
...
نویسنده: ادرین کوچولو شروع کرد به گریه کردن،بچه خالخالیش رو میخواست. ادرین با اینکه بچه بود به کفشدوزک اعتماد کرده بود و اونو دوست میداشت. اما الان کفشدوزک رفته بود،چیزای مختلفی به ذهن این بچه اومده بود،حس میکرد کفشدوزک دیگه دوسش نداره و پیشش نمیاد اما خبر نداشت که اون فقط مدتی به وقت احتیاج داشت.
مرینت" به سمت خونه رفتم و از بالکن پریدم تو اتاق،به حالت قبلم برگشتم، تیکی غرغر کنان به سمت چند تا ماکارون رفت و یکی برداشت و خورد. مرینت: تیکیی باورت نمیشه چی فهمیدمم! تیکی:چی!؟ مرینت: کتنوار همون آدرینههه . تیکی پوکر وایساده بود و بهم نگاه میکرد.تیکی:😐💔 مرینت: چیه!؟ تیکی: هیچی!. مرینت: چرا چیزی نمیگی تیکی؟ تیکی:خب..من..من هویت واقعی کتنوار رو میدونستم. مرینت:چییی؟ تو میدونستی و با من نمیگفتییی!؟ تیکی:مرینت!تو خودتم قانون رو میدونی،شما نباید هویت های همدیگه رو میفهمیدین. مرینت نفس عمیقی میکشه و میگه: اوه درسته،یادم نبودش. ولی اون آدرینههه هر کسی نیستت ادرینهه. تیکی:😐 مرینت:خب حالاا. مرینت به سمت پنجره میره و به بیرون نگاه میکنه و به فکر میره... افکارمرینت:اومم یعنی واقعا ادرین کتنواره!وایی خدا باورم نمیشه!. صدای تیکی مرینت رو از افکارش میاره بیرون تیکی:مرینتت! درس هات موند بیا انجامشون بده که فردا کلی کار داریمم. مرینت:باشهه اومدمم و به سمت میز رفت تا تکالیفش رو بنویسه.
نویسنده: گربه کوچولومون در حال گریه کردن بود. بچه کوچولو گناهی نداشت که فقط لیدیش رو میخواست یا به اصطلاحی خال خالی. همینطور که مرینت در حال انجام تکالیفش بود کت از همه و همه چیز بیخبر داشت گریه میکرد. کم کم ماریان و فو هم صبرشون داشت لبریز میشد. یه تیکه ماکارون دست بچه دادن تا حداقل شاید حواسش پرت بشه،ولی انگار نه انگار. .... با هزار نوع دوز و کلک و بدبختی به زور بچه رو خوابوندن،امروز هم زیادی بیدار مونده بود هم کلی سر و صدا کرده بود... ... فردا صبح: مرینت: بیدار شدم و سریع آماده شدم بازم خواب مونده بودم و قطعا این دفعه الیا زندم نمیزاشت. سریع از خونه بیرون زدم و به سمت مدرسه رفتم ساعت 8 و 16 دقیقه بود. 16 دقیقه تاخیر خیلی زیاد بود خداروشکر خانم بوستیه زن مهربونی بود و دلم رو به این چیزا خوش کرده بودم. بلاخره رسیدم در زدم و وارد شدم. مرینت:وایی ببخشید خانم من دوباره خواب موندم، دیگه تکرار نمیشه. خانم بوستیه سری از تاسف تکون داد و با علامت سر گذاشت که برم سر جام بشینم ... امروز خیلی روز خسته کننده ای بود. دلم فقط میخواد برم خونه و یه دل سیر بخوابم، ولی مگه میشد. من یه بچه گربه دارم که حتما تا الان خیلی دلتنگمه. به سمت خونه رفتم و بعد از داخل شدن سریع تبدیل شدم و به سمت خونه استاد حرکت کردم.
شرط آپلود 6 لایک و 5 کامنتت
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
انقدر دیر کردی الان باید از اول بخونم تا بفهمم اتفاقای این پارتو 😂😂
عالی بود
😂
بعد چند قرن پارت داد
به خاطر نبودم معذرت
۹ تا لایک داری
منم این کامنت رو بذارم میشه ۸ تا کامنت
تورو خدا پارت بعدی رو بده من خیلی رمانت رو دوست دارم♡
چشم تایپ کنم سریع میزارم
به شرط رسید
نمیزاری؟
پشمام چقد زود چشم تایپ کنم میزارمش
شرط کم بود برای همین
عالیه منتظر میمونم تا بدم
❤️❤️❤️❤️❤️
یه سوال
کت کی خوب میشه؟
بزودی🌚
شده خودمم به شرط میرسونم تا بدی
عالی
زود تر پارت بعد رو بده لطفا 🥺🥺
چشوم
به شرط آپ برسه میزارم