خوب راجب اسم بگم ... خوب از گوگلترنسلیت دراورم نمیدونم درسته یانه ولی خوب یعنی عشق یا نفرت کوک که اینجا این سوالو ا/ت داره از کوک میپرسه که بعدش حوابشو تو داستان میبینید نشانه ها : ا/ت :::::::::: + جونگکوک:::::::: = جیمین::::::^ جین:::::::__ تهیونگ::::::::÷ نامجون:::::::× یونگی:::::::::@ هوسوک:::::::::£ آزولا::::::::* یونگکوان::::::::::♡
نمیدونم چجور شده ولی خوب بخونیدش و بعدش نظرتونو بگیدددد
داشتم درسمو میخوندم که دیگه نمیکشیدم و رفتم بیرون. درو بستم و رفتم سمت پارک و دنبال خواهرم بودم. که یهو دیدمش که داره با دوستاش بازی میکنه رفتم پیشش و گفتم +(ا/ت)آزولا من این دوروبرام نترس. اونم سرشو تکون داد و منم رفتم که یکم دور بزنم. داشتم راه میرفتم که گوشیم زنگ خورد +الو مربی بالم بود .... گفت"ا/ت میدونی که فردا اردو داری و خودت و خواهرتم تنهاید پس میخوام خواهرتم بیاری که تنها نمونی .... دخترم به خاطر اتفاقی هم که برات افتاده خیلی ناراحت شدم" +مرسی خانم بزرگ ترین لطفو کردید . یکم برای اردو حرف زدیم و اون و خداحافظی کردم و رفتم پیش خواهرم +آزولا فردا دارم میرم اردو و مربی گفت توهم باید بیای *(آزولا) اوکی پس بریم وسایلمونو جمع کنیم . بلند شد و باهم رفتیم سمت خونه و وسایلمونو جمع کردیم .................................................................. خوب بزار راجب اون اتفاق حرف بزنم . مامانو بابام سه شب پیش مردن و منو آزولا تنهاییم آزولا ۱۰ سالشه و من ۲۰ سالمه . بابا و مامانم داشتن میرفتن بوسان که به یه ماشین خوردن و مردن .... اول قرار بود با خالم زندگی کنم ولی خودم نخواستم و آزولا هم خواست با من باشه. برا آزولا غذا درست کردم و خودم نخوردم +آزولا بعد مشقات بخواب باشه تو گوشیتم نمیری ... ااصلا بیارش برام *چشم نمیرم میخوام بزارمش سر زنگ قول میدم +قول دادی که نری *چشم الان میخونم و میخوابم . بعد از حرف زدن با آزولا چشمام رو بستم و خوابیدم
(صبح) با صدای زنگ گوشیم بلند شدم ساعت شیش بود و ما باید ساعت هشت و نیم اونجا باشیم گوشیمو برداشتم آزولارو بیدار کردم و لباس پوشیدم نیم تنه سیاه و شلوار سیاه و یه کلاه سفید و کاپشن سیاه آزولا هم هودی سفید و شلوار سفید و کلاه سیاه برداشت کوله هامونو برداشتیم و سوار ماشینم شدم و منتظر آزولا موندم . آزولا با کوله و گوشیش و شارژر و پاوربانک و هندزفری هامون اومد سوار ناشین شد و گفت *داشتی هندزفری هارو جا میزاشتی +حواسم نبود . ماشینو روشن کردم و گازشو دادم و رسیدم پیش مربی. داخل کلاس بالمون همه ۲۰ تا ۲۲ سال بود و همه ماشین داشتیم .... مربی:ا/ت هم اومد .... بچه ها بریم دیگه +خانم یه سوال ... چقدر تا اینجا فاصله داره اردوگاه مربی:سه ساعت باید برونیم +وایییییییییی .... حال ندارم .... وای باید بیام مربی:میخوای بگم کوک بیاد *واییییی کوک رقیب خواهرم .... بیاددددددد +آزولا خفه ... نع خودم میتونم . مربی بهمون خندید و یه فشفشه داد و گفت ''اگه گم شدید اینو رشن کنید ما پیداتون میکنیم'' و رفت همه ماشیناشونو روشن کردن و قرار بود پشت سر مربی برونیم و منم دومین نفر از آخر بودم مربی حرکت کرد و ماهم حرکت کردیم بعد سه ساعت روندن رسیدیم به اردوگاه همه پیاده شدیم و رفتیم پیش مربی مربی به هرکی گفت کجا بره و تهش من موندم و جونگ کوک ..... چیییییییی کوک ..... ایششششش من با این ... نههههه (دلتم بخواد) مربی:ا/ت و جونگ کوک هم داخل اون چادر میخوابن +چیییییییی . جونگ کوک: بیخیال خانم .... من با این روانی ... نههههه مربی:ببخشید ولی خوب باید داخل یه چادر باشید من که تعیین نکردم یکی بهم این لیست رو داد . =(کوک)شتتتتتتت من از این خوشم نمیاد +نه من دلم میخواد پیش تو باشم . مربی مارو هول داد سمت چادر .... وسایلمو گذاشتم داخل چادر .... چادر خیلی بزرگ بود
(کوک) حالا که با ا/ت داخل یه چادرم وقت دارم کرم های یه سالم رو خالی کنم روش .... پس چوبدستیمو در اوردم و کاری کردم لباسش گیر کنه به در
(ا/ت) لباسم گیر کرد به در .... یکم کشیدمش که ول شد متوجه شدم کار کوک بود ولی به روم نیوردم برای همین چوبدستیمو در اوردم و یه مارمولک گنده انداختم به جونش و رفتم داخل اتاق خودم (مثل همون چادر های داخل هریپاتر که خیلی بزرگ بود) . کوک بعد دو ساعت جنگ با مارمولک رفت داخل اتاقش
(راوی) ا/ت و کوک مثل دوتا رقیب میمونن کع تا ابد از دست همدیگع شاکین ولی ..... چیییییییییی نویسنده این چیه الان نوشتیییییی خندم گرفت . نویسنده:آره دیگ مث آدم بخون . ینا که سگ و گربن. نویسنده:بخون دیگعععععععععع. اوکی بعد جنگ با نویسنده رازی شدم بخونم ولی اینا عاشق همدیگه هستن ولی خودشون نمیدونن ا/ت داشت کتاب ساخت معجون میخوند و کوک هم داشت باله تمرین میکرد چون اون ۲۱ سالش بود و دیگه این لول ساخت معجونو رد کرده بود ا/ت و کوک اتاقاشون روبهروی هم بود و هردو هم زمان از اتاق زدن بیرون .... راهرو خیلی کوچیک بود یکیشون باید وایمیستاد تا اون یکی بره +من اول میرم =من اول میرم و توهم هیچی نمیگی +گمشو بابا (بی ادب) هردو باهم اونجا وایسادن که گیر کردن +برگرد داخل بعدش بیا =تو چرا برنمیگردی +تو چرا نمیری =من نمیرم +منم نمیرم همینجا بمون . هردو زور میزدن که از اونجا برن بیرون ولی فقت جای چرخش بود اونم یکم .... یهو جونگ کوک چرخید طرف ا/ت ... ا/ت چسبید به دیوار و تعجب کرد ... جونگ کوک شونه هاشو گرفت و گفت =من ازت بزرگ ترم پس هرچی من بگم . قد ا/ت از کوک کوتاه تر بود برای همین کوک خم شده بود... ا/ت هم قد بلندی کرد و گفت +به من چه که بزرگ تری همیشه بچه ها شکننده ترن پس من مهم ترم . کوک تعجب کرده بود ... ا/ت یکم کوک رو هل داد و رفت دسشویی... و کوک هم رفت آب خورد . تو راه برگشت هم ا/ت سریع تر رفت داخل اتاق
(ا/ت) بعد درسام یکم بدنمو کش دادم و لباسمو در اوردم کع یهو کوک اومد داخل ..... یه جیغ بنفش کشیدم که متوجه شد موضوع از چه قراره و سریع رفت بیرون و درو بست......... وای خداروشکر که لباسمو تونستم. جلو خودم بگیرم وگرنه خیلی بد میشد (کوک) اومدم برم پیش ا/ت که ازش سوال بپرسم در اتاقو که باز کردم ا/ت یه جیغ بنفش کشید و من هیچ نگاهش نکردم. راوی:زر نزن راست بگو . باشه خوب من فقط یدونه از سیکسپکاشو دیدم راوی:راست میگی؟ آره به خدا نویسنده:راوی انقدر کرم نریز برو گم شو . راوی:رفتم . وتا فهمیدم درو بستم و رفتم تو اتاقم و خودمو به کوچه علی چپ زدم که یعنی هیچی نشده
