با پارت جدید داستان پاترهدیمون با نام مبهم نمردند تا آرزوی مرگ کنند در خدمتتون هستیم.
خوب،ناظر عزیز،خیلی دقت کردم که قانونی نقض نشه. و اینکه اگه قانونی نقض شده بود،تو هر اسلایدی،متن اون رو رد کن تا ویرایشش کنم. کل داستان رو رد نکن. درضمن،به کاورم گیر نده چون تک تک رنگاش مفهوم دارن. ممنونم همکار❤️
دوقلو ها دنیز را به ایستگاه رساندند. از اینکه به خانه برمیگشت خوشحال بود. هارلی جلوتر از او،پرواز میکرد. سوار قطار شد. هنوز مقداری از پول هایش باقی مانده بود. درواقع مقدار زیادی. تمام کوپه ها پر بودند. تقریبا فکر میکرد که تا آخر سرپا میایستند،ولی ناگهان،همان پسری که پارسال از او جای دفتر پروفسور اسنیپ را پرسیده بود دید. پسر دستش را سمت دنیز دراز کرد تا با او دست بدهد:《سلام. من مایکل اسکمندر هستم. هافلپاف》 دنیز دست او را فشرد:《سلام،منم دنیز گریندل والد،یا همون دنیز والد هستم،اسلایترین》 《کسی نیست که تورو نشناسه دنیز،بیا کوپه من و خالم. ما خوشحال میشیم باهات همسفر بشیم》 او لبخندی به مایکل زد،و وارد کوپه شد. خاله مایکل،زنی با چهره خیلی زیبا،و قد تقریبا متوسط به بالا،و خوش هیکل بود. و چهره خندانی داشت. او با دنیز دست داد:《اما اسکمندر،من امسال توی هاگوارتز به عنوان پزشک شاغلم. امیدوارم هیچ وقت کارت به من نیوفته عزیزم.》 دنیز هم از مایکل،و هم از اما خیلی خوشش آمده بود،ولی بیخبر از اینکه راجع به مایکل خیلی زود تصمیم گرفته..... کمی درمورد تابستان حرف زدند. دنیز متوجه شد،که مایکل نتیجه نیوت اسکمندر هست. او درمورد کیوت اسکمندر خوانده بود حتی این را میدانست که کتاب امسالش که درمورد جانوران اسرار آمیز و محل زندگی آنهاست،نوشته نیوت اسکمندر هست. کمی درمورد حیوانات مختلف سخن گفتند که خانمی با یک چرخ دستی، آمد تا خوراکی هایی بفروشد. اما برای هرسه آب میوه خرید. دنیز هم چند شکلات قورباغهای.اولی را باز کرد و با چهره دوقلو های ویزلی مواجه شد. مایکل گفت:《اونا توی شکست لرد وردمورد خیلی سهم بزرگی داشتن! و جادوگران قدرتمندی هستن》 دنیز بیتفاوت گفت:《من این دو هفته رو مهمون اونا بودم! با اینکه خیلی باحالن،ولی فکر نمیکردم عکسشون اینجا باشه》 مایکل گفت:《مهمونشون بودی؟حتما این دوهفته خیلی برات خوش گذشت.》 دنیز تایید کرد. شکلات دیگر را باز کرد،و با چهره یک پروفسور پیر مواجه شد《هوریس اسلاگهورن》 مایکل گفت:《اون یه زمانی تو هاگوارتز تدریس کرده. مگه نه خاله؟》 اما گفت:《آره،استاد با تجربهای بود. استاد معجون سازی ولی دیکه خیلی پیر شده》 دنیز شکلات غورباقه ای دیگر را باز کرد. و عکس سیریوس را دید:《اینم که سیریوسه!دوست پروفسور لوپین》 اما گفت:《سیریوس؟》 《سیریوس بلک!اونم جادوگر قدرتمندیه؟هوامو داشته،ولی فکر نمیکردم عکسش از اینجا سر در بیاره》 مایکل گفت:《اون،اولین نفریه که از زندان آزکابان فرار کرده!》 دنیز پرسید:《آزکابان کجاست؟》 