آه، چه تلخ است آن زمان که به نام خدا، دلها از روشنایی او تهی میشوند. خداپرستانِ گمراه، چشمانشان را بر حقیقت میبندند و سایهی جهل، بر دیدهی مردمان نیز میافتد. در آن ظلمت، فریادِ آزادگی خفه میشود و زمین، بار دیگر تشنه از خون انسانهای بزرگ است؛ انسانهایی که با مرگ خویش، حیات فهم و وجدان را تداوم میبخشند. اما تاریخ، هرگز فراموش نمیکند ـ هر قطرهی خونی که بر خاک ریخت، درختی از آگاهی رویاند.
در روستایی که مه بر دوشاخهی درختان خوابیده بود، دختری زاده شد که صدای خدا را نه در آسمان، بلکه در تپش قلب خویش شنید. او نمیدانست ایمان چیست، تا آن لحظه که جهان به او آموخت سکوت را نمیتوان تا ابد پرستید.فرانسه در آن روزگار، سرزمینی بود که با چنگال جنگ و اقتدار میجنگید. دو سده از جنگها گذشت، جنگ صدساله، که دامنگیر تاریخی بر دو ملت بود — فرانسه و انگلستان. خون در میدانها جاری بود و امید، در تنگنای دستان سرد، میلرزید.در چشمانش آفتاب، در دستهایش دعا، و در روحش آتشی بود که هنوز زمین را گرم میکند. او بازتاب آرزوهای زخمخوردهی مردمی بود که میخواستند رهایی یابند، صدای قهرمانی درمیان جنگزدهگان. در دل تاریخ، هنوز صدایش طنین میاندازد: «آری، آزادی، به تیر طعنه، فریاد میزند.»او هنوز ژان نشده بود، هنوز دارک، قدیسه، یا جنگجو نبود — تنها دختری ساده از دهکدهای خاموش، که به ناگاه فهمید صدای عدالت از گلوی گندم هم میتواند برخیزد. و این ندای درونی او را به سفر سرنوشت تعیین شدهاش رهنمون کرد — سفری که نه فقط برای خاک، بلکه برای روح مردمش، برای رستاخیز جوشش عشق و ایمان بود.
وقتی ندای آسمانی به واقعیت پیوست، فرانسه در بنبست سیاسی به سر میبرد. معاهده تروا در سال ۱۴۲۰، تاج و تخت فرانسه را به پادشاه انگلستان واگذار کرده بود. پادشاه قانونی، شارل هفتم، فقط بر بخش کوچکی از جنوب کشور تسلط داشت و در سایه ناامیدی به سر میبرد.در این بستر تاریک، ژان دارک، با اتکای به ایمان و تکیه بر نیروهای محلی، راهی سفر پرخطر به نزد شاه شد. او نه یک استراتژیست نظامی آموزشدیده، بلکه تجسم اراده جمعی بود که در قالب یک زن جوان تجلی یافته بود. آنچه در اورلئان رقم خورد، یک پیروزی صرفاً نظامی نبود؛ یک انقلاب روحی بود.وقتی ژان با پرچمش در اورلئان ظاهر شد، نیروهای فرانسوی که ماهها تحت فشار محاصره بودند، دچار “شوک روانی مثبت” شدند. این باور عمومی که «موعود الهی آمده است» تأثیری قویتر از هزاران سرباز آموزشدیده داشت. او با جسارت کمنظیر خود، روحیه را از سطح صفر به اوج رساند و محاصرهای را که از نظر نظامی غیرقابل شکست مینمود، در نُه روز درهم شکست. سپس نوبت به رژهٔ تاریخی رسید؛ حرکت از اورلئان به سمت قلب قلمرو اشغال شده، مسیری که به تاجگذاری در رنس ختم شد. این شهر، مکانی سنتی برای تتوی پادشاهان فرانسه بود. حضور ژان در این فتح، مشروعیت شرعی و الهی شارل هفتم را برای تمام فرانسویانی که هنوز مردد بودند، مُهر و موم کرد.او با زرهی که نه از فولاد، بلکه از باور صیقل خورده بود، تاریخ را مجبور کرد از مسیر خود منحرف شود.
