
دوازدهمین پارت داستانم
*ساسکه* دوباره صبح شده... بدنم بشدت درد میکند ولی باید به مدرسه بروم که کسی مشکوک نشود... اگر نروم ساکورا نگران میشه؟ اصلا براش مهمه؟؟ اه چرا دارم به این چیزا فکر میکنم... پا شدم و لباس پوشیدم...امروز باید پروژه مان را تحویل میدادیم و کاکاشی سنسه را میدیدیم... باید دلیل کارش را میفهمیدیم... اون معجون چه بود؟ در وقتی که در حال خودمان نبودیم، چه کار کردیم؟ آهی کشیدم و کوله را روی دوشم انداختم ولی بعد با درد شدید شانه ام، آن را برداشتم...
*ساکورا* توی مدرسه منتظر ساسکه بودم تا دوباره ازش تشکر کنم... کیفش به جای اینکه پشتش باشد، درون دستانش بود... یعنی درد داشته؟ دویدم و کیفش را گرفتم:«صبح بخیر ساسکه...» با تعجب نگاهم کرد:«صبح بخیر؟» لبخند زدم:«من کیفت رو میارم...» سر تکان داد:«نه نه ... بدش خودم...» زبانم را در آوردم:«نخیر خودم میارم!» سپس به سمت کلاس دویدم و داد ساسکه پشت سرم را نادیده گرفتم
بالاخره او هم وارد کلاس شد و در جایمان نشستیم... امروز هم هیناتا کنار ناروتو مینشست... کاکاشی سنسه، وارد شد تا پروژه هایمان را تحویل بگیرد...
ساسکه عصبانی بود... حق داشت. من هم علت کار دیروز کاکاشی را نمیدانستم و عصبانی بودم... دستش مشت شده، روی پاهایش بود... آهسته دستانش را گرفتم و باعث شد هر دویمان سرخ شویم... برای اینکه سرخی گونه هایش را نبینم، رویش را به سمت پنجره برگرداند... ساسکه ست دیگر...
کاکاشی سلام کرد و گفت :« پروژه هایتان را تحویل دهید» پروژه هایمان را تحویل دادیم و سپس در جای خود نشستیم وقتی داشتم به ساسکه نگاه میکردم دستش را دیدم که از شدت درد کبود شده بود من گفتم :« ساسکه، تو با خودت چیکار کردی؟ » ساسکه کبودی دستش را از دید من پنهان کرد و گفت :« هیس » من مطمئن بودم ساسکه از شدت درد حتی نمیتواند حرف بزند
زنگ تفریح خورد من به دنبال ساسکه از کلاس بیرون رفتم ساسکه داشت زیر لب اهنگی را راجب شکست عشقی میخواند صورتم از شدت خجالت سرخ شده بود ساسکه مرا نگاه کرد و گفت :« حالت خوبه؟ » من جوابی ندادم و همانطور مات مبهوت نگاهش کردم ناگهان ساسکه گفت :« بنظرت انگیزه ی کاکاشی برای انجام اون کار دیروزش چی بوده؟ » من گفتم :« نمیدونم » ناگهان ناروتو به سمتمان امد و گفت :« هی بچه ها دارین کجا میرین؟ » ساسکه گفت :« جایی نمیریم داریم خیلی عادی قدم میزنیم » و من سرم را برای تایید حرف ساسکه تکان دادم
من رو به ساسکه کردم و گفتم :« بابت دیروز ازت خیلی ممنونم واقعا اگه تو نبودی نمیتونستم کاری انجام بدم! » و ساسکه گفت :« قابلی نداشت » به قدم زدن همچنان ادامه میدادیم که زنگ کلاسی خورد همه به سمت کلاس هایمان حرکت کردیم من و ساسکه هم همینطور. وقتی داشتم به سمت صندلی ام میرفتم پایم پیچ خورد و نزدیک بود بیفتم که ساسکه با دست زخمیش منو گرفت و اجازه نداد من بیفتم و من گفتم :« ممنون » و خیلی خجالت زده روی صندلی ام نشستم
مشخص بود برای هر حرکت با دستش زجر میکشد. وقتی زنگ تفریح آخر خورد، مجبورش کردم به درمانگاه برود آن هم با این تهدید که اگه نرود دستش را بیشتر فشار میدهم... بالاخره راضی شد و در درمانگاه دستش را پانسمان کردن
هیناتا بهمان خبر داد، مدرسه میخواهد جشن ولنتاین را جمعه همین هفته برگزار کند. نمی دانستم مدرسه این جشن را برگزار میکند. نمیخواستم شرکت کنم ولی با التماس های میساکی و هیناتا بالاخره راضی شدم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻
خیلی عالیه .
مرررسی
فردا صبح ساعت پنج من باید پارت 13 جلو چشمام باشه وگرنه............
عی وا
امروز شیش تا پارت دادم خخخخ
نویسندگان از خستگی بیهوشند
وای عالی بود یکی از بهترین رمان های ناروتو و ساسوساکوییه که تاحالا خوندم ، مایل به پارت بعد؟
بهلههه
خواهر قشنگم امروز 5 پارت دادم ایشالا فردا
چقدر دستور میدیم😂
میدم البته🤭
شرمنده😞
میدونم خییلیی زحمت میکشی🥺💓
زحمت؟!
ولی ارزش خوشحال کردن شمارو دارهههه
واایی مررسیی💓🥺
بهلهههه همکارم درست میفرمایند
من تورو میکشممم
اگر پارت هارو طولانی تر کنی همه این ها توی 3 پارت تموم میشددد.
الان 6 پارتت پر شدهههه
اگر طولانی ترش میکردی، میتونستی چندتا پارت دیگه هم بزاری😑😑😑
برو نوی گردونه شانس سعی کن تست نامحدود رو بدست بیاری
بعد دوباره بساااززززز
خودم خواستم چند تا بشه حیح
کرم دارم دیه
😂😂😑😑
وقتی موقع نوشتن داستانمون کلتو کندم میفهمی 😂
یا خدااا
وی از پرتاب چاقو جا خالی میدهد*
با نام و یاد خدا شروع میکنیم😑😆 😂