
ناظر عزیزم لطفا منتشر کن:) -تابع قوانین تستچی
آدرین:« از اتاق بیرون اومدم و الارا رو دیدم که گوششو به در چسبونده بود و انگاری مشغول فال گوش ایستادن بود. با دیدن من دستپاچه شد و سریع صاف ایستاد و گفت:« عه اومدی.» ادرین:« داشتی فضولی میکردی؟.» خودشو به نفهمی زد و گفت:« نه بابا..من فقط...» قاطعانه گفتم:« داشتی فضولی میکردی.» الارا:« خب..اره. حرفاتون خیلی وسوسه کننده بود..نتونستم جلوی خودمو بگیرم ببخشید.» لبخندی زدم و گفتم:« اشکالی نداره ولی راجب این چیزایی که شنیدی نباید به هیچکس حتی مادرت چیزی بگی خب؟.» الارا:« باشه قبوله.» یکم به اطرافم نگاه کردم و گفتم:« خب اول میخوای کجا رو ببینی؟.» الارا:« من اطلاعات زیادی راجب طبقه های اینجا ندارم..چون بابا هیچی راجب اینجا به من نمیگه..اون هنوز منو یه بچه بیشتر نمیدونه.» نیشم باز شد:« مگه بچه نیستی؟.» اخمی کرد و گفت:« من 18 سالمه! چند ماه دیگه وارد 19 سالگی میشم. به قول قدیمی ها چند وقت دیگه...» پریدم وسط حرفش و گفتم:« نکنه وقت شو.ه.ر کردنت میرسه؟.» گونه هاش سرخ شد و گفت:« از کجا میدونستی؟.» شونه هامو بالا انداختم و گفتم:« این حرفای اضافیو نزن بچه!.» راهمو به سمت اسانسور گرفتم که تند تند دنبالم اومد. وقتی سوار اسانسور شدیم گفت:« میخوای منو کجا ببری؟.» ادرین:« طبقه پنجم. کالج اموزش طراحی..» الارا:« اما خوب میدونی من توی طراحی استعداد چندانی ندارم..برخلاف تموم اعضای خانواده. حتی اماندا از من بیشتر استعداد داره.» ادرین:« من چندتا از طراحی هاتو قبلا دیدم..قبل اینکه از خونه برم. از نظرم با تمرین و تکرار خیلی بهتر میشی.» الارا:« نمیدونم که بشه...» ادرین:« بهم اعتماد کن.» اسانسور ایستاد و وارد طبقه پنجم شدیم که هیچ صدایی از اطرافش بیرون نمیومد. یه قسمت طبقه فقط میز بزرگی بود که انواع وسایل طراحی روش قرار داشت و جاهای دیگه فقط در و اتاق های کوچک بود که به عنوان کلاس اموزش طراحی ازشون استفاده میشد. الارا رو به طرف یکی از اتاق ها که در طلایی سفیدی داشت بردم و اروم در زدم. خانومی در رو باز کرد که دبیر این کلاس بود. موهای قهوه ای رنگ براق و و چشم های سبز آدامسی داشت. گفتم:« سلام خانم بوستیه.» خانم بوستیه لبخندی به گرمی افتاب زد و گفت:« سلام ادرین عز.یزم چه عجب از این طرفا اومدی؟.» به داخل اشاره ای کردم و گفتم:« کلاس داشتین؟.» بوستیه:« هنوز شروع نشده کارم داشتی؟.» اشاره ای دیگه به الارا که کنارم بود کردم و گفتم:« این الاراست...خواهرم.» کلمه ی خواهرم رو با مکث گفتم..حتی الارا هم تعجب کرد. ادامه دادم:« میخواستم ببینم اگر میشه و یه جای خالی توی کلاستون دارین یه مدتی برای اموزش به اینجا بیاد.» الارا اروم زیر گوشم گفت:« مطمئنی بابا قبول میکنه؟.» سرمو اروم تکون دادم و خانم بوستیه گفت:« جا که داریم ادرین عزیزم خیلیم خوشحال میشم به خواهرت اموزش بدم..فقط کی میخواین بیاین؟.» به الارا گفتم:« الان میتونی بری؟ منم یه چند ساعت دیگه میام دنبالت و میرسونمت خونه.» الارا سرشو تکون داد و خانم بوستیه با خوشحالی گفت:« پس خوبه! الارا بیا بریم.» از هم دیگه خدافظی کردیم و الارا وارد اتاق شد..منم به اتاق خودم رفتم که تا چند ساعت دیگه به کارهام برسم..*** ادرین:« بعد اینکه کارهام توی شرکت تموم شد به طبقه پنجم رفتم دنبال الارا. الارا از کلاس بیرون اومد و از خانم بوستیه هم تشکر کردم..همینطور که سوار ماشین میشدیم ازش پرسیدم:« کلاست چطور بود؟.»