پس از اوج گرفتن آسمانخراشهای ایمان در اورلئان و رنس، سایههای حسادت و سیاست بر سر قهرمان افتاد. او که توسط خداوند برای پیروزیهای نظامی فرستاده شده بود، سرانجام در دستان دشمنان سیاسی و کلیسایی خود، به اسارت درآمد. محاکمه در روآن، بیش از یک دادگاه حقوقی بود؛ یک دوئل فلسفی بین قدرت مادی کلیسای وقت و صداقت شهودی روح فردی بود. اتهام اصلی: بدعت و کفر. اما هدف پنهان، تضعیف مشروعیت شارل هفتم بود که تاجش را مدیون این دختر دهقانی بود.از منظر تاریخی، ژان نماد نیروی مردمی بود که به نظم کلیسایی و اشرافی هجوم برد. محاکمهٔ او تلاشی سیستماتیک برای بازپسگیری کنترل روایی بود. آنها نتوانستند او را در میدان نبرد شکست دهند، پس تلاش کردند او را در قلمرو معنا و حقیقت محکوم کنند. در برابر قاضیانی که میخواستند صدای او را خاموش کنند، او با کلمات ساده اما عمیق ایستاد. او در مورد «صداهای مقدس» و «فرشتگانش» صحبت میکرد؛ اینها برای او واقعیتهایی عینیتر از میز قضاوت پر از طلا و پارچه بودند.او به جای انکار، ایمانش را تأیید کرد. زمانی که مجبور به امضای سندی برای صرفنظر کردن از باورهایش شد، با دستانی لرزان، اما با قلبی استوار، نوشت: «من آنچه را که باید، انجام دادم.» و این بازگشت به ایمان اولیه بهانهای شد تا حکم اعدام صادر گردد.آتش، آخرین رسانهی او بود؛ نه برای سوزاندن وجودش، بلکه برای تصفیه و ابدی ساختن پیامش. در میان شعلهها، ژان دارک تبدیل به یک مفهوم شد: استقامت روح در برابر جبر تاریخی.
آتش در میدان شهر روآن، نقطهٔ پایان نبود، بلکه انفجاری کیهانی بود که شعلههایش تا قرنها بعد زبانه کشید. جسد ژان دارک را در رودخانه سن افکندند تا حتی اثری از یادگاری او باقی نماند. اما تاریخ، این رودخانهٔ پر تلاطم، گاهی اشیاء را نه برای غرق شدن، که برای شناور ماندن در خود نگه میدارد.تنها چند دهه پس از مرگ او، شرایط سیاسی فرانسه تغییر کرد. شارل هفتم تاج و تخت خود را تثبیت کرد و انگلیسیها از فرانسه رانده شدند. حالا دیگر ژان دارک یک تهدید یا یک مهرهٔ سوخته نبود؛ او تبدیل به نماد اتحاد ملی و مقاومت فرانسه شده بود. کلیسای کاتولیک، برای جبران خطای فاحش خود و همچنین برای همسو شدن با احساسات ملی، پروندهٔ ژان دارک را مجدداً گشود. در یک روند بازنگری که در سال ۱۴۵۶ آغاز شد، حکم اولیه لغو و ژان دارک بیگناه و شهید اعلام گردید. این یک پیروزی نمادین بود که قدرت روایت را در تاریخ نشان داد.در دوران پس از جنگهای داخلی و مداخلهٔ خارجی، فرانسه نیاز به یک قهرمان داشت؛ کسی که نمایانگر اصالت فرانسوی باشد. ژان، با ریشههای روستایی و ارتباطش با مردم عادی، این خلأ را پر کرد.او در دورانی ظهور کرد که مرز بین ایمان مذهبی و وفاداری ملی، بسیار باریک بود. او توانست این دو را چنان در هم بیامیزد که هر دو را در وجود خود متجسم سازد. تقدیس او توسط کلیسا (و بعدها تبدیل شدن به قدیسه در قرن بیستم) و تبدیل شدنش به نماد ملی فرانسه، هر دو لازم و ملزوم بودند.روایت زندگی او، سرشار از عناصر دراماتیک بود: ندای غیبی، پیروزیهای شگرف، خیانت، شهادت و در نهایت، تطهیر. این عناصر، مواد اولیهٔ یک اسطورهٔ جاودانه را فراهم کردند. اسطورهای که بارها و بارها در طول تاریخ، توسط هنرمندان، نویسندگان و انقلابیون بازگو شده است.ژان دارک دیگر فقط یک زن با زره و شمشیر نبود؛ او بذری بود که در دل تاریخ کاشته شد و در طول قرنها، جوانههایی از شهامت، ایمان و عشق به وطن را در دل انسانها شکوفا کرد. شمع وجود او، نه در آتش، که در آگاهی جمعی بشریت، فروزان ماند و تا ابد خواهد ماند
عالییی
اول