بعد مدت هاااااا 😂😌✨
آروم کتاب رو باز کردم، \شینجو/ واییییی! چقدر گرد و خاک! سرم رو تکون دادم تا گرد و خاک از روی صورتم بره. داخل کتاب، پر از نوشته های جورواجور بود! و البته دستخطی بسیاااار بد. (😌😂) صفحات رو ورق زدم، و خود به خود، توجهم به یه صفحه ی به خصوص جلب شد...
توی این صفحه، برعکس بقیه صفحات چیز زیادی نوشته نشده بود... \ناشناس/ تاریخ .../..../... امروز صبح، الائدو بهم درباره رفتن به جنگل گفت. جنگل تنها جایی که که رفتن ما به اونجا، م۰۰منوع عه. به الائده گفتم اینکارو نکنه، ولی اهمیتی به حرفام نداد، باید چیکار کنم؟ \شینجو/ به صفحه ی بعد نگاه کردم، اونهم مثل این صفحه چیز زیادی داخلش نوشته نشده بود.
\ناشناس/ تاریخ ..../.../.... یک روز شده و الائده هنوز برنگشته. بقیه ازم پرسیدن الائدو کجاست، منم در جواب، چیزی نگفتم...نمیتونستم چیزی بگم... الائدو... آخه تو کجا رفتی؟!!!
به کتاب خیره شدم، فکر می کردم شاید بتونم از این کتاب یه اطلاعاتی بدست بیارم، ولی فقط برام سوالات بیشتری ایجاد شد! کتاب رو بستم، میخواستم کتاب رو دوباره بزارم سرجاش، ولی.. یه حسی بهم گفت که با خودم بیارمش... به کتاب خیره شد، تصمیم رو گرفتم..! این کتاب رو با خودم میارم!!! آروم بلند شدم، و به سمت در رفتم، و دستگیره ی در رو چرخوند- (و اینجا، شینجو متوجه در قفل شد 😌😂👍)
نظرم جلب شد🥲🥲
چرا پارت بعدی نمیزاریییی
انشالله هفته آینده میزارممم 😃🦋✨✨
😔😔❤️
سلامممم!
خوبی؟؟
از دستم ناراحتی؟! شرمنده اگه ناراحتت کردم.
من واقعا قصد بدی نداشتم، شرمنده.
میشه لطفا پس ویو چک کنی؟