(ا/ت) بعد اون کار کوک من دیگع از اتاقم بیرون نیومدم تا زمانی که مربی گفت که بیاین....گزاشتم چند دقیقه بگذره و مطمعن بشم که کوک رفته ....بعدش رفتم بیرون و انگار اون رفته بود .... نشستم رو صندلی و بقیه هم نشسته بودن که مربی گفت "بچه ها بعد غذا قراره برای باله تمرین کنیم چون باله داخل فضای باز و هزار امکان هست رفتن چوب تو پاها ولی استیجه ولی شاید استیج خراب شه یااااااا هرچی برای همین اینجا تمرین میکنید" منم سرمو تکون دادم که مربی گفت"خوب نوبت هم میرسه به اینکه کدوم دو نفر دنسر اصلین" همه شاد شدن چون فکر میکردن خودشونن که مربی گفت"دنسر زن خانم هوانگ ا/ت .... و .... دنسر مرد ... نه فکر کنم اشتباهی شده" همه تعجب کردن که مربی گفت"نه درسته ... دنسر مرد آقای جئون .... جانگکوک"
اول با گفتن جئون فکر کردم یکی دیگه رو میگه ولی دیگع مطمئن شدم همون روانیه ...هردو با تنفر به هم نگاه میکردیم......غذا هارو اودن و شروع کردیم به خوردن و آزولا هم هی به من میخندید .... غذامو تمام کردم و رفتم داخل اتاقم و لباسای باله رو برداشتم و همون موقع کوک هم اومد و لباساشو برداشت و رفت مربی مارو دید و گفت"شما دوتا باید مثل دوتا زوج عاشق واقعا رفتار کنین چون اگه بی جون باشه میفهمن و نمره کم میکنن" =شت خیلی من بد شانسم +نه من خیلی خوش شانسم =دلتم بخواد با یه پسر جذاب داری میرقصی +شت اینو باش فک میکنه خیلی جذابه شبیه .... الانا =بگو +بگم که خیط میشی *به نظرم کوک خیلی خوشگله و ا/تم خوشگله دقیقا شما برا هم ساخته شدین. مربی:راست میگه.
با عصبانیت به هم دیگه نگاه کردیم و لباسامونو پوشیدیم و تمرین کردیم ..... کل روزو تمرین کردیم الان دیگه ساعت ۱۱ شبه یعنی از یک تا یازده . رفتیم تو اتاقامونو هرکدوم تو اتاقمون حمام داشتیم پس یه دوش گرفتم و خوابیدم
(سه هفته ی بعد) قرار بود که آخرین تمرین و هم بکنیم که مربی گفت "داخل این قسمتی که ا/ت بر میگرده پیش کوک باید همو ببوسن'' +بیخیال دیگه داره انتظارات بالا میره =باشه مشکلی نیست . انگار واقعا داره باهام بدجور لج میکنه و هرجور بود بوسیدیم همو و رفتیم سر استیج.... برای اجرا خیلی ترس داشتم و خیلی استرس ....آهنگ شروع شد و منو کوک رفتیم ..................................
(راوی) اجراشون زیبا ترین اجرای تاریخ کره شده بود اونا این مقام رو راحت به دست نیوردن و خیلی تلاش کردن
(ا/ت) بعد اجرا خیلی خوشحال بودم چون اجرامون برترین اجرای تاریخ شد و یع منتقد اومد و گفت ''این دو خیلی زیبا اجرا کردن و فکر کنم این دونفر واقعا عاشق هم باشن این زیبا ترین اجرایی بود که دیدم '' و بعدش رفت پایین و ماهم خیلی خوشحالی کردیم و منم از خوشحالی پریدم بغل کوک .... جونگکوک هم منو بغل کرد ... بعد دو دقیقه فهمیدم چیکار کردم برا همین از هم جدا شدیم و به پایین نگاه میکردیم .....................
(سه ماه بعد) داخل خونه بودم که خالم زنگ زد و گفت ''دخترم از اونجایی که تو سنت خوبه برای ازدواج ما یکی رو مد نظر داریم'' +خاله من چند بار گفتم نمیخوام ازدواج کنم. خاله''ولی این فرق داره این یکی دیگه خواهشی نیست اجباریه'' +یعنی چی دقیقا . خاله''همین که گفتم دو روز دیگه هم روز ازدواجتونه'' +پس آزولا چی؟ خاله''اونو با خودت میبری و بعد با شوهرت بزرگش میکنی'' و تق گوشی رو روم قطع کرد *آجی چیشده +هیچی *آجی تو خیلی ناراحتی +میگم پاشو برو برا درسات اخخخخخخخ . با این حرفم آزولا ناراحت رفت و شروع کرد به درس خوندن و منم رفتم داخل اتاقم و گریه کردم
(دوروز بعد) تو این دوروز همش گریه کردم و امروز هم قرار شد بریم برای عروسی ولی دوماد نباید قیافه ی عروس رو ببینه رفتم لباس صنتی پوشیدم و نشستم سر سفره و بعد چند ساعت ما رسما زن و شوهر شدیم و من و آزولا خیلی ناراحت بودیم .... خالم دست منو گرفت و کمکم کرد که سوار ماشین پسره بشم و آزولا هم با خالم رفت الان دقیقا من باید چه غلطی بکنم .... پسره کمکم کرد که برم داخل خونه .... اون حریری که رو صورتم بودو برداشتم و یه نگاه به قیافه ی پسره کردم هردو یکم تعجب کردیم =فکر نمیکردم شوهر تو ی خنگ بشم +منم یه همچین انتظاری نداشتم =برنامه ای امشب نداری +جز خواب نه ... تو برنامه داری =امشب باید برم پیش دوستام خوب توهم قول بده که به مامان بابات و مامان بابام میگی من شبو پیشت بودم +انتظار داری بگم باشه =پس چی +چی بهم میرسه =چه پررویی .... فقط بهشون نگو منم قول میدم هرچی بخوای بهت بدم +خوب برو =راستی خیلی رو مخی میدونستی . اینو گفت و یه چشمک زد و رفت بیرون یه نگاه به خونهه انداختم ... خوبه بزرگه و جادار .... هانبوک رو در اوردم و یه هودی نازک سیاه پوشیدم و خوابیدم .... امروز با دیدن خنده ی کوک یهجوری روزم شاد تر شد ... دقیقا همون حسی که پدر و مادرم با لبخندشون میدادن و من خوشحال میشدم ولی این حس یکم قشنگ تر و دلپذیر تر بود ..... نه من و عشق .... نه تازشم جونگکوک ... نع بابا اینجو نیس انقدر بد نیس
(صبح) نمیدونم ساعت چند بود ولی دیگه بیدار شده بودم و نگاه به دورو و برم کردم ولی اثری از کوک نبود رفتم بیرونو گشتم که دیدم رو مبل خوابیده ... کمرش درد میگیره ... از کی تا حالا انقدر برام مهم شده ... وللش رفتم دستشویی دست و صورتمو شستم و خواستم برم صبحونه درست کنم که دیدم یه جن خونگی خیلی کیوت اونجا داره آشپزی میکنه +امممم داری چیکار میکنی . جن:دارم صبحانه درست میکنم میشه باهام حرف نزنید +چرا؟ جن:آقای جئون منو میکشن +کوک ؟اون که خیلی خنگه . جن:نه پدرشون +خوب باشه...فقط مواظب باش داره میسوزه . بعد اون حرفم مشغول کارش شد و منم نگاش کردم جن:چرا منو نگاه میکنید +چون خیلی کیوتی . جن:کیوت یعنی چی؟ +کیوت یعنی یه چیز یا شخصی که خیلی ناز باشه جن:مثل آقای جئونجانگکوک +اون؟ فکر نکنم . جن:آخه اونم خیلی نازه و شبیه بچهاس +من که نظری راجبش ندارم . جن:خوب الان من چقدر کیوتم +خیلی زیاد . جن:خوب پس من صبحونه درست میکنم . بعدش کارشو کرد و منم نشستم رو صندلی ....... بعد ده دقیقه برام میزو چید و همون موقع کوک هم اومد .... با تنفر به هم نگاه میکردیم هر لقمه که بر میداشت تنفرش بیشتر میشد =میدونستی امروز قراره بریم خونهی مامان بابات +شت من که نمیام =دست تو که نیست +دست ننمه =به هر حال .