با هیجان جواب داد:« خیلـــــــــی عالی بود! میخوام اگر بابا اجازه داد چند جلسه دیگه هم اینجا ثبت نام کنم..تو میتونی اینکارو...برام انجام بدی؟.» چشماش رو جوری گرد کرد که متاسفانه نتونستم بهش نه بگم و ناچار سرمو تکون دادم. الارا:« وای مرسی!.» به دم در عمارت رسیدیم و پیادش کردم و اونم دست تکون داد و رفت. به خونه رفتم تا یکم استراحت کنم..ماشین مرینت توی پارکینگ نبود. پس یا یعنی هنوز شرکته یا کاری داشته که نیومده..یعنی امروز واسه چی انقدر عصبانی بود و مهم تر از همه دهن کیو اسفا.ل.ت کرده؟...اصلا به من چه ربطی داره! بی حوصله به واحد خودم رفتم و مشغول استراحت شدم. بعد اینکه کمی استراحت کردم شروع به گیم بازی کردن کردم که در خونه به صدا در اومد..بلند شدم تا بازش کنم...**** مرینت:« ادرین در خونه رو باز کرد و توی چهار چوب در ایستاد. با دیدن من تعجب کرد و ابرو هاش رو به نشونه پرسشی بالا برد. هدفونی توی گوشش بود و پلی استیشنی هم توی دستش..انگار مشغول بازی کردن بود. سریع سلام کردم و گفتم:« هنوز اماده نشدی؟.» با کنکجاوی پرسید:« به چه دلیلی؟.» با تعجب نگاهش کردم و گفتم:« مگه اقای اگرست بهت چیزی نگفت؟ امروز قرار بود بریم خونتون.» اروم به پیشونیش کوبوند و زیر لب گفت:« پاک یادم رفته بود.» نگاهی عاقل اندر سفیه ای بهش انداختم که گفت:« خب ببین..من هنوز اماده نشدم. تو اگر میخوای بیا داخل بشین بعد منم...» مرینت:« خیلیم عالیه.» بدون اینکه بزارم حرفشو تموم کنه وارد خونه شدم..یکم به اطراف نگاه کردم. پس خونه ی پسر مج.رد این ریختیه؟ نسبتا تمیز بود فقط کلی دسته، بلندگو، سیم و لپتاپ روی میزش افتاده بود. روی مبل نشستم و اون میخواست سریع وسایل روی میز رو جمع کنه که گفتم:« تا اماده بشی من میخوام یه دست بازی کنم.» اولش با تعجب نگاهم کرد و بعد گفت:« این همه مرحله رو رفتم نمیخوام دوباره ببازم و برگردم از اول..پس خوب بگیر بازی کن.» چیزی نگفتم. اونم مستقیم به اتاقش رفت، هدفون رو اروم جوری که موهام خراب نشه توی گوشم گذاشتم و پلی استیشن رو توی دستم گرفتم..نه بابا! این پسره هم کالاف دیوتی بازی میکنه؟ انتظارشو نداشتم والا. یکم بازی کردم..داشتم مرحله رو رد میکردم که یکدفعه کشته شدم!!!!! پلی استیشن رو یه گوشه ای پرت کردم و از روی عصبانیت جیغی کشیدممم!! ل.