《جایی هست که خطرناک ترین جادوگران شرور رو اونجا نگه میدارن! البته تا جایی که من میدونم،اون بیگناه بوده. همینطور پدرخوانده هری پاتره. در جنگ هاگوارتز در علیه ولدمورد هم،او شهامت زیادی به کار برده. فکر کنم امسال اون معلمم میشه. آخه من سال چهارمیم. اون قراره استاد دفاع در برابر جادوی سیاه،برای سال بالایی ها باشه》 《سیریوس میخواد استاد بشه؟》 《آره!》 《عحب. بهش نمیخوره》 تا رفتن به مقصد اتفاق خاصی نیوفتاد و آنها راجع به جادوگران گفت و گو کردند. فقط در آخر های راه،همه کت و ژاکت هایشان را در آوردند،و ردای بلند هاگوارتز، و شنلشان را از روی تیشرت ها پوشیدند
دنیز از از قطار میاده شد،و با مایکل و اما خداحافظی کرد. با دیدن هاگرید،او را بغل کرد و هاگرید همه را به سمت دریاچه برد. سوار قایق ها شدند،و به سمت هاگوارتز رفتند. پس از پشت سر گذاشتن دریاچه،از کوه بالا رفتند،و از پل اصلی،وارد شدند. کمی گذشت. هاگرید در را زد،و پروفسور لوپین،برای بردن دانش آموزان آمد. هوا کم کم تاریک میشد،و مراسم شروع میشد. دانش آموزان سال اولی خیلی مظطرب بودند.... کمی بعد،پروفسور دوباره برگشت،و به همه گفت که پشت میز هایشان بروند. ولی سال اولی ها فقط وارد سرسرا شدند. دنیز از عمد کند تر حرکت کرد،و وقتی همه وارد شدند،با پروفسور لوپین سلام و احوالپرسی کرد،او را به آغوش کشید و پرسید که فرزندان او و تانکس چطور هستند. پروفسور گفت خون جادورگی دارند و و قطعا در هاگوارتز بزرگ میشوند. دنیز سر میز رفت.
اسامی از A تا Z خوانده شدند و هرکس به گروهی رفت. سپس غذا های رنگارنگی کل میز هارا فرا گرفت. اشباح از هر طرف میآمدند. بارون خون آلود،روح اسلایترین زیاد با آنها حرف نمیزد هواسش پی سال اولی ها بود. ولی سر نیکلاسش،یا همان نیک تقریبا بی سر،با همه حرف میزد و سال اولی هارا با جدا کردن سرش از تنش،میترساند.... دنیز در هنگام تماشای اشباح،مشغول خردن استیکش بود. و چشمش اساتید را از برسی میکرد. وقتی شام تمام شد،غذا ها از روی نیز محو شدند. دامبلدور ایستاد و گفت:《ورود شما رو به هاگوارتز،تبریک میگم. امیدوارم سال خوبی رو باهم پشت سر بزاریم. طبق برسی های وزارت جادو،و البته شخص خودم،به این نتیجه رسیدیم که باید،استاد سال های پایین،و سال بالایی هاگوارتز کمی متفاوت باشند. از سال اولی ها تا سال سومی ها،دفاع در برابر جادوی سیاه رو با پروفسور لوپین،و باقی دانش آموزان با پروفسور بلک، میگزرونند. در ادامه،خانوم اسکمندز،پزشک جدیدمون در بیمارستان هستند. طبق دستورات جدید وزارت،از جانب خانوم..... بله،گرنجر،دانش آموزانی که بیماری خاصی از جانب آسم،بیماری های قلبی و غیره رو دارند،اول هر هفته،دوشنبه ها،چکاب میشن. در آخر،دانش آموزان از ساعت ده باید توی برج مخصوصشون باشن. در هر گروهی هستید، در سالن اونجا، میخوابید، استراحت میکنید،تکالیفتون رو انجام میدید و اوقاتتون رو میگذرونید. هیچ دانش آموزی حق نداره قبل