وایییییی نه من اونارو ببینم یه چی بهشون میگم اونم نمیدونه که مامان بابای من نیستن و خاله و شوهر خالمه .... عصبانی بودم و بهم فشار اومد . جن:غذای من بد مزس +نع اتفاقا بهترین غذایی که خوردم . جن:پس چرا این شکلی شدین؟ =بهش فشار اومده +توخفهشو ... نه دارم به یهچیزی فکر میکنم =به چی +به یه پسر خوشگل =حتما اون منم +ایششششش چرا به خودت میگیر تازشم خیلی زشتی =تو که زشت تری +نه خیرم تو از من بد تری =کاری نکن از خونم بندازمت بیرون +هاااا اینکارو کن تا به مامان بابات بگم =گمشو بابا هیچ کاری نمیتونی بکنی +امتحانش مجانیه .
همینجور باهم بحث کردیم که من سریع خوردمو رفتم تو اتاق دراز کشیدمو رفتم تو گوشیم...انقدر خسته بودم حالا قراره تا تهش ما اینجور دعوا کنیم ؟ اگه اون بفهمه من مادر و پدرم مرده بیشتر اذیتم میکنه ؟ بعدش قراره منو اونو خواهرم باهم زندگی کنیم؟قراره ازش بچه دار شم؟؟؟؟ ... یعنی قراره بد بخت بشم؟ هیچی راجب آیندم نمیدونستم ذهنم پر علامت سوال بود چشمامو بستم و گوشیمو خاموش کردم و خوابیدم
(کوک) امروز که بیدار شدم و صبحونه خوردم با ا/ت دعوا کردیم .... اون خیلی پررو و بی ادبه ....ولی خوب ... هیچی بابا .... امممم یعنی قراره هروز دعوا کنیم ....البته اگه اون کاری نکنه منم کاری نمیکنم . راوی:چقدر دروغ میگی . خوب باشه. تازشم بابام گفته باید بچه دار شیم ..... نهههه این غیر ممکنه ما همین که باهم حرف میزنیم خودش خیلیه حالا یه بچه هم میخوان اینا .... چقدر اینا بیکارن .... بدبخت میشیم .... خوب دلم براش میسوزه .... اونوقت چرا ؟ راوی:چون عاشق همید . نویسنده:ببند دهنو . هاااااا؟ راوی:هیچی دارم مسخره میکنم . فک کردم راسته .................... بعد چند دقیقه جین هیونگ زنگ زد و گفت "پسر چجوری ... با زنت چی میکنی" =هیچی جنگ و دعوا __(جین) واقعاااا حالا کی هست ؟ =ا/ت __چیییییییی ا/ت....تو و اون که مثل سگ و گربه این =برای همینه دعوا کردیم ... اون دشمن قسم خورده ی منه .... این خیلی افتضاحههههه خیلی هم رومخه __خوب میخوای بیای اینجا ... باهم حرف بزنیم =هیونگ یکم ناراحت شدم __چرا؟ =چون خیلی سرش داد زدم __خوب بیا حرف میزنیم =باشه . گوشی رو قطع کردم و لباس پوشیدم و رفتم بیرون و به نانی (جن خونگی) گفتم که هرچی ا/ت خواست بهش میدی و اگه ناراحت شد من میدونم و تو ....اصلا من چرا باید یع همچین چیزی رو بگم ؟ مگه اون مهمه ؟اون فقط رقیب منه هیچ ارزشی برام نداره ...... روندم و روندم تا رسیدم به خونه ی جین هیونگ درو با کلید باز کردم و دیدم همه جمعن __جمعمون جم بود کوکمون کم بود . منم یه تک خنده کردم و نشستم پیش بچه ها و جین و ته داشتن با هم فوتبال بازی میکردن و هر دو دقیقه یه بار یکی دستشو به زمین میکوبوند چون اون یکی بهش گل میزد
(ا/ت) یه خواب بد دیدم و سریع بیدار شدم ..... سرم درد میکرد .... حالمم بد بود ....ای کاش همش یه خواب میبود ولی خوب من هنوز داخل خونه ی اونم ... خوب الان باید چیکار کنم ؟ اوکی وایسا... رفتم بیرون دنبال اون جن خونگی گشتم ...که دیدم داره فیلم میبینه ... تا منو دید پرید تو هوا .... بهش گفتم"امروز واقعا قراره بریم خونه ی مامان بابای من" جن: بله خانم . یه سر براش تکون دادم که یهو گفتم +خوبکی باید بریم . جن: نمیدونم. ازش تشکر کردم و رفتم سمت گوشیم کوک گفته بود که ساعت پنج میاد دنبالم که بریم اونجا خوب الان ساعت ۴ و نیمه ... سریع یه لباس عادی پوشیدم و با اخم رفتم نشستم فیلم ببینم حوصلمممممممممم سرررررر رفتتتتتتتتتتتتتت
(کوک) انقدر با پسرا حرف زدیم و خندیدم که به کل ا/ت رو یادم رفته بود ... نمیدونستم باهاش دعوا کرده بودم ... انگار مغزم همه ی اتفاقات رو پاک کرده بود .... دیگه ساعت شیش شده بود که یادم اومد که باید میرفتم دنبال ا/ت ..... =واییییی یادم رفت £چی =ا/ت ÷چشه =هیچی من باید برممممم __کجا؟ تازه داشتیم گرم میکردیم =دیرم شده .... فردا یا پس فردا میام خوبه ^ایشششششششش برووووووو =خدافظ . بعدش سریع دویدم سمت ماشین .... انقدر هول شدم که کفشام تو دستم بود و میدویدم سمت ماشین .... با آخرین سرعت رفتم سمت خونه . درو باز کردم و پا برهنه رفتم داخل خونه ... دیدم رو مبل خوابیده ... نچ چرا باید دیر میکردم .... الان مامان بابام منو خفه میکنن