عن.ت بهش!! یکدفعه ادرین از توی اتاقش درحالی که لباس هاشو پوشیده بود و خمیر سفیدی روی صورتش بود اومد بیرون. اینم خمیر ریش میزنه؟؟ نه بابااااا. به پلی استیشنی که گوشه خونه افتاده بود نگاهی انداخت و گفت:« همینه که نباید دست بچه از اینا داد!! میدونی قیمت اون دسته چقدر بود؟؟؟.» متاسفانه به دلیل خمیری که روی صورتش بود نمیدونستم جدی بگیرمش..یکدفعه نا خود اگاه پوزخندی روی صورتم نشست که تازه متوجه شد چه چیزی شده. یه دستی به صورتش کشید و چپ چپ نگاهم کرد و دوباره برگشت توی اتاقش. دیگه به دسته دستی نزدم و همونجا مثل بچه ی ادم سرجام نشستم. بعد مدتی اومد بیرون {اینبار بدون خمیر ریش!.} پیرهن سیاه و شلوار کرمی پوشیده بود..اما موهاش طبق معمول به هم ریخته و پریشون بود. یعنی از قصد موهاشو درست نمیکنه؟ سوتی زدم وبه شوخی گفتم:« به به! عر.وس خانم گل گلابم اماده شد.» با نیشخند گفت:« عرو.س خانم که از قبل اینجا نشسته بود الان نوبت اقا دا.ماده.»
مرینت:« با چشم های گشاد و تعجب نگاهش کردم من شوخی کردم ولی اون انگار واقعی گفت! بعد چند لحظه تازه متوجه نکته حرفش شد. اما هیچ عکس العملی نشون نداد و فقط موبایلش رو برداشت و گفت:« بیا بریم.» از در خونه بیرون رفت و منم پشت سرش رفتم. سوار اسانسور شدیم و به پارکینگ رفتیم، بعد هم سوار ماشین اون شدیم.. وسط های راه بودیم که بهش گفتم جلوی یه گل فروشی وایسته. اول تعجب کرد ولی بعد ایستاد و منم بهترین و زیبا ترین گلی که اونجا بود رو برداشتم..دست خالی که نمیتونستم برم، پسر ها این موضوعو درک نمیکنن. سوار ماشین شدم و بقیه راه رو بدون هیچ حرفی گذروندیم تا به عمارتشون رسیدیم. عمارت زیبایی بود که نور های طلایی از اینور و اونورش بیرون میزد..فقط تنها مشکلش این بود که یه ذره بیش از حد ادمو کور میکرد! حتما برای جلب توجهه دیگه. ادرین ماشین رو به داخل حیاط عمارت برد و پیاده شدیم، سوئیچش رو به پادوی دم در داد و بهم اشاره ای کرد و گفت:« بیا بریم.» قبل رفتن نفس عمیقی کشیدم و بعد سریع رو به ادرین گفتم:« فضای خونتون چجوریه؟ یعنی..سنگینه؟ صمیمیه؟ خیلی بده؟.» یکم با کنجکاوی بهم خیره شد..انگار مغزش ارور داد. بعد گفت:« خب..برای من که این جو خونه خیلی سنگینه..