از ساعت شش صبح،از خوابگاهش خارج بشه. راس ساعت نه باید در سرسرا، برای صرف صبحانه حاضر باشین،و سر ساعت ده، کلاس هاتون شروع میشه. ساعت یک، ناهار در سرسرا صرف میشه،و کلاس های بعد از ظهر،حداقل تا ساعت سه بعد از ظهر و حداکثر تا پنج بعد از ظهر هست. این به برنامه کلاسیتون ربط داره. بین هر زنگ یک ربع استراحت دارید. مگر در روز های خاصی از هفته،که با توجه به برنامتون بین درس هاتون چهل و پنج دقیقه استراحت دارید. پس از پایان کلاستون،تا ساعت هشت شب،اجازه دارید هرجایی که میخواید باشید،ولی بعد از اون دیگه باید حتما در هاگوارتز باشید. در طول مدت تحصیلتون، باید با هر فعالیت مفید برای گروهتون امتیاز کسب کرده،و با هر قانون شکنی،امتیاز از گروهتون کم میشه،و مجازات میشید. امیدوارم سوالی باقی نمونده باشه. الان سرپرست های گروه هاتون،برنامه های کلاسیتون رو پخش میکنن. و هر سوال دیگهای داشتید، مخصوصا شما سال اولی ها، میتونید از چهار استاد که سرپرست گروه هاتون هستن،آقای لاوگود(پدر لونا) سرپرست ریونکلاو، آقای لوپین،سرپرست گیریفیندور، خانوم.....》 دامبلدور لحضهای سکوت کرد و به تانکس که با چشمانش برای او خط و نشان میکشید که مبادا اسم 《نمیفاندورا》 را به زبان بیاورد نگاه کرد،سپس ادامه داد:《خانوم تانکس سرپرست گروه هافپاف و آقای اسنیپ سرپرست گروه اسلایترین.》 او به سخنان هاگرید گوش داد،سپس ادامه داد《بله،آقای لاوگود استاد جدید نجوممون هستن. پیری و فراموشی،چیز دیگهای فراموش نکردم هاگرید؟》 دامبلدور پس از گوش دادن به هاگرید گفت:《اوه،بله! دسر ها》 سپس دستانش را دوبار به هم زد،و کل چهار میز پر از دسر های رنگارنگ شد. وقتی پروفسور اسنیپ برنامه ها را پخش میکرد دنیز به او سلام کرد و او اینگونه جوابش را داد:《خوشحالم دوباره میبینمت،والد》
روز اول برنامه دنیز دفاع در برابر جادوی سیاه،معجون ها،و تغییر شکل بود. ولی لحضهای بیایید دنیز را فراموش کنیم،و نقش دیگری را نقل قول کنیم. با اینکه سیریوس و اما کارمند بودند،ولی هیچ یک به صورت کامل ورقه استخدامی خود را امضا نکرده بودند. سیریوس در اتاق دامبلدور نشسته،و در حال خواندن قرارداد بود. که اما وارد اتاق شد. پیراهن سفید رنگی به تن داشت،و موهای قهوهای خود را پشت سر جمع کرده بود. ولی چتری هایش در نمایش بودند. سیریوس نگاه عمیقی به او انداخت،ولی خوشبختانه اما متوجه نگاه بیش از حد خیره و تابلو سیریوس نشد. امّا وقتی اشاره های دامبلدور را دید، بلافاصله خود را جمع و جور کرده،و بلند شد:《اوه،خانوم اسکمندر! صبح بخیر》 او نگاهی به سیریوس انداخت و لبخندی زد:《صبح بخیر پروفسور》 دامبلدور گفت:《خوب،سیریوس،امضا کردی؟》 《بله بله. بفرمایید آقای رئیس》 اما گفت:《امروز تمام دانش آموزانی که بیماری خاص دارند،میان برای چکاب. لطفا برگه استخدامی رو میشه بدین؟آقای رئیس؟》 