برای اولین بار نمیدونم چی بگم😐 هیچی دیگه برو داستانو بخون چرا منو نگاه میکنی اِ برو دیگه😐😂
من:یعنییییی چی؟شما که نمیخواین بگین اون......اونن...... جینی:نه! هری هم رنگش مثل گچ سفید شده بود.حتی نوریس خروس بی محل هم از بغل جیمز بیرون اومده بود و قیافه اونم مضطرب شده بود!چه عجب!بالاخره یه اهمیتی هم ب البوس داد!
پامفری:تونستم چند تا از خراشیدگی هارو بند بیارم!اما بقیه خیلی سخته!خیلی!خون زیادی از دست داده!شاید تو سنت مانگو بتونیم ........... نجاتش بدیم جیمز:یعنی.......هنوز خطر جانی رو رد نکرده؟! پامفری:هم اره هم نه! من:میشه بیشتر توضیح بدین؟! پامفری:احتمال زنده موندنش 50 درصده اما احتمال به هوش اومدنش 10 درصد! من:یعنی شما فکر میکنین ممکنه اون بره تو..ِ..... پامفری:کما،بله،ولی بهتره زودتر ب سنت مانگو منتقلش کنید.
همون لحظه لیلی بدو بدو میاد! _پدر،مادر،جیمز،چی شده چه اتفاقی افتاده؟! وقتی دوباره شروع میکنن همه چی رو واسه لیلی تعریف کردن من دیگه میرم چون واقعا حوصلم نمیکشه دوباره بشنوم که دارن میگن:وایی ممکنه بمیره؛وای اینجوری شد اونجوری شد! البوس روب سنت مانگو منتقل کردن!جینی و هری و جیمز رفتن!از طرف رون و هرماینی هم یه نامه اومده بود ک خودشونو ب سنت مانگو میرسونن!
من بدبخت هم رفتم رو تختم و دمر دراز کشیدم!تو این لحظه فقط دلم میخواست البوس به هوش بیاد!چون به هوش نیومدنش همون به اندازه مردن بد بود!
زر هم نشسته بود ور دلم و شروع کرده بود نصیحت های مادرانه کردن😐:نگران نباش امی،البدس قویه!خیلی قوی تر از چیزی که فکرش رو بکنی!یادت نمیاد چجوری در برابر دلفی مقاومت کرد!یادت نیست؟
ولی خب قشنگ معلوم بود که داره فقط واسه دلداری دادن من این نصیحت هارو میکنه چون قشنگ معلوم بود خودشم سکته رو زده! نمیدونم چرا!ولی یهو حس خیلی بدی داشتم!دلم میخواست عالم و ادم رو بکشم!احساس میکردم دیگه هیچ وقت شاد نمیشم!رومو برگردوندم!اخه من چم شده بود؟ از کنار پرده سرخ رنگ گریفندور دستی اسکلتی سیاهی به چشم میخورد!تازه فهمیدم چرا این احساس رو داشتم!
اون یه دمنتور بود!ولی اخه اون پیش من چیکار میگرد؟نکنه دلفی فرستاده بودش؟البته اون خودش یه فراریه!همه دمنتور ها و جادوگر ها و ساحره ها دنبالشن!چجوری میتونه با دمنتور ها ارتباط برقرار کنه؟ولی فرصت فکر کردن نبود چون روحم داشت کشیده میشد!چوبدستیم رو از جیب ردام برداشتم ک فریاد زدم:اکسپکتوپاترونام
یکهو دلم تو سینم ریخت! شکل پاتروناسم........از اهو.......به....به اژدها تبدیل شده بود!سپر مدافع البوس!همچین چیزی خیلی نادره!اخه من ی جانور نمام!پاتروناس همهجانورنما ها به شکل حیوونشونه!مال من چرا فرق داره؟یعنی عشق من به البوس انقد قوی بود؟
یعنی عشق من به البوس انقد قوی بود؟هنوز تو تعجب بودم.صدای باز شدن خوابگاه رو شنیدم و ی حس قوی ای بهم میگفت رزه!داد زدم:رز،بیا خودش بود!با عجله اومد:چیه؟چی شده؟! بعد دهنش از تعجب باز میمونه!با نگاهی ک توش هم شگفتیه هم تحسین میگه:اژدها!🐉 سپر مدافع البوس!