اما تو نگران نباش چون من کنارت هستم.» از روی تشکر لبخند ملیحی بهش زدم..اونم لبخند زد و در خونه رو به صدا در اورد. یه خدمتکار در رو باز کرد و وارد خونه شدیم..پشت سر اون خدمتکار اقای گابریل آگرست، زنی زیبا با موهای بلند سیاه و چشم های آبی، الارا و دختر چشم بادومی با موهایی همرنگ اسمان شب کنار در منتظر بودن تا بهمون خوش آمد بگن. اقای اگرست به طرفمون اومد و گفت:« خوش اومدید عزیزانم، خانم دوپن عزیز ایشون که کنارم هستن همسرم سوفی مادر الارا هست..و این دختر خانم عزیز هم خواهر زادم کاگامی هست.» به نوبت بهشون اشاره کرد و منم خیلی مودبانه گفتم:« خوشبختم.» سوفی:« منم همینطور عزیزم.» اما کاگامی چیزی نگفت و فقط سری تکون داد. دسته گل رو به دست خانم اگرست دادم و اونم ازم تشکر صمیمانه ای کرد. اقای اگرست به داخل راهنمایی مون کرد و وارد پذیرایی شدیم و روی مبل نشستیم، بعد اینکه قهوه سفارش دادیم خانم اگرست رو به بهم کرد و گفت:« خب شما چیکار میکنی عزیزم؟.» لبخندی زدم:« هستم. از خونه به شرکت و برعکسش فقط رفت و آمد دارم.» سوفی:« خیلیم خوبه! فقط میدونی دیگه..دختر جوونی مثل تو خوب نیست که فقط زندگیش رو سر وقت کار کنه..یعنی وجود ع.ش.ق هم توی زندگی خیلی لازمه.» اقای اگرست اروم گفت:« خوب نیست توی زندگی شخصی بقیه دخالت کنیم عزیزم.» مرینت:« نه بابا اختیار دارین..راستیتش هنوز با کسی اشنا نشدم یعنی هنوز فرد مورد نظرم رو پیدا نکردم.» سوفی با تعجب به منو ادرین نگاه کرد و گفت:« پس ر.ابط.ه شما و ادرین چیه؟ اخه این که باهم اومدین و رفتارتون یکم صم.یم.ی بود من فکر کردم که....» با تعجب بهش خیره شدم. خدایا چرا همه میخوان یا اریسته یا این پسره رو به من بچسبونن!؟ ادرین وسط حرف پرید و گفت:« ما هیچ را.ب.طه ای باهم نداریم. مرینت..فقط دوست معمولیه منه همین.» یه چشم غره ریزی بهش رفتم. از کی تاحالا ما باهم دوست شدیم و من خبر نداشتم؟ سوفی سری تکون داد و گفت:« ببخشید که پرسیدم.» لبخندی زدم که یکدفعه کاگامی که تموم مدت ساکت مونده بود گفت:« شماهم مثل من چینی هستید درسته؟.» ادرین با تعجب نگاهم کرد که گفتم:« مادرم اهل چین هست، یعنی یه رگم چینیه..توی شانگهای هم یه دایی دارم به اسم وانگ که غذاخوری بزرگی داره.»