دامبلدور از درون کشو،برگهای را به اما داد:《بیا اما. فقط من حضور تو در هاگواتز یادم نمیاد》 《اوه،جناب مدیر،من واقعا خیلی خیلی ساکت بودم. میشه گفت از هم دوره های من،بیل ویزلی بود. اونموقع ها اگه در مورد دختر گیریفیندوریای که هیچ وقت حرف نمیزد و همیشه نمره میگرفت شنیدین،اون من بودم.》 سیریوس که همچنان درحال دید زدن اما بود گفت:《بیل ویزلی؟》 《از دوستان خوب منه. چند سال پیش با فلور دلاکور ازدواج کرده. برادر بزرگتر رونالد ویزلیه. فکر کنم رون رو بشناسین. درسته》 《بله میشناسم》 سیریوس لحضهای سکوت کرد سپس گفت:《بهتره با من راحت باشی عزیزم. خوب ما قراره دیدار های زیادی داشته باشیم》
《دیدار های زیاد؟با چه دلیل》 《خوب من استاد دفاع در برابر جادوی سیاهم. یعنی دانش آموزام قراره کلی دوئل کنن و خوب ممکنه هر روز زخمی داشته باشیم!》 《و؟》 《خوب من خودم اونا رو میارم بیمارستان،خودم همراهشونم. بلخره،سلامتی مهم ترین چیزه،مگه نه عزیزم؟ یعنی خانوم دکتر؟》 《درسته،ولی بهتون نمیاد بخواین تدریس کنین》 سیریوس درحالی که روی میز دامبلدور تکیه میداد،و دامبلدور تک تک حرکات او،و البته حرکات گرچه صمیمی،ولی رسمی امه را از زیر عینک نیم دایرهای خود میپایید،و به رفتار های خنده دار سیرویس خیره بود سیریوس گفت:《چطور مگه؟》 《خوب شما به مدت سیزده سال یه روانی جنایت کار شناخته شده بودین و تو آزکابان بودین. تصور اینکه کسی که یه زمانی بوگارتش، شکلش رو میگرفت الان همکارت بشه، یکمی عجیبه》 سیریوس با تعجب گفت:《بوگارتش چه غلطی...یعنی چیکار میکرد؟》 《خوب وقتی نه سالم بود،جیمز و لیلی پاتر به قتل رسیدن و تو رفتی آزکابان. گرچه بعدا بیگناهی و همچین خیر خواهیت ثابت شد،وقتی فرار کردی،من داشتم برای مستقل زندگی کردن از خونه میرفتم. ولی خوب،اونقدری ترسیده بودم که منصرف شدم. میشه گفت شبا مدام کابوس میدیدم که از پنجره اتاقم و یا هرجایی وارد خونه شدی.》 اما درحالی که انگار آن اتفاقات در ذهنش مجسم میشد ادامه داد:《با اینکه داشتم برای پزشکی جادویی میخوندم و بیست و یک سالم بود،ولی خوب،میترسیدم. واقعا وحشت داشتم. حتی یبا کابوس دیده بودم پشت پنجره اتاقمی و مثل روانی ها میخندی! باور کن وقتی به هوش اومدم پونوزده ساعت بود بیهوش بودم و پدر بزرگم نیوت اسکمندر به زور به هوشم آورد!》 سیریوس که گویی بخاطر کاری که نکرده شرمنده بود گفت:《من واقعا نمیدونم چطوری عذر بخوام》 《عذر بخوای؟اون از احمقی و ساده لوحی من بود. درضمن،من وقتی متوجه بیگناهیت شدم،نه تنها تمام ترسم رفت،بلکه علاقه و طرفداری جاشو پر کرد. مرد بیگناهی که از آزکابان فرار کرده! خیلی باحاله》 سیریوس که انگار دوباره اعتماد به نفس پیدا کرده بود دستش را لای موهایش برد:《اوه،فرارم از آرکابان!واقعا برای هر جادوگری کار سختیه،ولی برام عین آب خردن شد!》 او درحالی که پا میشد،جوهر سیاه رنگ دامبلدور را روی برگه ها ریخت. زیرا تمام حواسش پی اما بود! اما نمیدانست بخندد یا چی،ولی دامبلدور لبخند پر معنایی داشت!
