پارت 12 فیکشن
دستش را دور دستگیره ی در پیچید و آن را رو به پایین هدایت کرد، چهره ی نا آشنایی پشت در نمایان شد. دازای سرکی کشید و پشت بندش با صدای هیجان زده و نسبتن بلندی لب گزید "باورم نمیشه، حتی سرعت عمل چویا هم برای له کردن من با شما قابل مقایسه نیست". غذاهارا از دست پسرک گرفت و مسیرش را به داخل خانه تعیین کرد. چویا پوف کلافه ای کشید و تا خواست در را ببندد چیزی مانعش شد"فکر نمیکنید چیزی رو فراموش کرده باشید؟" پیک جوان بود که پایش را میان در گذاشته بود و با اعتماد به سقف بالایی سخن میگفت. اخمی کرد و با لحنی که افسوس و عصبانیت میانش آشکار بود لب گزید "اون احمق، حتی پول غذاشم من باید بدم" مانند کسانی که فخر میفروشند چند اسکناس به پسر جوان داد و در را بست.
به پسر مو شکلاتی که درحال خفه کردن خودش با غذا بود نگاه کرد، فقط یک تکه ی دیگر کافی بود تا خفه شود. با بی تفاوتی نگاه میکرد اما در دلش فقط به حالش تاسف میخورد. "خودتو خفه نکن من گشنم نیست". در حالی که دهانش پر بود لب گزید "مطمعنی اگه گرسنه بودی بهت میدادم؟". دیگر تحمل حرف های تمسخر آمیز دازای برایش دشوار شده بود. روبه روی دازای که روی کاناپه نشسته بود ایستاد و دستش را محکم روی میز کوبید و پشت بندش فریاد زد "غذاتو بخور و گورتو گم کن". دازای تا خواست اعتراضی کند غذا در گلویش پرید و باعث سرفه های پی در پی شد. چویا بی تفاوت رویش را برگرداند و به سمت اتاقش رفت. با صدای آرامی جوری که فقط خودش بشنود لب زد "حتی اگه از شدت خفگی هم بمیری برام مهم نیست" دستش را روی دستگیره ی اتاق گذاشت اما نتوانست بازش کند و همچنان به سرفه های دازای گوش میداد. لعنتی فرستاد و به سمت آشپزخانه رفت و لیوانی را آقشته به آب کرد و به سمت پسری برگشت که رنگ صورتش کاملا کبود شده بود و داشت خفه میشد. آب را به دستش سپرد و دازای بدون لحظه ای توقف آب را یک نفس سر کشید. رنگ صورتش به حالت عادی برگشت و نفس های عمیقی کشید تا گلویش صاف شود. دستش را روی گلویش کشید و در حالی که نفس زدن هایش میان تمام کلماتش فاصله می انداخت لب زد"خدای من...واقعا... داشتم خفه میشدم" چویا دستش را از روی تاسف روی پیشانی و چشمانش گذاشت، سری از افسوس تکان داد و لب گزید "تو واقعا کم داری"
خود را روی کاناپه به سمتی متمایل کرد، فضایی آزاد شد و به چویا اشاره کرد که کنارش بنشیند. کنار هم مشغول خوردن غذا و تماشای فیلمی شدند که دازای انتخاب کرده بود. تقریبا هنگام غروب بود و هوا تاریک شده بود ، فیلم که تمام شد به چویا نیم نگاهی انداخت و با پسری مواجح شد که چهره اش را ازش گرفته بود و جوری که انگار در حال پوشاندن صورتش بود به سمت مخالف دازای نگاه میکرد. صدای نفس هایش طبیعی نبود، "وایسا ببینم" کمی مکث کرد و با لحنی که سرشار از حیرت و ناباوری بود لب زد "تو داری گریه میکنی؟!" چویا بدون اینکه سرش را برگرداند تچی زیر لب گفت و با صدای لرزان و بلندی لب گزید "معلومه که نه". چهره اش رنگ شیطنت و تمسخر گرفت"خدای من، باورش سخته که ناکاهارا چویا به خاطر یه فیلم احساسی درست روبه روی من اینجوری داره اشک میریزه" واکنشش یک فریاد بلند بود که باعث شد دازای قالب تهی کند"خفه شو لعنتی چرا گورتو گم نمیکنی" دازای شانه ای بالا انداخت و با تلفنش مشغول شد. پسرک بدون اینکه دازای را متوجه خودش کند چشمان خیسش را خشک کرد و از جایش برخاست.
وارد اتاقش شد و به سمت میزش قدم برداشت، روی کاغذ های دفتری شروع به کشیدن اشکال مختلف و نا مفهوم کرد که گویا واژه هایی به زبان نا شناخته ای بودند . برگه های سفیدی که حالا رویشان با جوهر سیاه رنگی دیگر رنگ خالص خود را نداشتند همگی در دفتر کوچکی تجمع کرده بودند. "هی تو" با صدا دازای به سمتش برگشت و به پسری که به چهارچوب در اتاق تکیه داده بود و دستانش را روی هم گذاشته بود برخورد و دفتر را پشت سرش پنهان کرد و چهره ی سوالی به خود گرفت. "این تاریکی داره اذیتم میکنه، هیچ لامپ یا منبع نوری توی خونت نداری؟" کمی مکث کرد و سعی کرد به یاد بیاورد "اتاق بالایی" و به سمت دریچه ی کوچک سقف اتاقش اشاره کرد. دازای به سمت دریچه رفت و درست زیرش ایستاد"چجوری باید رفت اونجا؟" چویا به سمتش قدم برداشت و کنارش ایستاد ، روی پنجه پاهایش ایستاد و دستش را به سمت دریچه دراز کرد اما هنوز هم برای رسیدن به آن خیلی کوتاه قامت بود. دازای تک خنده ای کرد و پشت سرش ایستاد. با هردو دستانش پهلوهای پسر را گرفت و بلندش کرد. (یاد اوری میکنم جفتشون پسرن) "هوی احمق لعنتی معلومه چیکار میکنی منو بزار زمین"تقلا میکرد که خود را پایین بیاورد اما تلاشش موفقیت آمیز نبود، دازای که دستانش خسته شده بود با کلافگی لب زد "زود باش بازش کن دیگه" پسر مو شرابی که ظاهرا تسلیم شده بود کف دستش را روی دریچه گذاشت و فشار کوچکی بهش وارد کرد که با صدای جیر جیر گوش خراشی باز شد و نردبان تاشو ای از آن بیرون آمد. دازای چویا را زمین گذاشت که چویا به محض اینکه روی پاهایش ایستاد با عصبانیت به بازوی پسر کوبید. دازای در حالی که به چهره ی سرخ شده ی پسر کوچولوی روبه رویش میخندید دست دیگرش را روی بازویش میکشید بلکه دردش کم شود و پشت بندش به سمت نردبان قدم برداشت.
پایان پارت12|تعداد کلمات: 938|