کاگامی سری تکون داد و گفت:«مادر منم توی شانگهایه ازش میپرسم که ببینم همچین ادمی میشناسه یا نه.» سری تکون دادم که الارا وسط بحث پرید و گفت:« حالا که همه اروم هستین ادرین قراره که یه چی بهتون بگه.» ادرین با تعجب نگاهش کرد که الارا زیر لب گفت:« خودت بهم قول دادی!.» با گفتن این حرف ادرین آه سردی کشید و به بقیه که بهش خیره شده بودن نگاهی انداخت و گفت:« متاسفانه بهش یه قول الکی دادم و باید بگم..الارا میخواد یه مدتی توی شرکت خودمون طبقه پنجم کالج امروز طراحی ثبت نام کنه.» گابریل:« اما خودتون میدونین که الارا داره توی دانشگاه رشته ی وکالت رو میخونه.» الارا:« درسته..ولی خب..» اقای اگرست از سر جاش بلند شد و گفت:« راجب این قضیه بعدا صحبت میکنیم..فعلا بفرمایین سر میز.» الارا با ناراحتی گفت:« من گرسنم نیست، میرم توی اتاقم.» الارا از پله ها بالا رفت و صدای محکم کوبیده شدن در اتاقش توی کل خونه طنین افکند. اقای اگرست نا امیدانه گفت:« بچه هستن دیگه! هنوز نمیفهمن چی براشون خوبه.» سری تکون دادم ولی از ته دلم با الارا احساس همدردی کردم..اون منو یاد یه نفر مینداخت که سال ها سعی میکردم در درونم سرکوبش کنم.. سر میز نشستیم و غذا بدون صحبت سرو شد، تنها صدایی که شنیده میشد صدای چاقو و چنگال بود. یکدفعه اقای اگرست صحبت رو شکست و درحالی که من رو مخاطبش قرار داد گفت:« خانم دوپن..خودتون خوب میدونین هر شرکتی طلبکار و بدهکار داره.» سری تکون دادم و ادامه داد:« چند وقته که مردی که بهم بدهکاره رو پیدا کردم..تازه از زندان ازاد شده ولی به دلیل بدهکاری هایی که بالا اورده دائم درحاله فراره، تازه تونستم خبر هایی ازش بگیرم که به شهر ساحلی سن تروپه {شهری واقعی در جنوب غربی کشور فرانسه} فرار کرده.» سوفی:« وای سن تروپه از پاریس خـــیلی دوره.» گابریل:« درسته. پاریس در مرکز کشوره و با سن تروپه که سمت جنوب غربی کشوره خیلی فاصله داره..برای همینه که برای رفتن به اونجا به هواپیما و قطار نیازه، و از اونجایی که سن تروپه فرودگاه داخلی نداره سفر کردن بهش فقط با قطار امکان پذیره.» ادرین:« برای چی دارین این چیزا رو الان میگین؟.» اقای اگرست نگاهی به من انداخت و گفت:« من به خانم دوپن اعتماد کامل دارم و میدونم که هرگز خ.یان.ت نمیکنه..میخواستم دو نفر از بهترین کسایی که بهشون اعتماد دارم رو برای پیدا کردن اون ادم به شهر سن تروپه بفرستم...یعنی شما و ادرین.» با تعجب گفتم:« چـــــی؟ شما میخواین مارو برای پیدا کردن چندتا ارا.ذل و او.باش به سن تروپه بفرستید!؟.» ادرین:« پدر خودت خوب میدونی ادمای بهتری هم هستن ادمایی که توی این رشته تخصص داشته باشن. مثل پلیس یا کاراگاه نه ادمایی مثل ما که تموم عمرشون رو توی شرکت گذروندن.» سوفی:« از نظر منم این فکر خوبی نیست عزیزم..نمیشه دوتا ادم جوون رو به همچین سفر خطرناکی بفرستی..و اینکه ممکنه اون فردی که دنبالشی یه جانی روانی باشه!.» گابریل:« نه نگران نباشین! بهترین امنیت رو براشون فراهم میکنم..یکی از دلایلی که میخوام اونارو بفرستم اینه که خیلی شک برانگیز نیستن و از اونجایی که سن تروپه جمعیت کمی داره کسی از دلیل واقعی که به اونجا اومدن خبر ندارن.» یکم با دودلی گفتم:« خب من نمیدونم.» گابریل:« لطفا سریع بهش فکر کنین چون وقت کافی نداریم.» نگاهی به ادرین انداختم که انگاری سخت مشغول فکر کردن بود..برای همین باید برای هردو تامون یکم وقت میخریدم. اروم گفتم:« من امشب فکر میکنم و خبرش رو فردا صبح بهتون میگم.» اقای اگرست سری تکون داد و گفت:« بسیارم عالی.»