اما که گویی چیزی به یاد آورده باشد گفت:《وای!چطور همچین چیزی رو یادم رفت؟》 تا دامبلدور خواست چیزی بگوید،سیریوس سریع گفت:《چرا چی شده؟》 《لباسام رو فراموش کردم!حتما مامانم تا الان فهمیده!و میخواد بفرسته. یه جغد براش میفرستم》 اما شروع کرد به رفتن به سمت در و خیلی سرزنش گر گفت:《۳۵ سالته اما!خجالت بکش!خجالت بکش! خجالت بکش! بعد میخوای دکتر بشی؟تاسف آوره!انگار هیجده سالمه!انقدر فراموش کار و دست پا چلفی!》 وقتی میخواست از در خارج شود،ناگهان ایستاد! و با همان لحن ادامه داد:《جغد میفرستی؟با کدوم جغد آخه؟ جغد کجات بود؟》 اما همچنان که خود را سرزنش میکرد، و سیریوس حتی از دست و پا چلفتگی،و فراموش کاری اما نیز خوشش آمده بود،و با حالت خاصی به او خیره بود که گفت:《جغد دونی!》 اما پرسش گر به او خیره شد که سیریوس که اینبار خوشحال و خونسرد بود که اما نیز مانند او کمی فراموشکار است و با وجود سن بالغ مانند بچه ها است خونسرد گفت:《تمام جغد های هاگوارتز توی جغد دونی هستن!میبرمت اونجا! و یه نامه برای پدر مادرت میفرستی! بیا،تا کلاسام شروع نشدن سریع بریم.》 اما قدردان به سیریوس خیره شد. و او در را باز کرد و با اشاره به اما فهماند که خانوم ها مقدم ترند. سپس از راهروی های هاگوارتز گذشتند. و وارد حیاط شدند. وقتی میخواستند به یک دخمه،که جغد ها آنجا نگهداری میشدند بروند،سیریوس از بس حواسش پی اما بود،پایش لیز خورد و مستقیم درون جویبار ریزی که از آنجا میگذشت افتاد. موهایش را که با کش مو بسته بود،دیگر باز شده بودند،و صورت او خیس بود. اما نمیتوانست جلوی خنده خود را بکیرد. ناگهان سیریوس بلند شد و موهای خود را تاب داد:《من اصلا نمیدونم این جویبار لعنتی کی از دریاچه جاشو باز کرده اومده اینجا!》 اما که هنوز میخندید گفت:《وای! ببخشید! من، نمی.....تو....نم....جلو...ی.......خو....خو....دم رو بگ...بگیرم!》 سیریوس به سر و وضع خود نگاه کرد و او نیز پقی زد زیر خنده. آب جویبار کاملا تمیز بود ولی در هوای سپتامبر،سر رو روی خیس و موهای بلند و باز،واقعا خنده دار بود! اما که بلخره خندهاش تمام شده بود،گفت:《موی باز بیشتر بهت میاد! نبندی بهتره》 سیریوس که لبخند پیروزی داشت گفت:《زود باش. اینجا کاغذ و قلم هست!》 اما نامه سرسریای نوشت، و سپس با تردید،ده ها جغد را از نظر گذراند. سیریوس که هنوز موهای خیسش اطرافش را فرا گرفته بودند،به سمت جغد سیاه رنگی رفت:《بدش من اما! این جغد مال منه》 سپس آدرس را به جغد گفت،و او را رها کرد. به اما گفت:《خوب،بهتره بریم. هم کلاسای من شروع میشن،و هم چکاپ های تو. کار دیگهای داری؟》 اما لبخندی زد و گفت:《نه. واقعا ممنونم》 《هرکاری داری رو من حساب کن عزیزم.》 سیریوس اول اما را به بیمارستان رساند،و لباس هایش را عوض کرد سپس سر کلاسش رفت
خب فقط اینکه ... میخوام سیریوسو آوداکداورا کنم اصلا در روابط عاش*قانه خوب نیس بچم فقط بلده مثل جیمز موهاشو تاب بده!
😂
کلارا آروووم غیرتی نشی نفس عمیق بکش آها خوبه یا خود خدا من که در رفتم
باشه بابا اصلا غل*ط کردممم الفرارررررر
دنیز مثل ماست نگام نکن کلارا میخواد حسابمو برسهههه
هزار بار منو تح.Dید کرده که به هشت روش سامورایی تیکه تیکهم کنه. ولی از اونجایی که از پشت گوشی دستش بهم نمیرسه، حیالم راحته
🤌🏼😊 پس نگران نباش خواهرم.
آقا زود اینا رو به هم برس*ون کلارا شاید اگه به دنیا بیاد کمتر ز.ر.ز.ر کنه (خدایا میشه کلارا ازم بگذره اینو گفتم؟ من هنوز خیلی جوونم!)
