
هفتمین پارت داستانم با همکاری کاربر 김민수
*ساسکه* امروزم مدرسه مثل یه روز خسته کننده دیگه تموم شد. ساکورا و ناروتو در حالی که با هم میخندیدن،از کلاس خارج شدن... از این پسره ناروتو چقدر بدم میاد. قبلا باهاش مشکلی نداشتم ولی حالا بنظرم خیلی رومخه. دختر کناریم که هیناتا نام داشت،پشت سر ساکورا از کلاس بیرون رفت. هجوم چند تا دختر سمت ساکورا را دیدم... برای دعوا رفتن؟ دنبالشان کردم. ساکورا روی پله حیاط پشتی نشست و بقیه دخترا دورش. میساکی،همون دختری که دیروز بهم ا.ع.ت.ر.ا.ف کرد هم کنارش نشسته بود... دعوایی در کار نبود...
این ساکورا یهویی چقدر معروف و محبوب شد... ولی هنوز هم خیلی از دختر ها به خونش تشنه اند. اینکه میدیدم ساکورا اینقدر با ناروتو و سایر دخترا،مهربان است،کمی حرص در آور بود.
داشتم به انها نگاه میکردم که ناگهان ناروتو صدایم زد و گفت :« هی ساسکه بیا اینجا کنار ما » ولی من جوری رفتار کردم که انگار صدایش را نشنیدم اخه در کنار ان دختران رو مخ نشستن را اصلا دوست نداشتم ولی ناروتو به سمتم امد و مرا کشان کشان به سمت جمع خودشان برد و مرا بغل خودش نشاند وقتی به صحبت های انها گوش میدادم با خود میگفتم در جمع ساکورا بودن انقدر ها هم بد نیست
ساکورا بعد چند دقیقه تازه متوجه حضورم در جمع شد *ساکورا* داشتم با شوق با هیناتا و میساکی حرف میزدم که ناگهان چشمم به ساسکه که، کنار ناروتو نشسته بود، خورد. از کی اینجا بود؟ ناروتو را صدا زدم و به گوشه ای کشیدم
گفتم:« هی!ساسکه رو برای چی آوردی؟ از کی اینجاست؟» ناروتو شانه بالا انداخت:« فکر کردم دیدیش! یه چند دقیقه ای میشه...» اخم کردم و به جمع برگشتم:« خب بچه ها شما صحبتاتونو بکنین من میرم کتابخونه» *ساسکه در ذهنش: از من فرار میکنه؟*
ساکورا * باید خیلی زود خودم را جمع می کردم برای همین بهانه اوردم و گفتم من به کتابخانه میرم! متوجه نگاه های زیر چشمی ساسکه میشدم و حدس میزنم که صحبت های خیلی خوبی در فکرش نباشد
ساسکه * با خودم گفتم که نکند ساکورا از من فرار می کند؟حس قدرت زیادی داشت که یه دختر ازت فرار کنه و بترسه ولی نگران شده بودم برای همین از جمع رفتم...
بعد چند دقیقه که تعقیبش کرده بودم در با خودم فکر کردم:«وایسا ببینم من واسه چی دارم دنبالش میرم؟؟» *ساکورا* وارد کتابخانه شدم و یک رمان برداشتم. حتی اسمش را نگاه نکردم. روی یک میز گوشه سالن نشستم و مشغول خواندن شدم که ناگهان صدایی گفت:«هی خانم خانما... میشه اینجا بشینم؟» نگاه کردم... نجی بود موهایش سیاه بودند و ظاهر خوبی داشت. گفتم:«عام بله...» صندلی اش را به صندلی من چسباند و نشست
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
پارت 8 میخوایم
پست کردم در دست تایید ناظره:)))
تاییدش کردم
مرررررسی
نجی اصلا کیه؟؟
همکلاسیشونه که اومده پیش ساکورا بشینه؟؟
قصدش ت*..وز هستتتتتت😰
اوه مای گان
نجی تو فیلم بود
سرچ کنی میبینی قیافه شو خخخ