(ا/ت) دیگه از پنج گذشته بود ... یهو رو مبل خوابم برد.............. با صدای جونگکوک بیدار شدم ... +چته چیکارم داری =مگه قرار نبود بریم پیش خانوادت +ای کاش نمیرفتیم =چرا ..... مگه اونا مشنگن (آدم بدون نیرو) +نه ولی ازشون خوشم نمیاد =ولی باید بریم . دستمو گرفت و منم چون خوابم میومد لنگ میزدم سوار ماشین شدم و کوک با آخرین سرعت میرفت سمت خونه .... وای الان آزولا چی کشیده ... نمیدونم چی شد ولی ازش سوال پرسیدم +یه سوال ... میتونی یه کاری برام بکنی =هووم +خوب خواهرم اونجا اذیته میشه بیاریمش پیشمون =اممممم ... خونه مامان باباش اذیته ... چرا؟ +خوب حالا سوال نپرس میشه یا نه ؟ =فکر نکنم مشکل داشته باشه ... ولی اگه خانواده هامون بفهمن نمیزارن +خوب بهشون میگیم میبریمش خرید بعدش میگیم خوابش برد بردیمش خونه ... تازشم نشون میدیم که رابطمون باهم خوبه = فکرت عاقلانس +من همیشه عاقلم . جونگکوک یه ابروشو داد بالا و بهم نگاه کرد و منم آروم خندیدم رسیدیم اونجا درو باز کردن و ما رفتیم داخل مامان باباش شروع کردن به حرف زدن و خاله ی منم حرف میزد که رفتم داخل یه اتاق و آزولارو صدا زدم که بیاد ... +ببین تو میای پیشمون ولی به یه شرط داره ... باید خیلی بازیگریت خوب باشه .... هیچی هم نمیگی اوکی. همه چی رو بهش گفتم و اونم گفت باشه و باهم رفتیم پیش بقیه ... نشستم رو مبل که خالم پرسید"دیشب چجور بود" وای چقدر این پرروعع +هیچی خوب بود . خاله:چیکارا کردین =باهم حرف زدیم . آزولا هم میدونست ما باهم همش دعوا کردیم انگار نه انگار منم آدمم اخخخ کع چقد دوس دارم خفه شن یا چبدونم برن بع زندان آزکابان . هی ازمون سوال میپرسیدن و ما دوتا به بهترین نحو جواب میدادیم فکر نمیکردم که جونگکوک هم بلد باشه نقش بازی کنه بیشتر آدمای تنها این کارو میکنن خوب یعنی اونم تنهاعع .... داشتم به چرت و پرتام فکر
میکردم که یهو خالم پرسید"بچه رو چیکار میکنین" به خدا اگه جونگکوک و خانوادش نبودن کل ظرفارو تو سرش خورد میکردم .... بع اون چه آخه =خوب فعلا که برای بچه زوده +آره آخه ما .... ما ... نمیخوایم که با این سن پدر مادر بشیم باید یکم سنمون بیشتر بشه تجربه هامون بیشتر بشه منم باید یکم صبور تر بشم =ا/ت راست میگه ما هنوز هیچی نمیدونیم . اوناهم تایید کردن و منم یه لبخنده پیروز مندانه بهشون زدم ... از بس ور زدن دیگه خوابم داشت میبرد فکر کنم طرفا ساعت هشت بود که کوک گفت =امممم ... ما دیگه باید بریم *منو ببرین بیرون . خاله:نه نمیشه . =اشکال نداره میبریمش ... بریم یکم دور بزنیم بعد میاد *باشه میام . یه لبخندی زدم که شیطون هم با خدا بجنگه و ببره این لبخندو نمیزنه ... دست آزولارو گرفتم و با جونگکوک اومدیم بیرون ... وای که اگه آزولا نبود الان دوتامون هم به اونا فحش میدادیم هم به خودمون....والله *خوب حالا چی میکنین =نه باید درست بگی ... حالا چع غلطی بکنیم +آسونه دیگه اگه پرسیدن میگیم خوابش برد =اوناهم میگن باشه +بعدش میگیم توهم خوابت برد =خوب اونا خودشونم میتونن بیان +کی پدر من ... اون که چلاغه(برای اینکه نگه پدرش مرده) و پدر توهم این همه راه بکوبه بیاد بچه رو ببره اونور بعد دوباره این همه راهو برگرده ؟ =هومممممم راست میگی ... اوناهم میگن نهایتش یه روز +مگه میشه من چپ بگم . آزولا آروم بهم میخندید *حالا که من براتون اینکارو کردم شماهم برام یهکاری کنین =چی *برام غذا بخرین .... خیلی گرسنمه +منم گرسنمه =هووممممم منم ... چی بخوریم *پیتزا +همبرگر =خوببببببببب من هردورو دوست دارم +تقسیم بر دو میکنیم غذا هامونو ... تو نصف مال من برمیداری و نصف از آزولا =بعد من کامل میخورم شما نصفه *خوب بیا یه کار کنیم .... چرا مال خودمونو بع همدیگه بدیم من یه پیتزا ا/ت یه همبرگر و جونگکوکم هرچی خواست اینجور بهتره +ولی خیلی خرج میکنیم =مگه قراره تو پولشو بدی +برای خودت گفتم .
بعدش پیش ی رستوران پارک کرد =بریم تو یا بریم خونه بخوریم *بریم تو . آزولا پیاده شد و منم پیاده شدم رفتیم داخل و نشستیم رو یه صندلی و گارسون ازمون سفارشارو گرفت و رفت =میگما من شب باید یه جایی برم *خوب برو به ما چه =یعنی تنهایی نمیترسین *خواهرم که قد خر خانی سن داره منم که ۱۰ سالمه مثلا. با حرف آزولا جونگکوک خندید +اگه سن من اندازه خر خانِ سن تو اندازه گاو خانِ. بعد یه لبخند پیروز مندانه زدم مرده سفارشارو اورد و شروع کردیم به خوردن که نوشابه اورد و من دست نزدم ... داشت غذاهامون تمام میشد که جونگکوک گفت =چرا نوشابتو نمیخوری +از نوشابه خوشم نمیاد *بده به من . نوشارو برداشت و خوردش غذامون تمام شد و کوک رفت حساب کرد و منو آزولا هم رفتیم دم ماشین و کوکم اومد و ماشینو روشن کرد و رفتیم خونه
کوک در پارکینگ رو باز کرد و رفت داخل و ماشینو خاموش کرد و ماهم رفتیم بیرون *مگه قرار نبود بری بیرون =چرا ولی نمیخوام برم *نچ .... نشد میخواستم خونه رو به آتیش بکشم =حالا میخواستم برم با این حرفت پرام ریخت میمونم .