همون طور که اشک تو چشام حلقه کرده بود جواب دادم:آره!یه اژدها! رز با لبخندی که سعی داشت اونو فرو ببره:واییی امیلی!قبل از الان میدونستی پاتروناست عوض شده؟ من:نه!
میرم پایین و یه جغد واسه سنت مانگو میفرستم تا ببینم چطور شده؟! بعد از اون هم امتحان مزخرف تاریخ رو دادم اما حس میکنم تو این درس خیلی خوب امتحان دادم!
دارم میرم سمت کتابخونه که بارتی پر میزنه و میاد رو شونم میشینه!اول پرهاشو نوازش میکنم تا میبینم لای دستاش یه کاغذ پوستیه! دارم از دستش در میارم که نوکم میزنه!برمیگردم و میبینم ی موش مرده شکار کرده!اها پس باید تشویقش کنم!پووووف!همینو کم داشتم!
کاغذ رو از دستش میکشم بیرون امیلی عزیز! زود خودتو به سنت مانگو برسون. ج.س.پاتر چرا انقدر خشک و خالی نوشته!چرا؟نکنه......نه!نه!امکان نداره!البوس زندست!حالش خوب شده و الان دار......اما این افکار دست از سرم بر نمیداشت!با تمام سرعت به سمت طبقه هفتم رفتم و تو راه هم به یه اسلیترینیه تنه زدم که ازش معدرت خواهی هم کردم!ما غرورلند کنان رفت!👿
زود میرم سمت سالن عمومی!به رز نامه رو نشون میدم اما اصلا حوصله توضیح دادن ندارم!به سمت انبار دانش اموزان میرم و یه مشت پودر پرواز میگیرم و درون شومینه میرم:بیمارستان سنت مانگو
چشم رو که باز میکنم تو سنت مانگو ام!تاحالا اینجا نرفته بودم!فقط مامانم قبلا ی بار اینجا بستری شده بود!زود به سمت قسمت پذیرشش میرم:البوس سوروس پاتر!اتاقش کجاست؟ _طبقه سوم راهروی سمت چپ با عجله از پله های سنت مانگو که مثل پلکان های هاگوارتز بودن بالا میرم و به طبقه سوم میرسم!
یکم جلوتر میرم تا بالاخره موهای سرخ جینی رو میبینم و با عجله اونجا میرم! من:سلام!چی شده؟چه اتفاقی افتاده؟! متوجه میشم ساکتن و نمیتونن حرف بزنن! جیمز ب حرف میاد:متاسفم امیلی!البوس..........ممکنه هیچوقت به هوش نیاد!
مرسییی ک خوندید کیوتا💛💫 ببخشید جای حساس کات کردم✨(دیگه من کرم دارم دیگه!) لایک و کامنت یادتون نره! کیوتا اگه پاترهدی هس که من فالوش نکردم بهم بگه تا فالوش کنم من باید همه پاترهدای کیوت رو فالو کنم😗 برین اسلاید بعد چالش داریم❤
نتیجه 1
چالش:از کدوم شخصیت داستانم به جز امیلی بیشتر خوشتون میاد؟چرا؟ لایک و کامنت و فالو و چالش یادت نره لاولی✨💚
نتیجه 2
چالش:از کدوم شخصیت داستانم به جز امیلی بیشتر خوشتون میاد؟چرا؟ لایک و کامنت و فالو و چالش یادت نره لاولی✨💚
نتیجه 3
چالش:از کدوم شخصیت داستانم به جز امیلی بیشتر خوشتون میاد؟چرا؟ لایک و کامنت و فالو و چالش یادت نره لاولی✨💚
نتیجه 4
چالش:از کدوم شخصیت داستانم به جز امیلی بیشتر خوشتون میاد؟چرا؟ لایک و کامنت و فالو و چالش یادت نره لاولی✨💚
منم ماترهدم
واییییییییی
خوب شد اتاق آلبوسو نگفتی انتهای راهرو دست چپ :|)
اسکورپیوس چون پسر دراکو عه :|)
عالی بود مرسی.این اتفاقایی که داره میوفته داستانو جالب تر میکنه.چالش:اسکورپیوس🥺
خب دیگه خسته شدم 😧😧 خدا آلبوس را رحمت کند😂😂 اینقدری که من به راه برای زنده کردن آلبوس فکر کردم به داستان خودم فکر نکردم 😂😂
ولی قطعا ساری که شهر خودم هم هست را از به خاطر تو از زمین محو می کنم 😈😈
ساری زندگی میکنی؟تومازندران؟
منم قائم شهرم!😗
ببخشید آیدا جون یه سوال من دو تا تست ساخته بودم یدونه تست یه هفته تو بررسی بود بعد تستچی خودش حذف کرد الان یدونه دیگه تستم ۵ روز تو بررسی هست تست های شما چقدر طول میکشه تا تایید شه؟؟
من تستام یه 5 6 روزی تایید میشه اما داستانام مثلا تا 10 روز تو بررسی میمونه!
