
پارت11 فیکشن
به سمت میزش رفت و کتابی که روی آن باز مانده بود را برداشت و جلدش را خواند 'تداعی خاطرات' با خود فکر کرد چرا یک پسر دبیرستانی باید همچین چیزی بخواند،صدای چویا که از خارج اتاق می آمد رشته افکارش را پاره کرد "به نفعته به چیزی دست نزنی" کتاب را روی میز گذاشت و از اتاق خارج شد. چویا روی کاناپه نشسته بود و دستش را تکیه گاه چانه اش قرار داده بود و متوجه حظور دازای نشد، چیزی فکرش را مشغول کرده بود که در این حد ارتباطش با جهان اطرف را ازش گرفته بود؟دازای خود را به سمت کلید برق کشاند و دستش را روی کلید فشرد. لامپ ها روشن نشد، بدون این که نگاهش را از لامپ های خاموش بگیرد لب زد" خونت همیشه اینقدر تاریکه؟" با صدا چویا به خودش آمد، ساعد دستش را روی تکیه گاه کاناپه قرار داد و رویش را برگرداند. کلافه در پاسخ لب گزید "از دوماه پیش که برق رفت لامپای خونم دیگه روشن نشدن منم عوضشون نکردم، یجورایی میشه گفت به تاریکی عادت دارم" دازای بی تفاوت چشمهایش را ریز کرد و پاسخ سر بالایی داد"دارم به آدم بودنت شک میکنم" و پشت بندش به دنبال چیز دیگری رفت تا کنجکاویت اش را برانگیخته کند.
به سمت آشپزخانه رفت، در تمام کابینت هارا با سر و صدایی که هر لحظه ممکن بود چویا را از کنترل خارج کند باز و بسته میکرد تا به درونشان نگاهی بیندازد. از هرچیزی فقط یکی بود، در این خانه فقط یک بشقاب غذا بود، یه لیوان ، یک قاشق و هر چیز دیگری، همه چیز یکچیز بود. با خود میپرسید یعنی کسی به دیدارش نمی آید که حتی برای دوم شخصی چیزی ندارد؟ او همیشه اینقدر تنها بود؟ از کابینت و کشو ها نا امید شد و به سمت یخچال رفت، در ان جا هم از هرچیزی که می توان تصور کرد فقط یکی بود، پوکر فیس به چویا نگاه کرد و زیر لب چیزی زمزمه کرد که فقط خودش می توانست بشنود "مطمعن شدم هرچیزی هستی جز آدمیزاد" در یخچال را محکم کوبید و از آشپزخانه خارج شد. به سمتش رفت و کنارش نشست و پر تمسخر لب زد "گشنمه" چویا چشم قره ای به دازای رفت همین خواست حرفی بزند دازای دستش را جلوی دهانش گذاشت و مانع حرف زدنش شد، "البته بعید میدونم چیزی واسه ی خوردن داشته باشی که برای هردومون کافی باشه" چویا دست پسر را پس زد و با لحنی که عصبانیت درونش موج میزد لب گزید "هنوزم دلیل اینجا بودنتو نمیفهمم" با بی تفاوتی شانه ای بالا انداخت تلفنش را از جیبش در آورد.
صدای کلید شماره گیری توجه چویا را به خود جلب کرد، سرش را کج کرد تا صفحه تلفن را ببیند "چکار میکنی" سوالش بی جواب ماند، دازای گوشی را پای گوشش برد و مانند اینکه در حال سفارش غذا باشد شروع به مکالمه کرد. تلفن را قطع کرد و نگاهش را به پنجره های پوشانده شده داد، سری از تاسف تکان داد و بلند شد. تا پای پنجره ها قدم برداشت، با اینکه قدش بلند بود اما هنوز هم قامت چهارچوب پنجره مقابلش برابری میکرد، روی پنجه ی پاهایش ایستاد و دستی روی آن سیاهی کدر و تاریک کشید. کاغذی با شکل و شمایل پارچه رویش کشیده شده بود، از گوشه اش گرفت و کشید.
کاغذ پارچه ای از وسط پاره شد و موجب باز شدن راه رگه های نور شد و کمی از تاریکی خانه را فراری داد. تصمیم داشت تمام شیشه هارا از آن سیاهی پاک کند اما دستی که مچش را اسیر کرد مانعش شد. آن دست نحیف مطعلق به چویا بود، کمی تعجب کرد و رویش را به چویا داد. پسر بدون اینکه به دازای نیم نگاهی بیندازد به شکاف نورانی میان تاریکی خیره بود، مچ دست دازای را فشرد و با چشمانی که انگار چند ستاره درونشان شکوفه زده باشند به صحنه ی روبه رویش خیره بود. رویش را برگرداند و به خانه ای که بعد از مدتها کمی روشنایی در خود جای داده بود نگاهی کرد. منظره ی جدیدی برایش ساخته بود که ناگهان صدای زنگ در وادارش کرد به خود بیاید. دستش را که دور مچ دست دازای قفل شده بود را قلاف کرد و به سمت در رفت.
این دیگه آخراشه اگه واسه فیکشنای بعدی ایده دارین تو کامنتا بگین
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ناظرش بودم
یعنی چی که آخرشه 😭تازه جای خوبش بود😭
+++
ویییی اخه چطور میتونه اخراش باشه داستان تازه داره اوج میگیره 🤧
اگر پستای با موضوع کیپاپ میخوای حتما به اکانتم سر بزن<★
نمونههاییازپستام:
-روحکمپانیاسام؟!
-شغلهاییبرایکیپاپرا!
-معایبومزایاکمپانیها
البتهاکانتمنفقطبرایکیپاپرانیست.پستایقشنگ دیگهایمبرایکرهلاورادارم!<🍙
خوشحالمیشمبهاکمسربزنینوازپستامحمایتکنین
وتایککاشدنمبکمیدم!
ادمینجاناگناراحتشدیمیتونیپاککنی
پینشم؟))🌷
اولین کام و لایک