طرفا ساعت یک بود که آزولا خواب بود و منم رو تختم بودم .... چشمامو باز کردم که دیدم کوک دقیقا روبه روم خوابیده .... واتدهل ... وللش بزار جفتش بخوابم ... قراره بهشعادت کنم ... چشمامو بستم که یهو کوک هم دستشو هم ماشو انداخت روم ... یا امازاده جعفر ... این چشه ... خودمو زدم به خواب که یهو گوشی کوک زنگ خورد ... هم کیه ... حالا انگار چند دفعه منو کوک تو این حالت بودیم که یهو یکی زنگ بزنه و از خواب بیدارمون کنه 😒بعله خروسبیمحل بود ... همون خالم ... هم چه کوفتشه
(کوک) خیلی اون حالتو دوست داشتم ... نمیدونم چرا ولی وقتی بغلش کردم بهترین حسو داشتم ... متوجه شدم که معذب شده و لپاش گل انداخته ... یهو گوشیم زنگ خورد و با دو پاشدم برای گوشیم ... مامان ا/ت بود ... باید یادم باشه که بلاکش کنم ... باصدای بم شده جواب دادم =الو . خاله ی ا/ت: سلام پسرم .. خوبی ... آزولا رو نیوردی =اووو سلام ... مادر ... اممم آزولا خوابش برده ... ا/ت خیلی اصرار کرد بیاریمش پیشتون ولی خوب خیلی هم سنگین بود و خواب هم بود دلم نیومد بیدارش کنم . خالهیا/ت: آها .. خوب باشه ولی اگه میوردی بهتر بود ... خداحافظ =خداحافظ . گوشی رو قطع کردم و پتو رو گرفتم تو دستم و دوباره خوابیدم ...هردومون به سمت مخالف هم دیگه چرخیدیم ... امممم این حس چیه که همش منو به سمت ا/ت میکشونه ... چرااااا ... همین حس رو موقعه ی اجرا هم داشتم ... خیلی خوب بود وقتی همو بغل کردیم ... یااااا من چمهههه ... کوفت اینا چیه ... یه حس که میگذره ... داشتم به اینا فکر میکردم که خوابم برد
(راوی) شب حین خواب جونگکوک ا/ت رو بغل کردن ............ دیگه صبح ساعت ۱۰ بود که آزولا بیدار شد ... وقتی که ا/ت و کوک رو تو اون حال دید ازشون عکس گرفت و خودشو زد به اون راه و گرفت خوابید ....
(ا/ت) ساعت یازده از خواب بیدار شدم .... جونگکوک یکم اونور تر پشت به من خوابیده بود .... پاشدم و رفتم دسشویی و صورتمو شستم و رفتم ببینم صبحانه چی شد ... رفتم تو آشپزخونه که دیدم یه نامه اونجاست بازش کردم نوشته بود"من نانی امروز با لنگه چورابی که آقای جئون بهم داده بود آزاد شدم" واتف جنه اسمش نانی بود ... چه اسم قشنگی هم داشت ... پس خودم شروع کردم به درست کردن ... یه صبحونه ی کوچولو درست کردم که دیدم آزولا اومد دقیقا یه لبخند شیطانی داشت +هم چته *اینو ببین ... قشنگه نه. عکس منو کوک بود تو بغل هم +اینو کی گرفتی *صبح +عوضییییی پاکش کن =چیو. از ترس یکم پریدم عقب و هینی کشیدم *اینو =چیو +بدش به من . منو کوک و آزولا هرکدوم گوشی رو به یه طرف میکشیدیم +بدش به من =مگه چیه *عکسه +خفه شووووووووو =یااااا بگید . بالاخره کوک زد زیر دستمو اونو داد به من ولی دیر شده بود عکسه پاک شده بود واییییی که چقدر خوشحال بودم =چی بود مگه *وایسا دفعه بعدی بهت نشون میدم =بگووو *نه نه باید دفعه بعدی با چشمات ببینی هممون نشستیم سر میز و شروع کردیم به خوردن
(یک سال بعد) منو کوک رابطمون بهتره شده بود یه جورایی میشع گفت واقعا بهش یه حسی دارم ولی اون ... اون واقعا بده و همش منو آزار میده ... همش بیرونه و اصلا منو نمیبینه امممم واقعا نمیدونم دارم عاشقش میشم یا نه ولی زندگی خوبی رو داریم و باهم خیلی صمیمی هستیم ... بهم کمک میکنیم ... دلی خوب هنوز اون نفهمیده که مامان و بابای من مردن .... امروز هم سالگردشون بود لباس پوشیدم و رفتم سمت قبر مادر و پدرم آزولا امروز نبود و واقعا خیلی ناراحت بودم ... رفتم سمت خاکسترشون و تا تونستم گریه کردم یه لحظه یه برگه رو دیدم ... بازش کردم که نوشته بود "دختر گلم میدونم الانی که داری اینو میخونی من مردم ولی ما یه راضی داریم نمیدونم باور میکنی یانه ولی یه بار دیگه برگرد به خونه و اون چیزی که پنهان کردیم رو ببین" چشمام پر اشک شد برگه ی بعدی رو نگاه کردم نوشته بود"دخترم من بهت یه راهنمایی میکنم ... در جایی از خونه که پنهانه ولی تو دیدیش ... اونجا جایی خطرناکیه ... ا/ت تو باید با کسی که دوسش داری بری که اونجا دوتا در میبینی هر دو در به یه جا راه دارن ولی اونجا اگه معشوقت دروغ بهت بگه که دوست داره و این حس دو طرفست میمیره ول اگه راست بگه این حس یه طرفست هم میمیره ولی اگه این حستون به هم دوطرفه بود و واقعی بود اون زنده میمونه...اونجا میتونی چیزایی راجب خواهرت و اینکه از چه خانواده ای هستی بفهمی و بفهمی معشوقت دوست داره یا نه ... اونجا یه برگه هست که حجواب تکتک سوالاتو میده باید روی اون سوالاتو بپرسی... دوستت دارم مامان و بابا" خوب چه راهنمایی ... یکم بهتر راهنمایی میکردی .... اشکم در اومد و گریه کردم یهو یه پسر اومد کنارم پسره گفت "مراقب باش اینجا خطرناکه امکان خیلی از اتفاقا هست" پسر ماسک داشت و نمیتونستم قیافشو ببینم و سرمو تکون دادم که ازم پرسید "فکر کنم خیلی برات مهم بودن که اینجوری گریه میکنی" +آره ... آخه مامان و بابامن. یکم تعجب کرد و بعدش رفت...
(کوک) بعد از اینکه فهمیدم مادر پدر ا/ت مردن یکم ناراحت شدم ... اخه واقعا عاشقش شده بودم و الان با این حرفش براش ناراحت شدم ... دختری که همش نگران خواهرش بود میخواست خواهرشو از دست خالش نجات بده ... اون واقعا دلسوزه ... خوب بزار تا قبل از اینکه بیاد برم خونه وگرنه میفهمه ....