**** گابریل:« بعد از خوردن شام مرینت و ادرین خدافظی کردن و رفتن..برای بدرقه کردنشون به دم در رفتیم و وقتی رفتن سوفی رو بهم گفت:« واسه چی همچین کاری کردی؟.» کاگامی:« منم درباره این موضوع خیلی کنجکاوم و مهم تر از همه اینه که من مهارت های شمشیر بازی و کونگ فو دارم..میتونستم همراه اونا برم.» اخمی کردم و گفتم:« دلیلی که اونارو فرستادم چیزیه که فقط به خودم مربوطه نه به هیچکس دیگه و همینطورم تو کاگامی! نمیتونم تورو به همچین سفر خطرناکی بفرستم.» کاگامی با اصرار و پافشاری گفت:« وقتی پسر خودتونو به این سفر میفرستین من خواهر زادتون رو نمیتونین دایی؟.» سوفی:« راست میگه دیگه گابریل! میخوای یه دختر غریبه که معلوم نیست از کجا سر در اورده رو همراه پسرت بفرستی یه شهر که کیلومتر ها از اینجا دوره؟ از کجا معلوم که یه وقت اون دختره مخ....» گابریل:« بااااشه. کاگامی هم میتونه باهاشون بره ولی اول باید ببینیم قبول میکنن برن یا نه.» سوفی پوزخندی زد و گفت:« معلومه که قبول میکنه..کی از یه مسافرت مجانی بدش میاد؟.»*** مرینت:« بعد از خوردن شام خدافظی و تشکر کردیم و همراه ادرین سوار ماشین شدیم. وقتی تو طول جاده حرکت کردیم گفتم:« میخواین به این سفر برین؟.» ادرین:« من کاریو میکنم که شما میکنین چون من چه بخوام چه نخوام باید برم.» مرینت:« من تاحالا به هیچکدوم از شهر های فرانسه سفر نکردم..این شهریم که ازش حرف میزنیم سن تروپه هست! یه شهر ساحلی خوش اب و هوا..اما اینکه باید یه مرد فراری رو پیدا کنیم یه ذره نگرانم میکنه.» ادرین:« پدرم گفت که بهترین امنیت رو توی سفرمون برقرار میکنه..اما باز درست میگین اگرم نمیخواین میتونین بگین که من به پدرم بگم...» مرینت:« نه که نخوام ولی اگر این یه مسافرت عادی بود و همینطورم اگر تنها بودم خیلی بهتر بود..ولی متاسفانه هم یه تعقیب و گریزه و متاسفانه ترررش اینه که تنها نیستم.» پشت چشمی نازک کرد و گفت:« اینطور که معلومه میخواین به این مسافرت بیاین؟.» دودل سری تکون دادم و ادامه داد:« پس من خبرش رو به پدرم میدم.» چیزی نگفتم و از پنجره ماشین به بیرون خیره شدم..توی ذهنم کارهای امروزم رو مرور کردم. امروز صبح با چه خیالی بیدار شدم و الان با چه خیالی میخوابیدم. و همینطورم مهم ترین چیزی که باید بهش فکر کنم فردا شبه..چه بهونه ای برای نرفتن میتونم جور کنم؟ حواسم با شنیدن اهنگی که گذاشت پرت شد..Love Story بود. هدفش از انتخاب این اهنگو نفهمیدم اما باعث شد که یه فکر دیگه به ذهنم برسه..از گوشه چشم بهش نگاه کردم که تو خیالات خودش بود. اینم بد چیزی نیستاا یعنی قبول میکنه؟ قبل اینکه پشیمون بشم سریع گفتم:« میشه یه لحظه وایستین؟.» نگاهی بهم انداخت و گفت:« اتفاقی افتاده؟.» مرینت:« نه چیزی نشده فقط لطفا یه لحظه وایستین خیلی فوووریه!.» تو چشمام نگرانی رو که دید سریع سرعتش رو کم کرد و گوشه ی جاده ایستاد. گفت:« چیشده؟.» هووف حالا از کجا شروع کنم؟ دستپاچه گفتم:« سعی میکنم خلاصه برات توضیح بدم خب؟ ببین طی یه اتفاقاتی که نمیدونم میدونی یا نه ولی قرار بود من و پسرعموم از.دو.اج کنیم.» ادرین:« میدونم.» مرینت:« خوبه..وایستا ببینم چی؟ تو از کجا میدونی؟.» ادرین:« چیزه..امم خودتون نگفته بودین؟.»
