پارت10|
پرده سفید رنگ را کنار زد و وارد شد. پسر مو شرابی را دید که روی تخت زانوهایش را بغل گرفته و سرش را روی دستهایش قرار داده. به سمش قدم برداشت، چویا صدای قدم هایش را شنیدو سرش را بلند کرد. جوری که میخواست به او بی محلی کند نگاهش را ازش میدزدید"درمورد یکم پیش" دازای اتفاقات را در ذهنش مرور کرد تا متوجه حرفای پسرک شود، مکثی کرد و با لحن جدی پاسخ داد"تقصیر تو نیست" گوشه لبش را به شکل پوزخند در آورد و تمسخر آمیز ادامه داد "من خیلی غیر قابل مقاومتم" چشم غره ای بهش رفت وسری از تاسف تکان داد.
لبخند دلگرم کننده ای زد، کنارش روی تخت نشست و لحظه ای شیطنت از چهره اش محو شد "هیروتسو_سان گفت دلیلش ممکنه بی خوابی باشه، تو ام باهاش موافقی؟" چویا همچنان سکوت کرده بود و به چهره ی پسر مو شکلاتی روبه رویش نگاه میکرد بلکه جوابی برای سوالش پیدا کند اما نمی دانست همین سکوت جواب دازای بود. دازای که متوجه شد چویا هنوز هم احساس امنیت نمیکند دستش را در دستان گرمش گرفت"هر چی هست بگو مطمعن باش کسی به جز من متوجهش نمیشه، بهت قول میدم" کمی احساس آرامش کرد و با تردید لب گشود "من..." ناگهان در باز شد و یکی از بهیارا با لبخند به سمتشان آمد "مرخصی، هیروتسو_سان گفتن میتونی بری خونه" چویا متقابلا سری تکان داد و روی پاهایش ایستاد. به سمت در رفت و دازای هم دنبالش شروع به حرکت کرد.
از مدرسه خارج شدند"تو، چی؟" چویا که متوجه حرفش نشده بود با نگاه متعجبی بهش خیره شد و لب گزید" من چی؟" دستی لای موهای تیره اش کشید و با کلافگی ادامه داد "دلیل رفتار عجیبت" ظاهرا تازه متوجه منظور دازای شده بود، روشو از او برگرداند لب زد"من میتونم اونارو ببینم" سرش را برگرداند و با چهره ی گیج دازای مواجح شد "کیارو؟" اهی از کلافگی کشید و لب گزید "نمیدونم فقط میشه فهمید اطرافم کسی نیست که قادر به دیدنشون باشه" دازای چهره ی متفکرنا ای گرفت و به فکر فرو رفت و متوجه تک خنده ی چویا که بخاطر کیوتی پسر روبه رویش زد نشد.
کلید را توی قفل چرخاند و در را باز کرد، پشت سرش دازای وارد شد که همان طور که در خانه قدم برمیداشت در حال آنالیزکردن خانه بود. کل فضای خانه تاریک بود، روی تمام پنجره ها و شیشه هایی که نور را منعکس میکردند پوشانده شده بود. به دنبال چویا سمت اتاقش رفت ، ظاهرا تنها پنجره ای که قابلیت تاباندن پرتو های نور را داشت آنجا پشت پرده هایی که با تاریکی خود مسیر نور را صد کرده بودند پنهان شده بود. روی کاغذ دیواری های فرسوده ی اتاق که گوشه هایشان از دیوار فاصله گرفته بودند رد کشیدن ناخن وجود داشت. کاغذهایی که رویشان کلمات غیر قابل خواندنی نوشته شده بود کف اتاق را پر کرده بودند، نگاهش را به چویا داد که کیفش را روی تخت انداخت و از اتاق خارج شد اما دازای همچنان مبهوت اتاقی که تاریکی را در دل خود جای داده بود ماند و نگاهش را گوشه با گوشه ی اتاق میگرداند.