(ا/ت) با دو رفتم خونه و نگاه جونگکوک کردم که با تعجب نگاه به منه حیرون کرد =ا/ت چیزیت شده +میشه یه درخواست ازت داشته باشم =بگو +میتونم بهت اعتماد کنم =یااااا داری میترسونیم ... بگو دیگه +امممم ... من باید یهجایی برم که نیاز به کمک یه پسر دارم میشه باهام بیای =کجا +یه جایی ... مثل دفعه ی قبل ازم سوال نکن و فقط کمکم کن =اوکی ... ولی کی بریم +اممممم فردا ... آخه خیلی سفر طولانی داریم ... امممم نمیدونم چقدر طول میکشه فقط باها بیا مهمه ... نصف زندگیم بهش بستس =خوب باشه ... فردا ... پس باید یه عالمه خوراکی بخریم چون من میمیرم بدون خوراکی +پس برام شیر و موز بیگر میخوام شیرموز درست کنم =باشه ... یه لیست برام از چیزایی که میخوای بفرست که بخرم +باشه...اصلا میخوای منم بیام =اوکی +یه سوال دیگه ... تو نمیترسی =از چی +از همه چی =سوالت خندهداره منو ترس تو یه جمله جا نمیگیریم . خیلی آروم بهش خندیدم و سرمو به دو طرف تکون دادم +پس من میرم لباس بپوشم که بریم =باشه . رفتم لباس پوشیدم و با جونگکوک رفتیم خرید و خیلی بهم خوش گذشت ... جونگکوک پسر خوبیه ولی نمیدونم آزار دادنش و اذیت کردنش بهم حال میده ... البته این حس دوطرفس همونجور که من خیلی دلم میخواد اذیتش کنم اونم دلش میخواد منو اذیت کنه
ولی حس میکنم این ظالمانس آخه اگه اون منو دوست نداشته باشه چی ... اگه اون بمیره چی ... اگه اون بهم واقعا حسی داشت و عشقمون دوطرفه بود چی ... اگه از گرسنگی بمیریم چی ... اگه آزولا چیزیش بشه چی ... اگه و کوفت اگه و زهرمار ... اگه و درد هی اگه اگه میکنه .... وقتی که برگشتیم خونه با بیستا پلاستیک گنده ی بزرگ که پر از وسیله بود برگشتیم =فکر نمیکردم انقدر شیرموز دوست داشته باشی +مگه تو دوست نداری =نه +خوب حالا یه امتحان کن =نچ +لفطن =نه دیگه . اون هی میگفت نه و منم هی مظلوم میشدم =یااااااا باشه یکی بده بخورم +بیا . یدونه بهش دادم که اولش با بی میلی خوردش ... بعدش چشاش گشاد و گشاد تر شد و تا تهشو خورد +خوب ؟ =این .... فوق العادس +پس خوبه آره =اوهوم +ولی دیگع بهت نمیدم =یاااااااا چرااااا +چون مال منه =یاااااا به منم بده +باشه😒 ... پولمو بده پس =یاااا انگار دلت یه بچه میخواد 😏 +مثل اینکه خیلی منحرف هستی . و بعدش براش زبون در اوردم و ابروهامو دادم بالا براش یه نگاه بهم کرد و و سرشو تکون داد و منم اعداشو دراوردم اونم خندید بهم ... و منم از خندش خندم گرفت ولی باید از زیر زبونش بکشم بیرون ... اون واقعا منو دوست داره ... نمیدونم چجور باید ازش بپرسم ... ولی ... ولی .... هیچی ... وللش ... +کوک من میرم بخوابم فقط چراغارو خاموش کن =منم میام که فردا انرژی داشته باشم +باشه. رفتم رو تخت و کوکم چراغارو خاموش کرد و پرید تو بغلم و یه نفس عمیق کشید و چشماشو بست و منم شوکه شدم ولی ناخوداگاه بغلش کردم و تو همون شکل خوابیدیم
صبح بلند شدم و با دیدن جونگکوک آماده یکم تعجب کردم +کی پا شدی =نیم ساعت پیش +آها خوب وسایلو جمع کردی =اوهوم ... فقط لباس بپوش و بعدش بریم +باشه پس برو بیرون . کوک رفت بیرون و منم لباسامو پوشیدم و رفتم بیرون و با کوک سوار ماشین شدیم و برای آزولا یه پیام فرستادم و با کوک به سمت خونهی قدیمیمون که بچه بودم زندگی میکردم رفتیم +جونگکوک یه سوال ازت بپرسم =اوهوم +امممممم ... تو تاحالا از کسی خوشت نیومده =اممممم ... آره +چجور آدمیه =خیلی خوشگله ... بداخلاقه ... خیلی هم زندگی پر رمزو رازی داره.... چرا +چی چرا =چرا پرسیدی +هااا...همینجور پرسیدم =توچی ... تو عاشق شدی +اوهوم =پسره چجوره +امممم خوشگله ... خیلی میشه گفت بامن فقط لج داره =هوممممممم ... من نیستم +نه ... چرا تو . بعد بهش خندیدم رفتیم سمت خونه و وسایلو برداشتیم و رفتیم بیرون و در خونه رو باز کردم و رفتیم داخل .... اخخخخخ پر گرد و خاک بود ... حتی یه بارم نرفته بودن اینجا که تمیزش کنن شروع کردم به گشتن و به کوک گفتم +خوب کوک ما باید دنبال یه جای مخفی باشیم... من تو بچگیم اونجا رفتم ولی کجاس نمیدونم ... نوشته بود خیلی مخف پس باید زیا بگردیم =مخفی؟....اممممم مثل یه اتاق مخفی اوکی. بعد شروع کردیم به گشتن .... یه چیزی حدود یه ساعت فقط داشتیم میگشتیم +هیچی نیست کوک =آره ... تمام وسایلو جا به جا کردیم ولی هیچ . یهو کوک گفت = .... امممم پشت اون کمد +کدوم =اون کمد سفیده +چرا اونجا =ببین اینجا گرد و خاک گرفته ولی نگاه به زمین جلوی کمد بکن ... یه تورفتگی داره که جای پایه های کمده +آره میشه گفت جای کمده که اگه بیاریمش جلو این خطا میوفتن =آره ... حالا بیا کمکم که بیاریمش جلو +اوک. وسایلمونو گذاشتیم رو زمین و باهم کمد رو اوردیم جلو بعله ... یه اتاق بود ... یهو سرم گیج رفت و خاطرات بچگیم یادم اومد که با مامان و بابام اینجا بودیم ... نزدیک بود بیوفتم اینجا دقیقا مثل یه تونل ترسناک بود =ا/ت حالت خوبه +اهههه .... آره .... خوبم ... بریم داخل =باشه ... فقط کمک نمیخوای +نه کوک فقط بریم =باوشع. کوک وسایلو اورد و منم یکیشو انداختم رو کولم و اونم انداخت رو کولش و باهم رفتیم داخل +کوکو یه سوال .... امکان داره گم بشیم داخل این تونل ... تو چوبدستیتو اوردی =آره توچی +اوهوم . چوبدستیارو دراوردیم و باهم چراغامونو روشن کردیم (اسم وردش چی بود ... یادم نیست...بگید بهمممم) دست کوک رو گرفتم و بهش چسبیدم
(کوک) ا/ت بهم چسبیده بود ... یه حس قشنگی بود که پیشمه واقعا ا/ت رو خیلی دوست دارم ... ولی نمیدونم اون کی رو دوست داره ... منظورش صدرصد من نیستم چون اون واقعا صادقه راوی:خنگه منظورش با توبود . هااااننننن؟ نویسنده:راوی الان مسته ... ول کن اونو. آها اوکی داشتم چی میگفتم .... آها...خلاصه عاشقش شدم ... فقط چرااااااا
