بخش اول قسمت دوم راستی شخصیت ها به مرور اضافه میشن اگه نبودید بدونید در بخش های بعد هستید
کاترین به قیافه حیرت زده دختر نگاه کرد و گفت:( من بهت اینجا رو نشون میدم بریم..) دست دختر رو از دست ممد کشید و به سمت پایین بردش تازه کار خواست حرفی بزنه که یکهو دختری پرنده به سمتش میاد با مرغی در بغلش ...... ممد با عصبانیت به دختر و مرغ نگاه میکنه ، بعد چند ثانیه آرامش خود را بدست میاره و با لحنی عصبانی دختر و مرغ رو سرزنش میکند:(دنیا.. ..مرغ! قرار بود تو جزیره بمونید!) دنیا و مرغ با ناراحتی به ممد نگاه میکنند ، ممد پن سری تکون میده و اجازه خروج آنها را میدهد. مرغ با هیجان به سمت دختر تازه وارد میرود:(اوه تو تازه واردی نه ؟خیلی عالی ) تازه کار با تعجب به مرغی که داشت باهاش حرف میزد نگاه میکنه :(تو داری حرف میزنی !) مرغ عصبانی جواب تازه کار را میدهد:(مرغ موجودی مقدس!) کاترین با بی حوصلگی دست تکون میده :(بیخیال معرفی وقتی رسیدیم جزیره حرف بزنید...یادتون رفته رو هوا وایستادیم!) با این حرف کاترین حنا بل ،ممد پن ، سارینا به سوی جزیره شیرجه زدند . کاترین و تازه کار به آرامی به سمت جزیره میرفتند که یکهو
توپی به سمت آنها شلیک شد!ابری را سوراخ کرد و آن سوی دریا افتاد. کاترین دختر تازه وارد رو کنار کشید و به سمت جزیره پرت کرد،خود هم پشت ابری پنان شد. توپ دیگری پرتاب شد!کاترین بی سیم خود را که روش حک شده بود «کتی خبیث» روشن کرد تا به ممد پن اطلاع بده بی سیم خش خش میکرد (ممد جواب بده....راستین دوباره حمله کرد...نیروی کمکی....ممد،ممد!) ولی قبل از اینکه جواب ممد را بشنوه توپی از کنارش میگذره ، کاترین هول میشه و بی سیم رو در اب می اندازه !
در آن سو تازه کار روی درختان سقوط کرده بود و از درد مینالید. یکهو صدایی میشنود :(هی تو تازه واردی؟حالت خوبه ؟) تازه کار با تعجب به سمت صدا برمیگرده ، شخصی پایین درخت ایستاده بود، هودی قرمزی با خال های سیاه تنش بود . تازه کار دردش را نادیده گرفت و از درخت پایین پرید،ولی نتونست درست فرود بیاد و رو دختر افتاد (هی ...از روم پاشوو!) تازه وارد سریع از رو دختر بلند شد و عذر خواهی کرد :( معذرت میخوامم ببخشید ...من تازه کارم) دستاش رو به سمت او که هنوز رو زمین بود برد دختر دستش رو گرفت و بلند شد : ( من ساغی باگم ..تازه کار بیا میبرمت میراکلس ) ساغی باگ به راه افتاد ، تازه کار هم به دنبالش رفت
کاترین نفس زنان در هوا از گلوله ها جاخالی میداد.توپ ها از کشتی بزرگ پرتاب میشدند کسی که انگار کاپیتان بود دستور پرتاب میداد.راستین! کتی خسته شده بود و منتظر کمک بود.یکهو صدای ..........
نتیجه 1
آنچه خواهید دید : کمکی از راه میرسد شهری خال خالی با گربه های سیاه ! میراکلس تازه کار با ساغی باگ به دیدن پرنسس میروند راستین کاپیتان کشتی با ممدپن روی عرشه واستادند چه خواهد شد ؟! * ما را دنبال کنید*
نتیجه 2
آنچه خواهید دید : کمکی از راه میرسد شهری خال خالی با گربه های سیاه ! میراکلس تازه کار با ساغی باگ به دیدن پرنسس میروند راستین کاپیتان کشتی با ممدپن روی عرشه واستادند چه خواهد شد ؟! * ما را دنبال کنید*
نتیجه 3
آنچه خواهید دید : کمکی از راه میرسد شهری خال خالی با گربه های سیاه ! میراکلس تازه کار با ساغی باگ به دیدن پرنسس میروند راستین کاپیتان کشتی با ممدپن روی عرشه واستادند چه خواهد شد ؟! * ما را دنبال کنید*
نتیجه 4
آنچه خواهید دید : کمکی از راه میرسد شهری خال خالی با گربه های سیاه ! میراکلس تازه کار با ساغی باگ به دیدن پرنسس میروند راستین کاپیتان کشتی با ممدپن روی عرشه واستادند چه خواهد شد ؟! * ما را دنبال کنید*