@Gellert
وایسین دنیز وارد کلاسش بشههمتون این حرفتون رو به توان ده هزار میزنین😂
______
یا خدااااا
آبروی سیریوسو نبریییی
《درسته،ولی بهتون نمیاد بخواین تدریس کنین》
_________
موافقم
وایسین دنیز وارد کلاسش بشه
همتون این حرفتون رو به توان ده هزار میزنین😂
سیریوس با تعجب گفت:《بوگارتش چه غلطی...یعنی چیکار میکرد؟》
______
مودب باش سیریوس
😂😂
بنده خدا از ترس سکته کرد دیگه😂
باور کن وقتی به هوش اومدم پونوزده ساعت بود بیهوش بودم و پدر بزرگم نیوت اسکمندر به زور به هوشم آورد!》
__________
آره دیگه😦🌹
😂😂
میبینی چطوری دکترت کردم انداختمت وسط؟
آره دیدم😂
البته مهر و آبان اصلا درس نخونده بودم. ولی ناموصا دارم آذر رو درس میخونم
ولی آیلین سر بزن ها.
کلا نری❤️
خداروشکر
بچه ها کارنامم وضعش خوبه.
هفده و خردهای
کلارا این پروفایل و بیو چیه گذاشتی؟
آهان.
منم عوض کنم پس
بچه ها فردا کارنامه ماهانه میگیریم😬😦😧😨😰
دعا کنید گوشیم از دستم نره.
شاید چند روزی گوشی دستم نگیرم. ولی نگران نباشین.
فقط دعا کنید همه چی خوبیش بره. و معلم زبانم اصلا مامانمو نبینه😖
زبان رو بدجور خراب کردم.
مامانم زیاد به نمره گیر نمیده. این اخلاقش خوبه. میگه نمره مهم نیست. کار مهمه.کار پیدا کنید بقیه چیزا حل میشه. ولی دیگه تا یه حدی. اما اگه معلم زبانم باهاش حرف بزنه کارم تمومه
آیلین،رشته چی میخوای انتخاب کنی؟
نه منم انسانی میخوام.
آخه درسای انسانی رو خیلی دوست دارم. تماما تحلیل و حفظیات هست. تاریخ و جغرافیا هم که دیگه نگم. بعد فلسفه و ادبیاتم خیلی باحالن. البته تاریخ ادبیات رو اصلا دوست ندارم. ولی کلا انسانی خیلی باحاله
خوش به حالت خواهر داری.
نه داداش بزرگتر دارم.
داداشم یازدهمه. ولی به درد نخوره😂
چون سنش کمه،به درد نمره نشون دادن نمیخوره😂فقط باید بهش آب و پتو و بالش بدم😂
ادبیات رو دوست دارم،تاریخ ادبیات رو دوست ندارم. آخه به من چه سعدی کی زندگی کرده؟همین شعر هاشو حفظ کنم کافیه😂
یا هنر های نمایشی،یا کارگردانی.کلا سینما.
هرچی باشه چیزی که تهش بازیگری و کارگردانیه. آخه هم استعداد دارم هم علاقه. تجربه بازی تئاطر هم دارم.
بابا تجربی تهش دکتریه دیگه؟کی حال داره صبح تا شب بشینه تو یه مطب یا بیمارستان،و حال و روز بد و درد و مریضی مردمو ببینه؟بچسب به انسانی😂شاید دبیرستان باهم یجا افتادیم. تو تبریز زندگی میکردی دیگه؟
نه.
قاطع و محکم میگم،نه😂
نه کلارا فکر کنم مسافرت اومده بود.
ها آره پزشکی قانونی.
خوب این که بد تره😐مریض باز بهتر از جنازست
😊علاقه داری؟
خوش بحالت.
کسی رو داری که حداقل به کار میاد. پاست؟ به در بخوره؟😂 راستی خواهر داشتن چجوریه؟
نه من تبریزم.
منظورم بازیگری بود
من عاشق داستانت شدممممم😍
کاشکی قسمت شه اما و سیریوس باهم باشن
راستی الان آمریکایی؟
من الان میرم خونه
حالش خوبه
فقط یکم کلافه شده
😂😂
سیریوس میگه دخترم رفته بازداشتگاه!
چطوری برم تدریس کنم؟
یه کاری کنم بره یا نه؟
ممنونم عشقم
سلام
عالی بود
مایل به فرند ؟؟
سلام. ممنون
حتما💚
دنیز¹⁵
مری ¹³