یک سوال برام پیش اومد ،دقیق یادم نیست تو کدوم قسمت داستانت ولی مطمئن هستم از داستان شما بود گفته بودید سنگ قدرت مرلین بزرگ تو یک جعبه تو خونه امیلی هست ، سوال من این هست که آیا از این سنگ هم قراره استفاده بشه؟ مخصوصا در مورد آلبوس 😞😞😄😄😄
اره عزیزم تو داستان من بود!
نه!چون امیلی و مادرش نمیخوان از سنگ برای استفاده شخصی استفاده کنن!در اینده دلفی قصد دزدیدن اون رو داره اما فکر کنم نابود بشه! و باعث مرگ بعضی ها بشه!هدف دلفی از فرار کردن از ازکابان همین بود!درسته زمان برگردان ها نابود شدن اما دلفی میخواد از اون سنگ استفاده کنه کنه و پدرش رو زنده کنه !
به نکته خوبی اشاره کردی😗😁
رز چون بچه هرماینیه اسکورپیوس چون بچه دراکوعه😁
یعنی بکشمت 🗡️🗡️🗡️🗡️ نه ؟ دوس داری عایا؟ اگه داری آلبوس رو بکش
داستانت محشرههههههههه عاجییییی 💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙😍😍😍😍😍😍
اووکی ولی شما شخصیتا رو از روی والدینشون تشخیص میدید؟!😂
اره دوس دارم منو بکشیی😁
مرسییی عاجووو✨❤
پس منم میخوام شمارو بکشم چرا گریس رو کشتی ها؟دلت میخواد بمیری ها؟😂
نه ولی دلیلم برا دوست داشتنشون والدینشونه😅
😅😅حالا من یه غلطی کردم گریسو کشتم
عاجی آیدا نکن اینکارو مایه اعهه😐
واییییییییییی چرا تموم شد عالی بود ممنون پارت بعدی روهم لطفا بزار💙💙
چالش : آلبوم چرا؟ چون باهوشه
مرسییی عزیزممم!✨
پارت بعدی خیلی وقته تو بررسیه!✨
همه رو البوس کراش دارن!😁
آلبووووومممممممممممم؟😐🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
آلبوس ببخشید اشتباه شد🤣🤣
عرررررررررر🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
چرا جای حساس کات میکنی من الان تو دلم یه آشوبیه
چالش:هالونا چون یاد اسنیپ رو زنده نگه داشت
😂😂😂😂😂کرم دارم دیگه!😌
اره زنده یاد هالونا😂😂
عالییییییییی ولی چلااااا آلبوس دیگه به هوش نمیادددددد🥺💔
چالش:آلبوس😂😂
مرسییی باید پارت بعد رو بخونی بفهمی دیگه😘😚
چرا همه رو البوس کراش زدین؟!😐😂
نمد شاید چون خوجمله و احساساتشو به دختر مورد علاقش بروز میده😐😂
اهوم اهومم
دلیل قانع کننده ای بود😁
بلی بلی😂😁