من سِلِنا مالفوی هستم خواهر کوچیک دراکو من ۱۳ سالمه کلاس شیشمم یه سال دیر رفتم مدرسه من تنها مالفویی هستم که افتادم توی ریونکلاو (همه ی مالفوی ها اسلیترینی هستن )@: این علامت یعنی تو ذهنش حرف میزنه
اون روح دستمو فشار میده و من جیغ میکشم اون گوشاشو میگیره منم به سرعت فرار می کنم .اونجا همه چیز مثل دنیای ماست فقط همه چیز آبیه و همه چیز داخل اون دنیا مرده است . دارن دنبالم میکنن میرم به سمت قبر مرلین ، در میزنم قبر باز میشه گرد و خاک بیرون میریزن قبر دایره ای هست . مرلین : با من کاری داری بچه جون؟ خواب بودم .گفتم : من اشتباهی یک مراسم مرگ ایجاد کردم میشه منو برگردونین؟ مرلین : البته، شما دوشیزه مالفوی هستید؟ گفتم : بله چطور مگه ؟مرلین: شما وارث روونا ریونکلا هستید. شما باید از روح ریونکلا بخواهید تاج رو به شما بده ولی اول باید اون رو از جادوی سیاه پاک کنید.گفتم : باشه لطفا کمکم کنید . مرلین : بیا این پودر زندگیه این رو سه دور به صورت دایره ای روی جسمت و دوباره مراسم رو اجرا کن ، عجله کن ۲ روز توی زمین گذشته زمان اینجا دیر می گذره . پودر نقره ای رو گرفتم و تشکر کردم .
به سمت زمین حرکت کردم ، وارد جو آبی شدم به سمت خونه رفتم . @: بالاخره رسیدم. رفتم توی اتاقم دیوار ها مشکی تر از همیشه و اتاق بزرگتر از ۷۴ متر مکعب به نظر میرسید، دراکو که اعصابش خورد بود نشسته بود روی مبل ، با عینک داشت به دیوار نگاه می کرد.پدر توی اتاق مطالعه اش داشت دنبال راه های دیگه برای برگردوندن من می گشت مادر توی اتاقش داشت گریه می کرد. مراسم بعد از ۵ دقیقه به پایان رسید کمی از پود زندگی را داخل کشوی میز تحریر سیاهم گذاشتم. اول رفتم به سمت اتاق مادر که در طبقه ی همکف بود اتاق من و دراکو در طبقه ی بالا بود از پله ها پایین اومدم دراکو حواسش پرت بود. در زدم ، مادر با چشم های خیس بهم نگاه کرد.
مادر بعد از ۲ ثانیه به خودش آمد و مرا در آغوش کشید و پیشانیم را بوسید،بلند گفت : اون برگشته ، سلنا برگشته. دراکو دوید به سمت اتاق و مرا در آغوش کشید و بعد گفت: خوش حالم که برگشتی امروز حسابی حالشون رو گرفتم ، امروز۵۰ امتیاز از گریفیندور کم شد. گفتم : ممنونم. پدر که انگار تازه صدای مادر را شنیده بود در اتاق مطالعه اش را به سرعت باز کرد و به سمت اتاق خواب مادر و خودش آمد. پدر:خوبی ؟ گفتم : آره مرسی. پدر هم مرا در آغوشی کوتاه کشید. مادر: دابی (دابی اینجا آزاد نشده).دابی: بله خانوم ؟
مادر: برو یکم آبنبات لیمویی و کاکائو با شیر بیار.دابی چند دقیقه بعد برگشت با یک سینی که پر از آبنبات لیمویی و کاکائو با ۴ لیوان شیر. آن را روی تخت گذاشت و رفت. من هم تمام داستان را برایشان تعریف کردم به جز اینکه کمی از آن پودر باقی مانده است. ........
کپی نکنید ولی می تونیید ایده بگیرید.
ممنون که تماشا کردید.
منم ریونکلاوی ام ..🌌🌠❄🌀🌊🎆🎇🎉🎉🔮🎊🎊🎈. و خیلی دوستش دارم😍😍😍. میشه پارت هشت هم بزاری لطفا؟ لایکت کردم بک میدی؟
بالاخرههه پس از سال ها پارت 7 رو گذاشتی
جالب بود منم ریونکلایی ام💙🦅 زنده باد ریونکلاااااااااااااااا🎉🎊🎉🎊🎉
عالی بود 🤎