج. من دارم خودمو میکشم که اجازه بدن امتحانات سمجت رو زودتر بدی،یا زودتر غیب و ظاهر شدن رو یاد بگیری،بعد تو نه تنها هدف نداری،بلکه آرزو هم نداری؟دنیز،وقت این رسیده که دو سوال مهم از خودت بپرسی! کی هستی؟ و از زندگی چی میخوای؟
دنیز با تردید پرسید《شما دارین پروفسور،کاری میکنین من زودتر تحصیلم رو تموم بکنم؟》 《فکر کردی استعدادت رو نمیبینم؟فکر کردی قدرتت رو نمیبینم؟من نمیزارم وقتت رو تلف بکنی،ولی مخالفان زیادی با عقیده من هست. از این گذشته،من میخوام زودتر به جایی برسی،و تو هنوز برنامهای نداری!》 دنیز از سرزنش او خسته شد و گفت《من تو آینه یه چیزایی میبینم،ولی نمیتونم بگم!》 《به اسکمندر ربط داره؟》 《ها؟یعنی،چی؟》《حس میکنم بزرگترین آرزوی قلبی تو به یه نفر ربط داشته باشه!شاید مایکل اسکمندر!شایدم یکی از هم تیمی هات، مثلا الکس بلک،یا راجر یا متیو یا شایدم........》 《واسه خودتون ببرین و بدوزین پروفسور!چرا من باید بزرگترین آرزوم به یه پسر ربط داشته باشه؟》 《نمیدونم!شاید چون خجالت میکشی بگی!》 《من خجالت نمیکشم!از عواقب اعتماد کردن به شما میترسم!از اینکه بگم آرزوم چیه و رفتارتون کاملا عوض بشه میترسم》 اسنیپ تار ابرویش را بالا داد و با حالت خاصی به او خیره شد که دنیز تازه فهمید چه گندی زده(بیشتر از این میتونم سانسور کنم آیا؟) پس سریع گفت《من چیزایی میدونم که مطمئن هستم اگه بدونین میدونم،خوشتون نمیاد!》 اسنیپ کلافه گفت《حرف بزن دیگه》 《چند ماه پیش،چند روز قبل از هالووین،من رفتم کتابخونه،تا تکلیفیی رو که داشتم،براش تحقیق بکنم. و شما،یعنی شما،پروفسور دامبلدور،سیریوس هری و دراکو رو دیدم. داشتین باهم حرف میزدین. منم قسمتی از حرفاتون رو شنیدم. و خوب تا یه حدودی،یه نیمچه حقایقی رو فهمیدم. مثلا زنده بودن پدرم. یا اینکه من دختر گریندل والدم. نه نوش! یا اینکه دامبلدور میترسه من شبیهش بشم و به سمت جادوی سیاه گرایش پیدا بکنم! من تو این آیینه میبینم تک تک افراد حاضر تو اون جلسه،به صورت مخفی از دیگران،میان و بهم میگن حاضرن حقیقت رو بهم بگن. ولی نمیگن!محو میشن!》سکوتی طولانی بین آن دو ایجاد شد. سوروس در تمام مدت فکر میکردم. بعد از سکوتی طولانی گفت《خوب؟نظر خودت چیه؟راجع به پدرت؟》 《فکر کنم پروفسور،برای نظر دادن اطلاعات کمی دارم! شما گفتین دو سوال از خودم بپرسم،و من اولی رو پرسیدم. و بزرگترین آرزوم اینه بدونم کیم!》 《پدرت،گریندل والد،بعد از لرد سیاه،یا حتی میشد هم اندازه با لرد سیاه،جادوگر خبیث و بدی بود. قتل هایی که اون کرد، شکنجه هایی که نسبت به دیگران کرد یا حتی تلاش های جاهطلبانش برای قدرت،جزو بارز ترین نقاط شخصیتش هستن. اینو بدون آدم درستی نبود!همین کافیه واست؟》 《دامبلدور چی میدونه ازش؟》 《خیلی خوب،توضیح میدم! دامبلدور یکی از شاگردان ممتاز مدرسه بود. در زمان تحصیلش کلی جایزه و افتخار کسب کرده بود. اون میخواست دنیا رو دگرگون کنه و مثل مدرسه،تو زندگی حقیقی هم افتخارات زیادی به دست بیاره. آرینا دامبلدور،خواهر کوچیک ترش بود. و یه،"سیاه منظر" بود. میدونی سیاه منظر چیه؟》 