(ا/ت) با کوک داشتیم راه میرفتیم که دوتا در جلومون سبز شد یکی از درا نوشته بود "اگه هردو همو دوست دارید برید این تو" و روی اون یکی نوشته بود "اگه یکیتون اون یکی رو دوست داره باهم برن داخل" +آممممم کوک ... چیزه =یه سوال تو داری منو مسخره میکنی +نه واقعا =پس اینا چین +خوبببببب ... راستش ... مامان بابای من... =میدونم ... بعدش +واقعا میدونی =آره ... حالا جوابمو بده +اگه ور نمیزدی جوابتو میدادم =خوب بگو +چند وقت پیش که رفتم دیدنشون یه نامه پیدا کردم که داخلش نوشته بود بزرگ ترین سوالتو اینجا جوابشو پیدا میکنی و باید با یکی بری که ... امممم ... دوسش داری ... اگه توهم منو دوست داشته باشی زنده میمونی ولی اگه دوسم نداشته باشی میمیری ... اولشم نمیخواستم تو بیای ... ولی خوب نمیتونستم =جون من برات مهم نبود +چرااااااا ... مهم بود ... خیلی هم مهم بود ... از همهچیز مهمتر بود برام ... تا همین الانشم راضی به بودنت نیستم ولی تنها راهمه . حین حرف زدنم گریم گرفت و افتادم رو زمین و پامو بغل کردم =حالا پاشو گریه نکن ... نمیخواد آبقوره بگیری . بعد دستمو گرفت و بلندم کرد و منم خاکامو پاک کردم و دیدم کوک رفت سمت در که اگه حسمون دوطرفه بود رفت با تعجب نگاش کردم +یاااا ... هق ... داری چی میکنی =هیچی مگه قرار نیست ادامه بدیم ... پس پاشو گرسنمه باید بهم یه چیز خوشمزه بدی +باشه هق =دیگه هق هق نکن اوففففففف . دویدم سمت کوک و چسبیدم بهش و با لبخند بهش نگاه کردم =اینجور نگام نکن چشاتو درمیارم +باشه . و بهش یه لبخند زدم و به روبه روم نگاه کردم =انقدر بهم نچسب کنه +خوبببببب .... باشه . ازش خیلی فاصله گرفتم =پس چرا رفتی دور +خودت گفتی =اوفففففف ... اصلا بهم بچسب . منم بهش یه لبخند زدم و دوباره دستشو گرفتم و چسبیدم بهش +حالا واقعا منو دوست داری =اگه دوست نداشتم همین راهو برمیگشتم و با دوستام با همین کوله بار میرفتم کوه +😐💔همش با دوستاتی =تا الان که نمیتونستم بهت بگم عاشقتم که باهم وقت بگذرونیم +هومممم ... کوک یادته اولین باری که دیدیم همو =اوهوم ... خیلی باحال بود ... تو عمرم تخس تر از تو ندیده بودم +همچنین =خنده دار ترین خاطرتو با من بگو +امممم ... اونروزی که ... با اکیپمون ریختیم روت و پهن زمینت کردیم و منم جلوت ایستادم که یعنی جلوم زانو زدی =😐💔واقعا سمی بود +حالا تو بگو =خنده دار ... اونروزی که سرتو کردم داخل چاه توالت +😐💔 مای هارت =خدا وکیلی خیلی اون روز خوب بود +تو و تهیونگ فقط منو میزدین ... به نظرت درد نداشت =نه این پوست کلفتی که تو داری 😐💔 +روانی . جونگکوک بهم خندید
(چهارساعت بعد) منو کوک تو این چهار ساعت همش داشتیم راه میرفتیم و اصلا هم ننشستیم داشتیم راه میرفتیم که دیدم یه نامه اون جلو هست +کوک اونو ببین . با کوک رفتیم سمتش ... یه نقشه ... از اینجا بود =خوبه دیگه نقششو داریم ... پس میتونیم زود به اونجایی که میخوایم برسیم +اوهوم ... کوک بیا بشینیم ... واقعا خسته شدم =آره بیا بشینیم. یکم جلو تر رفتیم و یه زیر پایی پهن کردم و با کوک نشستیم روش =خوب اون چیز خوشمزه رو بهم میدی +چی . با گیجی تمام بهش نگه کردم =منظورم خودتی . هنوز گیج بودم ... تازه فهمیدم چشه +یااااااا ... کوک =چته خجالت کشیدی +پس چی ... انتظار چیزه دیگه ای رو دارید =بله +به درک 🙂 =سهتا راه انتخاب داری ... یا کیمچی بهم بدی یا خودت یا ... امممم ... اهان لبات +زهر مار دیگه =سریع انتخاب کن +کیمچی =از کجا میاری +میسازم ... یه جوری میسازم =نه دیگه باید آمادشو داشته باشی که همین الان بهم بدی +با اجازه این کیمچی نداریم و اون دوتا هم جزء ممنوعه هاس =سریععععععععع ... یا خودت انتخاب کن یا خودم +یه عالمه شیرموز بهت میدم =نچ ... خانم جئون بجنبید ... یک ... دو ...سه . با گفتن سه خیلی سریع لبامو بوسید و من جام کردم 😳 یکم بعد ازم جدا شد =تا همینجا برای اولاش کافی بود ... خانم جئون خودتونو برای چیزای دیگه آماده کنید . و بعدش بهم چشمک زد +یاااا دلم میخواد خفت کنمممممممم =خندم گرفت😒 +آره خنده داره یکی که همش دلم میخواست بمیره الان دارم برای نمردنش تلاش میکنم =امممم منم یه همچین حسی بت دارم . و بعدش بهم لبخند زد
کوک افتاد رو پام و خوابش برد و منم بیدار موندم که براش یهچیزی درست کنم و در آخرم بهش همون کیک و بیسکویت دادم =کار نکنی دختر +😅😅😁 مامانمم همش همینو میگفت =پس من مامانتم +اوهوم ... راستیییییی کوک =هومممممم +امممم چیشد که فهمیدی مامان بابام مردن =امممم ... اون مرده که ماسک داشت من بودم +واقعااااااا ... عجباااااا .... پ چرا صدات تغییر نکرده بود =دیگهههههههه نمیگممممم +اوکی🤷♀️.
وسایلو جمع کردیم و راه افتادیم داشتیم راه میرفتیم که کوک جلومو گرفت =مراقب باش +چرا =مگه تله هارو نمیبینی +هوووووووممممممممممم. به کمک جونگکوک از اونجا رد شدیم
(پنج روز بعد) بالاخره منو کوک به اونجایی که میخواستیم رسیدیم درو که باز کردم کوک یهو افتاد رو زمین و انگار تشنج گرفته باشه تو هوا میچرخید و نفس نفس میزد +کوکککککککک ... چرا اینجور شدی . با خودم فکر کردم که شاید داره میمیره و گریم گرفت و داشتم زار میزدمممممممم و دیگه کوک نفس نکشید
یهو کوک یه لبخند خرگوشی زد و منم اشکامو پاک کردم و داد زدم سرش +کوککککک میدونی نزدیک بود سکته کنم =خوب اینجوری منم مثل تو زار میزنم +دیوانهههههههههه . کوک دستمو گرفت و باهم رفتیم داخل اتاق ... یه عالمه سوال داشتمممممممم ... باید چیکار میکردممممم به زور اون برگه رو پیدا کردم اولین سوالی که ازش پرسیدم"من از کدوم خانواده هستم" برام نوشت "تو از خانوادهای هستی که وجودش خیلی سخته ...تام مارولو ریدل " +کوکککککککک ... اینو ببین =چی +ایننننننن =چییییی جدت اونه +آره =تا اونجایی که میدونستم اون نمیتونست عاشق بشه +ولی اون که میتونست بچهدار بشه ... حتی بدون عشق =راستیییییییهااااا +کوک یهبار مامانم بهم گفت خواهرم یه مریضی داره ... ولی چیه نمیدونم .
