اهم خب ولش ..............
امتحانات میان ترم شروع میشد ولی همون هنگام لوید:اه اه اه انیا:لوید سان دامیان:تب داری *اونم وسط امتحانا لوید:من اه خوبم دامیان:با این وضع برا امتحان فردا اماده ای لوید :من میتو... خوابش برده دامیان:اه {فکر کنم بتونم نمره اش رو بالا بکشم} انیا:فعلا استراحت کن اصلا هم فکر درس نباش {تهش دامیان درستش میکنه} ===================== قسمت ویژه نا مرتبط اسم من انیا فورجر بخاطر یک سری مسائل ذهن ادما رو میخونم بهترین دوستم بکی و تو شرکت باباش بهم یک کاری داد اه اشتباه کردم من حالا انیا دزموندم و طی یک سری مسائل برای مخفی کردن هویتم به عنوان یک ذهن خوان با یک جاسوس زندگی میکنم که نمیدونه میدونم جاسوس یک پسر هم داریم اون لوید جذاب و باهوش که از یتیم خونه گرفت و مثلا پسر خودش موندم باید بهش بگم *زبان نویسنده* انیا:بکی دار میاد اینجا دامیان:مشکلی نیست همچی خوبه لوید:کی انیا:بهترین دوست من لوید:اه و میرود اتاقش در نصف شب بکی:ها این همسرت ههه انیا:باز {از اون فیلما دیده} دامیان:خوشبختم دامیان دزموند هستم بکی:هم خوشتیپی انیا:هیس بکی لوید خواب بکی:ها ... حالا که اینطور ///// انیا:بکی ارومتر بکی:همو ب*و*س کنید سریع بهم ثابت کنید ////// انیا:ها بکی فکرشم نکن پ بکی:جیغغغغغغ مگه ازدوا*ج نکردید ها ؟>>؟؟؟؟؟//// لوید میاد بیرون لوید:مامان این خانوم خ*ل کی انیا:کی اها این بکی لوید:آه من میرم و هدفون رو میزار رو سرش و برمیگرده تو اتاقش بکی: هی حرف دهنتو بفهم بچه ....چه خوشگل دامیان:هه:| بکی:واستا یادم رفت انجامش بدید دامیان :مشکلی نیست{قبلا تو ماموریت هام اینکار رو کردم} /// انیا:ه {بکیییییییییییییییی} بکی :سریع باشید اگه اینکار رو نکنی خودم به پلیس زن..گ میزنم دامیان و انیا همزمان :چیی دامیان اهسته دستش رو نزدیک موهای انیا میکند دامیان اهسته دستش رو نزدیک موهای انیا میکند انیا: ه///////////// دامیان: *کیوت انیا://////////////اا بکی:خودش :| انیا:نههه نمیتونم ///// یک قوطی برمیدار درش رو باز میکنه و رو سر بکی خالی میکنه دامیان:وات بکی با عصبانیت :لباسم جدید بود ...من میرم ولی فکر نکن قسر در رفتی دامیان دزموند انیا رو بغل میکنه :دلم واست تنگ شده بود بیا یک روز بریم خرید انیا:ها باشه
بکی ژاکتش رو میپوشه و ادامه میده :بادام زمینی هم میگیریم و از خانه خارج میشود دامیان به سمت اتاقش میرود :دختر خوبی انها هم دیگر از خستگی میخوابند *پایان قسمت ویژه بسیار چرت* ..... فردا صبح لوید بلند شد و به مدرسه رفت انیا : دیر نیای لوید سان غذا رو من میپزم :) لوید:چشمم *خیلی مهربون آنیا ذهن لوید رو خوند و خوشحال به سمت اشپزخانه رفت مدرسه تموم شده بود و لوید هنوز نیومده دامیان :میرم دنبالش * شاید اخراج شده انیا نگران فریاد زد :دنبالت میام باهام رفتند به مدرسه پر اوازه ادن مدیر : آه خب راستش ....
مدیر : آه خب راستش .... و براشون توضیح میده که در راه رفتن به مدرسه گروگان گیری اتوبوس رخ میده آنیا و دامیان میروند به سمت اتوبوس دامیان * میخواستم تعقیبش کنم ولی رابطه اش با یور خوب بود پس لع.نعتی آنیا : دامیان سان نگران نباش تقصیر شما نیست دامیان با تعجب میگه : متاسفم من حتی ماشینم ندارم * چی یعنی اینقدر ضایعم دارم پیر میشم !!! باید اروم باشم یکهو آنیا جلوش می ایست : دامیان پلیسا دامیان به جلوش نگاه میکنه پلیس ها اتوبوس رو محاصره کردن و هندرسون هم تو اتوبوس ناگهان مردی از اتوبوس خارج میشه دستاش رو پشت سرش قرار داده و پلیس به سمت اتوبوس حرکت میکنه آنیا سریع میدود جلو ولی پلیس ها میگیرنش : متاسفم خانوم نمیتونید هنوز برید تو * چه مادر نگرانی آنیا اخم میکنه * رازاتون رو لو میدم هاها دامیان میره نزدیک : پسرم مریض اگه مشکلی پیش بیاد چی*اونشکلی دوباره وسط سال سخت یکی دیگه اونم باهوش پیدا کنم انیا با قیافه پوکر: یکم بیشتر به پسرت اهمیت بده دامیان سان دامیان سکته میکند ولی خود را جمع میکنه :ها اها . * فهمید نه باید عادی باشم الان به اتوبوس نفوذ میکنم ! در همین هنگام فرانک بغل دستی لوید تو مدرسه میاد بیرون خیلی ترسیده بود بیچاره بعد بچه ها یکی یکی بیرون امدند ولی خبری از لوید نبود در اخر هندرسون امد بیرون ولی یک پسر تو بغلش بود یکم بزرگتر از این بود که بغل شخصی باشه هندرسون هم برا اینکار پیر بود پس یور هدف ماموریت استریکس پسر رو از دستش گرفت آنیا خودش رو ازدست پلیس ها ازاد میکنه تاحالا هم خیلی تحمل کرده بود به سمت لوید دوید :لوید
خب اینجا هم خالی مثل بقیه پارت ها بخاطر این کیوتی هم که شده منتشر کن لطفااااااااااااااا
نتیجه 1
ناظر بیا قلب واست آوردم منتشر کن عزیزم
نتیجه 2
ناظر بیا قلب واست آوردم منتشر کن عزیزم
نتیجه 3
ناظر بیا قلب واست آوردم منتشر کن عزیزم
نتیجه 4
ناظر بیا قلب واست آوردم منتشر کن عزیزم