
قبلی پارت اول بودههههه
اره،فک کنم برای اشنایی بیشتر باید بیاین! -باشه مشکلی نیست. از زبان شارلوت:رفتیم بالا سمت اتاق،درو باز کردم رفتم پشت پرده و لباسامو عوض کردم،شلوارک و کراپ مشکی پوشیدم،خیلی براش عجیب بود و فکر نمیکرد که پرنسس ها هم اینجوری لباس بپوشن،رفتم رو تخت نشستم ولو شدم رو تخت و نفس عمیقی کشیدم:بشین. نشست رو تختو پاهاشو جمع کرد،تا صب با هم حرف زدیم و از ریز اتفاق هایی که افتاده بود باخبر شدیم.ادم جالبی بود،شبیه به خودم بود،کلی باهم خندیدیم،خیلی راحت صمیمی شد،ساعت ۳ بود داشتیم حرف میزدیم که از تو کمد صدا اومد!
صدای چی بود؟ شونمو انداختم بالا و بیخیال برگشتم سمتش:نمیدونم،بچه که بودم وقتی میومدم بخوابم همیشه نارسیسیا با بابام میومدن تو اتاق بابا میرفت تو کمد و بیرون نمیومد،اولاش میپرسیدم ولی بعدن بیخیال شدم! پاشد رفت سمت کمد درشو باز کرد و لباسارو کنار زد،باورم نمیشد تا حالا ندیده بودم اونو،تو کمد در بود.از رو تخت اومدم پایین،موبایلمو برداشتم،رفتم سمت کمد،درو باز کردم و با ی راهروی خیلی طولانی بدون پله مواجه شدم،بهش نگاه کردم و پریدم تو راهرو،پشت سرم اونم اومد تا اخرش رسیدیم به ی جایی و وایسادیم.اومدم پاشم که سرم خورد به سقف و یک چیزی جابجا شد،جابجاش کردم و ازش نور اومد از سوراخش خارج شدم و رسیدم به توی جنگل،دستم گرفتم سمتش و اروم تلاش کردم بیارمش بیرون،رفتیم جلو تر که یه عالمه گارد با چاقو دورمونو محاصره کردن:شماها،کیین؟اینجا چیکار دارین؟
چته،من دختر پادشاهما!! _بندازین پایین اون دختر ملکست! +خدابیومرزه رفتگانتونو،مرده! _نه نمرده!دنبال ما بیاین. داشتم میرفتم که دستمو کشید:کجا میری؟ +میرم ببینم چیکار داره دیگه! -بیا برگردیم،ولش کن! +نه خیر،مرغم ی پا داره! -پس منم میام! +خب بیا. رفتم دنبالشون،رسیدیم به یکی که خیلی قیافه جالبی داشت خیلی شبیه به من بود! یکیشون رفتم دم گوشش گفت دخترتون اومدن!
خانمه نگاهش اومد رو صورتم و اومد سمتم و بغلم کرد.بعد نیم ساعت توضیح فهمیدم این مامانمه و نمرده!کلی بغلش کردم،به بغلش احتیاج داشتم،:از دراکو چ حبر؟ +اونم خوبه -میدونی اون واقعا برادرته؟ +هن؟ همچیو گف،وقرار شد که من بازم ب دیدنش بیام برگشتیم قلعه اندازه دو ساعت خوابیدیم و برای صبونه پاشدیم همینجوری رفتم پایین و نشستم سر میز ،قرار بود امروز عروسی رو بگیرن لباس عروسمو پوشیدمو و اومدم پایین،متیو پایین وایساده بود،دستمو دور بازوش بازوش حلقه کردم ت به سمت سالن اصلی حرکت کردیم،تموم شد و داشتیم بین مهمونا گشت میزدیم که یهو گفتن:عروس خانم،به همراه رفیقاشون،پاشین بیاین وسط! رفیتم وسط وایسادیم چراغارو خاموش کردن و رنجو پخش کردن،بعله مائم وسط عروسی میزدیم تو سر و کله همدیگه،پام وسطش انقد درد گرفت کفشامو دادم متیو و شروع کردم دوباره به رقصیدن،اخرش تموم شد و رفتیم تو اتاقمون،لباسامو دراوردم و اویزون کردم به کمدم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
پارت بعد کی میادد؟
دارم مینویسم💓
اوکی بیبی
عالیییییی بود
تنک بیبییییی