(یک هفته بعد) به کوک نگاه کردم ... بالاخره تونستیم از این خونع بریم بیرون ... خیلی جای بدی بودددددددد +خوب برنامت چیه =میخوام برم پیش دوستام +نوموخواممممممممم .... یاااااااااا =شوخی کردممم ... میریم خونه و باهم حرف میزنیم و هرکاری تو بگی میکنیم +اممممم پس بیا آزولا رو هم با خودمون بیاریم =به عنوان دخترم قبولش میکنممممم +دخترت ... باهاش بحرف راجبش =اوممممم ... یه بچه ی دیگه هم میخوام ... نظرت چیه امروزو کامل بیکار باشیم و به بچه فکر کنیم و فردا بریم اون یکی بچمونو بیاریم +هوووووممممم فکر خوبیه
(راوی) ا/ت بدبخت نمیدونه که چهچیزی در انتظارشه ولی به هر حال قبول کرد ... وشب خوبی داشتن 🌚 (بهتون حق میدم از منم منحرف تربشید🔫😐)
(جونگکوک) (نهماهبعد) با دو پریدم سمت بیمارستان و اشک میریختم ... اشک شوق ... من بابا شدمممممم ... ا/ت الان حتمی عملش تمام شده ... این بهترین روزمه... سریع رفتم ازشون پرسیدم که اتاقش کجاست و سریع رفتم اول پیش ا/ت درو باز کردم و اشکام سرازیر شد و رفتم سمت ا/ت =یااااا حالت خوبه +اوهومممممم ... توچی =منم خوبم ... حالا بچهرو دیدی +نههه ... میخوای بگم بیارنش ... منم موندم تا با هم ببینیمش =نه نه وایسا خالشم بیاد ... اون بیرون نشسته +پس بگو بیاد =الان . تنها کسایی که منتظر بودن منو آزولا بودیم ... سریع دست آزولا رو گرفتم و بعدش بچه رو اوردن و یه نگاهی بهش کردم ... واقعا بچم قشنگه +یاااااا نگاش کونننننننن .... بچهی خشنگ منهههههه =خفهههه بچه منه +نچ من =من *همگی ساکت ... مال خودمه و تامام +فق توروکم داشتیم *میخوای برم =نه نه ... نرو بابات ناراحت میشه. و به خودم اشاره کردم *باشه بابا . و بعد تو بغلم لم داد و به بچم نگاه کردم و باهاش بازی کردم
(ا/ت) (هشت سال بعد) سر کوک داد کشیدم +یاااااا ... درست به بچم درس بدهههههههه =مقصر من نیستم ... درساش خیلی سختن +تو مثلا باباشی =باشه بابا ... حالا براش دوباره توضیح میدم ... اصلا تو چرا نمیای +با اجازت یه دستگل دیگه تو شکممه =خوب مقصر من که نیستم . پسرم گفت"مامان بابا بحث نکنیدددددد حالا قراره یه خواهر بهم بدید اصلا خودم دوباره درس میخونم" =نه بابایی عزیزم بیا خودم بهت درس میدم +آره الان بابات بهت یاد میدههههه . یهو آزولا با هودی اومد داخل و کلید ماشینشو شوت کرد رو میز و رفت داخل اتاقش +برو ببین چشه =چراااا من +ببخشید که حاملم بچت ۸ماه و ۲۷ روزشه . یهو شکمم درد گرفت و متوجه شدم که بچس و داد کشیدم ... کوک یهو منو بغل کرد و بردم داخل ماشین و به آزولا گفت که مراقب بچه باشه و بعدش بیان توراه همش کوک باهام حرف میزد که چیزیم نشه تا به بیمارستان رسیدیم دیگه هیچی نفهمیدم و چشمام رفت
(کوک) (سه سال بعد) منو ا/ت دوتا بچه داریم ... نع سهتا ... جئونیورا ... جئون یونگکوان ..... جئون آزولا ... هومممم نگهداری این همه بچه سخته ... مخصوصا اگه یکیشون نوجوون باشه ... اسم یورا اسم یه رودخونس که من رو دخترم گذاشتم و اسم یونگکوان هم یعنی سرباز شجاع که ا/ت رو پسرم گذاشت ... معنی آزولا رو نمیدونم ولی اسم قشنگیه با ا/ت و بچه ها رفتیم پیش پسرا تا درو باز کردیم و رفتیم تو جیمین گفت
^ایششششش از دیدنت متنفرم +نه خیلی دوستداشتم بیام =یاااا بعد چندین سال همو دیدین الان دارین جنگ راه میندازین +چقدر دلم برای جنگ تنگ شده . ا/ت اینو که گفت سرشو به دو طرف خم کرد و صدای قولنجش در اومد ♡(یونگکوان) بابا اینا چشونه =امممم ... اینا از بچگی باهم جنگ و دعوا داشتن +اسم خودتم ببر *هم منو با اینا ول کردن __همون دم در بمونید خوبه . با حرف جین همه اومدیم داخل و پسرا همش با بچهها بازی میکردن و با ما حرف میزدن و خداروشکر اون دعوای بین تهته و ا/ت هم تمام شد ... یهو تهیونگ یه عالمه آب ریخت رو سر ا/ت +یااااااااا ÷خوبت شد . ا/ت هم آب پرتقالشو ریخت تو صورت ته و جنگ اینا شروع شد و ما هم نگاشون میکردیم ... هرکدوم تو سر اون یکی میزد ....
(راوی) اون روز هم به پایان رسید و ا/ت و جونگکوک و بچه هاشون به خوبی و خوشی زندگی کردن ... قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید *پایان*
خوبببببببب این وانشات هم تمام شد ... وای که نمیدونین همشو حولی نوشتم ... اصلا قرار نبود اینجور تمام بشه ... ولی خوب من که راضی نبودم و میدونم لان همتون میگید چقدر بد بود 😞 امممم نظر بدید ... لفطن اون قلب کوشولو رو اون پایین رو بزنید ... امممم فالو بکنید که براتون یه عالمه داستان نوشتم تو صفه.... بگم که قسمت بعدی هم نداره 🙂
میدونستین این قرار بود ۶۰ صفحه ای بشه ... اول چنتا قسمتش که پاک شد😐 بعدش نوشت بیشتر ۵۰ تا هم نمیتونی بنویسی ... اصلا قرار نبود این بشه ...ولی خوب فکر نکنم خوب بود 🤷♀️🤷♀️ ... نظرتو بگو بفهمم خوب بود یا نه
نتیجه 1
از یک تا ده چند میدی
نتیجه 2
از یک تا ده چند میدی
نتیجه 3
از یک تا ده چند میدی
نتیجه 4
از یک تا ده چند میدی
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییبید🥺💜
وای خدا چقد خوب بود😻💫
از ۱ تا ۱۰ امممم
۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
دستم درد گرفت وگرنع بیشتر صفر می زاشتم
عالییی بید😽💜
میصی💚🥺
مرسییییییی😻😻😻😻
یا چقدر منحرفی چقدر شبیه همیم من آنقدر منحرفم که بخوام توصیف کنم تا سه سال دیگه طول میکشه آجی میشی؟راستی عالیییی بوددددد مخصوصا واسه من که بلیسم کوکهههه
بعله ... اینا حاصل تجربیات چندین سالهی از جمنشی
آره حتمی
من مینسا ۱۲تهران
اسمم واقعا مینسا مامانم انتخاب کرده
منم یورا ۱۲
عالی بود 🥰😍😍😍😍😍
مرسی😘😗
اونییی عالی بوددددددددددددددد
میشه یه فول از جیمین که هپی اند باشه بزاری؟
مرسی
دارم از جیمین یکی مینویسم
کیااااااااااا...خیلیییی خوب بوددد🥺🥺
عاشقش شدم🥺🥺🥺🥺🥺🎴🎴🌒
مرسیی❤❤
واییی خیلی خوب بود
مرسیییییی ❤❤
عالی بازم از اینا بزار💞💞💞💞
باشه
عالییییییییی بود😍😍😍😍❤❤❤✌🏻
از 1 تا 10 بهش 10000 میدم😁✌🏻
مرسیییی❤
لوموس😃ورد روشنایی
آها لوموس
دیشب کلشو دیدم ولی بازم نفهمیدم چی بود😅😁
واوخاهرم توچقدمنحرفی😂😂😂
درست عین من 😉😈
😂😂
ببین در وصف من باید بگی فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه ... تو هرچقدر بگی من منحرفم کم گفتی😂😂😂😂
خوبه یکی مثل خودم پیدا شد😁