دنیز گفت《جادوگران یا صاحره هایی که نمیتونن جادوشون رو کنترل بکنن و به صورت انفجار از بدنشون خارج میکنن ولی این زیاد طول نمیکشه و وقتی هنوز بچهان،میمیرن. فوقش تا ده سالگی زنده بمونن》 《درسته،ولی دو استثنا تا الان بوده. یکی یه پسری به اسم،به اسم کریدنس که تا بیست و خردهای سالش زنده موند،و یکی هم آریانا دامبلدور که تا چهارده سالگیش زنده موند! در یکی از انفجار های آرینا،مادرش کندرا از دنیا رفت. دامبلدور هجده ساله که تازه از مدرسه فارغ التحصیل شده بود،و خیالات زیادی در سر داشت،میخواست با یکی از دوستانش به دور دنیا سفر کنه،ولی،با مرگ کندرا تمام مسئولیت آرینا و بردار کوچیک ترش آبرفورت گردن اون میوفته! و توی همون
خونه میمونه و بیخیال دنیا گردی میشه. پدرت،یعنی گلرت گریندل والد، که یه زمانی دانش آموز دارمشترانگ بود،میدونی دارمشترانگ کجاست؟》 《مدرسهای واقع در شمال اروپا که جادوی سیاه جزو درس های روزمرهاش هست!》 《بعد فکر کن،ینفر تا چه حد میتونه خطرناک باشه، که تو مدرسهای که توش جادوی سیاه یه درسه، و مجازه،تا چه حد آزمایش های خطرناکی انجام بده،که از مدرسه اخراجش کنن. بله،گریندل والد شانزده ساله از مدرسه اخراج شد،و پیش خالش،باثیلدا بگشات،به محل زندگی دامبلدور رفت. باثیلدا بگشات رو میشناسی؟》 《نویسنده کتاب تاریخ هاگوارتز! چند سال پیش مرد!》 《درسته. وقتی پیش خالش میاد،با دامبلدور آشنا میشه. و اونا رفاقت خیلی خیلی عمیقی پیدا میکنن. و تصمیم میگیرن با پیدا کردن یه سری ابزار جادویی و افسانهای،پادشاه جادوگران و البته ماگل ها بشن. و هر روز در این باره نقشه میکشن. به هم علاقه خاصی پیدا میکنن و حتی جلو تر از دو برادر میشن. عقیده شخصیم اینه اگه آلبوس کنارش میموند، شاید انقدر هم اوضاع بد پیش نمیرفت،یا حتی خوی خشن و خطرناکش رو از بین میبرد. بلخره،گریندل والد جادوگر قدرتمندی بود و میتونست خیر های خوبی برای جامع جادوگران داشته باشه.بگذریم،آلبوس تمام وقتش رو پیش گریندل والد میگذرونه،و از خواهر بیمارش فاصله میگیره و بهش بیتوجه میشه. آبرفوت از این ماجرا عصبی میشه،و باهاش دعوا میکنه. ولی آلبوس توجه نمیکنه. روزی میرسه که آلبوس و گریندل والد میخوان اونجا رو ترک بکننن،و برن به اهدافشون برسن! ولی آبرفورت جلوشون میایسته و میگه نباید برن. آبرفورت چوبدستی میکشه،اشتباه میکنه! گریندل والد چوبدستی میکشه،اشتباه میکنه! آلبوس چوب دستی میکشه،اشتباه میکنه! دعوا اوج میگیره،گریندل والد طلسم شکنجه گر رو روی آبرفورت اجرا میکنه، آلبوس میخواد جلوش رو بگیره،طلسم ها به سمت هم پرت میشن! کسی متوجه نمیشه آرینای چهارده ساله از پله ها پایین اومده! یکی از طلسم ها به اون میخوره،ولی هنوزم معلوم نیست کار آبرفورته؟کار آلبوسه؟یا کار گریندل والده! گریندل والد میترسه،و از اون دهکده فرار میکنه!
آلبوس برمیگرده هاگوارتز و معلم میشه! هرکس میره دنبال سرنوشت خودش. گریندل والد جنایات بیشماری رو مرتکب میشه و بعد از لرد سیاه،خطرناک ترین جادوگر پنج قرن اخیر میشه. مدت ها بعد آلبوس گیرش میاره و بعد از مقابله باهاش، اونو به زندان میندازه!(تا اینجای داستان داستان حقیقی بود،ادامش ساخته ذهن نویسنده هست) هیچ کس متوجه نمیشه،ولی قدرت گریندل والد بیشتر از این حرفا بود. درسته چوب دستی نداشت،ولی توی دارمشترانگ جادو های بی چوب دستی زیادی بهش یاد داده بودن. و البته اون توی زندانی بود که خودش بناش کرده بود. به اختیار فرار میکنه و واسه خودش میگرده. روزی تصمیم میگیره خودش رو جاودانا کحه،پس یه هورکراکس (جان پیچ) میسازه. میدونی هورکراکس چیه؟》 《نه》《جادوی شومی که باهاش روح رو تکه میکنن،و درون وسیلهای میزارن! البته تقسیم روح،روح رو ضعیف و ناتوان میکنه》 《چطوری درستش میکنن؟》 《با بزرگترین گناهی که آدمیزاد میتونه مرتکب بشه!قتل!》 《بعد اون روح هیچ وقت دوباره تک پارچه نمیشه؟》 《چرا؟فقط وقتی که انسان از تکه تکه کردن خودش واقعا پشیمون باشه و واقعا دیگه حاضر به تکرارش نباشه، روح از هورکراکس خارج میشه،و دوباره در بدنت یکی میشه! بگذریم، مدتی بعد،اون دوباره از زندانش خارج میشه،و پیش خانواده ماگلی میره. اون با وسلت با ماگل ها مخالف بود ولی خوب میدونست وسلت با جادوگر ها براش گرون تر تموم میشد. چون فراری بود. با یه ماگل ازدواج میکنه که هنوزم نمیدونیم با ورد های گیجی این کار رو میکنه،یا با طلسم فرمان، یا هر چیز دیگه. ولی خلاصه این کار رو میکنه! تا نسلش منقرض نشه! وقتی میفهمه همسرش بارداره،اونجا رو ترک میکنه. و تو زندان میمونه. باید اعتراف کنم،پدرت دنیز،انسان صبوری بود! اون با اینکه میتونست با چند ورد ساده،از خودش دفاع کنه،با خواست خودش به دست تام ریدل یا همون لرد سیاه کشته میشه. بعد اون،در زمانی که هنوزم نمیدونیم کی هست،با استفاده از هورکراکسش زنده میشه. و مخفی میشه. البته چون هورکراکس رو در جوونی ساخته بود،در کالبد جوونیش زنده میشه. یعنی یه مرد تقریبا چهل و خردهای ساله. و هنوزم نمیدونیم کجاست! تو هم که تکلیف معلوم،پیش خاله هیولات بزرگ میشی و با اومدن به هاگوارتز خلاص میشی! دیگه سوالی نداری؟
《چرا اینا رو به من گفتین؟》《که بدونی کی هستی!بگو ببینم،نظرت راجع به پدرت چیه؟》 دنیز فکر کرد. هرچه با خود کلنجار رفت،نتوانست جوابی که به احتمال زیاد سورس میخواست بشنود را به زبان بیاورد. پس حقیقت را گفت《اون،اهداف بزرگی داشت. و شاید،حق با اون بود،و شایدم نبود. بلخره جادوگری مثل دامبلدور با اون موافق بود ولی بعدا ازش جدا شد. شاید اگه دامبلدور کنارش میموند،اون اونقدرا هم شرور نمیشد. چون رفتار دوستای آدم،روش تاثیر میزارن. از این گذشته،اون بدون اینکه کسی بفهمه،از زندان فرار میکرد و واسه خودش ول میچرخید. میگشت، خودشو جاودانه میکرد حتی ازدواج میکرد. یعنی جادوگر قدرتمندی بود،و خوب باید به همچین جادوگری احترام گذاشته بشه. در مورد درستی یا نادرستی هدفش من بیسوادم و نمیتونم نظر بدم. شاید بعدا بتونم ولی الان نه! چون نمیدونم! ولی هر هدفی داشت،راه اشتباه رو براش انتخاب کرده بود. این قطعیه. و اینکه آدم روی برادر صمیمی ترین دوستش طلسم شکنجه گر استفاده کنه،بنظر نمیاد آدم درستی بوده باشه!از همون نوجوونی! ولی بازم،نقاط دیگه رو هم باید در نظر گرفت. مثل اعتماد دامبلدور،علاقهاش بهش، قدرتش،و حتی به قول خودتون،صبرش! من نمیدونم اون چطور آدمی بود. ولی میدونم کار های اشتباه زیادی داشت. اگه جادوگر سیاه بود پس قتل های بیشمار داشت. و حتی با جون ینفر دیگه خودش رو جاودانه کرده بود پس،من کار هاش رو تایید نمیکنم. ولی،دوست دارم دلیل کار هاش رو بیشتر بدونم. نظرم اینه》 《من تا همینجا میدونستم. میتونی شرارت هاش رو از کتابا هم بخونی!》 《واقعا ممنونم که حقیقت رو بهم گفتین. تا آخر عمرم ازتون ممنونم!》 《حالا دوباره به آیینه نگاه کن!》 دنیز به سمت آیینه برگشت و خود را دید. ولی با ظاهری متفاوت. لباسی سفید رنگ داشت. مانند لباس شفا دهنده ها،فقط کمی متفاوت. ارتفاع بلوزش یا کمی بالا تر از زانو،و حدکدا یکی دو سایز بزرگتر از خودش بود. همینطور شلوارش نیز گشاد و راحت بود. جوری که با آن لباس هرکاری را بدون ذرهای درنگ میتوانست انجام دهد.در دستانش دستکش بود. موهایش را پوشانده بود و چشمانش عینکی بزرگ داشت. در دستانش کاغذ های زیادی بود. سنش از آن که الان داشت،کمی بیشتر نشان میداد. کاغذ های دستش مانند تکالیف کیمیاگری الکس بود. کیماگری!! دنیز با خندهای که تعجبش را نشان میداد گفت《واقعا؟این بزرگترین آرزوی منه؟یعنی آره!من همینو میخوام!》 اسنیپ با صدایی که زور میزد نگران نباشد،گفت《چی میبینی؟》 《میبینم کیماگر شدم!!》
آیلین؟جان من برگشتی؟لایک کردی دیگه آیلین!
بگو برمیگردی.
آیلین به خدا بغض کردم😭
بگو برگشتی
آرزو قحط بود😑
چیه خوب؟ یه شغل تو دنیای جادویی بگو که پولش بیشتر باشه. ثروتمند ترین شخص کتاب های هری پاتر نیکولاس فلامل هست.
دنیز تا آخر عمر تو مغازه دوقلوها ی ویزلی کار کنه شاید بهتر باشه براش
دنیز آدم جاهطلب و بلند پروازی هست...
این چیزا سیرش نمیکنن
فعلا برم مدرسه.
ساعت ۵ و نیم که برگشتم میام بقیه پارتا رو میخونم و کامنت میدم
ممنونم❤️❤️❤️
طرف سیریوس رو میگیرمممم
آفرین،ولی کسی دعوا رو نبرد
آره
عهه سیریوس دعواش نکن دیگه
درسته الکس پزشکی نخونده ولی..خب بلده دیگه
همه دارن در مورد اتفاقاتی که بین سوروس و دنیز افتاده صحبت میکنن،اما من دارم به این فکر میکنم که بچه ی شیپی که ازش بدم میاد داره به دنیا میاد🗿
من عاشق این شیپم.
@Deniz
بگو بیان بخونن دیگه.(وی وقتی سر نوشتن پارت واقعا خسته میشه و واقعا بیش از اندازه زحمت میکشه،انتظار داره همه دو دیقهای بخونن و اونقدر کامنتایی با متن طولانی و نظرات واقعی و ری اکشن بزارن که اعلان هاش منفجر بشه😅🥲)
______
آمدم
خوش آمدی
آیلین من بیشور!
من احمق!
من ساده!
ولی همون طور که تو بیوت زدی وفادار
من فراموشت نمیکنم!
بگو که برگشتی😭😭😭😭
ادامه بده داش🦦
چشم