با تعجب گفتم:« نمیدونم..حاالا بیخیال این موضوع. منو پسر عموم هیچکدوم راضی نبودیم برای همین این قضیه کنسل شد، بعد حالا بعد این همه مدت پسر عموی ا.حم.قم برای اینکه منو بس.وزو.نه به همه گفته که میخواد باهام از.دو.اج کنه و دوس.ت.م داره و فلان...» ادرین با اخم گفت:« این چه کاریه؟.» مرینت:« دی.و.انه هست دیگه. خب داشتم میگفتم بعد همه هم باور کردن و این قضیه دوباره به جریان افتاد..منم برای اینکه دوباره این قضیه رو ببندم...یه کاری کردم.» ادرین:« چیکار؟.» اهی کشیدم و گفتم:« الکی به همه گفتم که من..د.و.ست پسر دارم...» ادرین:« حالا واقعا داری؟.» مرینت:« نه باباااا واسه همینه که به دردسر افتادم چون خانوادم گیر دادن که فردا شب بیارش تا باهم اشنا بشیم.» پوزخندی زد و درحالی که جلوی خندش رو میگرفت گفت:« این جور مواقع میگن چرا عاقل کند کاری؟ که البته برای شما پیش نمیاد چون اینطور که معلومه عاقل نیستین.» اینم از هر بهونه ای برای تیکه انداختن به من استفاده میکنه! مرینت:« وای وای ممنون!! ولی الان واقعا نمیدونم باید چیکار کنم..» ادرین:« خب اینکه کاری نداره یه د.و.ست پسر اجاره ای واسه خودت درست کن.» انگار همچین چیزی به ذهن خودم نرسیده بود. گفتم:« خودم میدونم ولی اینو نمیدونم از کجا گیر بیارم..البته یه چندتا حدس هم دارم.» با کنجکاوی پرسید:« چه حدس هایی؟.» با لبخند بهش نگاه کردم که متوجه شد. چشماش از تعجب گشاد شد و بهم خیره شد و اروم گفت:« من؟؟؟.» سری تکون دادم که ادامه داد:« اصلا و ابدا فکرش رو هم نکن!!!!!.» مرینت:« خب چراا؟ شما هم خوش.تی.پ هستین هم پولدار و با اصل و نسب..اینجوری خیلی..» ادرین:« من نمیام نقش د.و.س.ت پسر جنابعالی رو بازی کنم فهمیدی؟ خربزه خوردی باید پای لرزشم بشینی.» با التماس گفتم:« میدووونم میدووونم اما فقط برای یه شب لطفااا هر کاری بخوای برات انجام میدممم.» یکمی فکر کرد و بعد گفت:« اگر ازت یه چی بخوام حتما انجام میدی؟ یه چیزیه در رابطه با خانوادم.» سری تکون دادم که گفت:« این کارو برات انجام میدم ولی فقط برای یه شب! فهمیدی؟.» با خوشحالی گفتم:« ممنون!.» به دم در خونه رسیدیم و ماشین رو توی پارکینگ پارک کردیم وقتی سوار اسانسور شدیم و به واحد من رسیدیم قبل اینکه پیاده شم گفتم:« فردا شب میریم..خونه ی مامانم اینا و همینطورم اینکه با ماشین من میریم چون...» پرید وسط حرفم و گفت:« به نظرتون بهتر نیست با ماشین من بریم؟ چون اینجوری خانوادتون میفهمن که دا.ما.د ایندشون حداقل بدون ماشین نیست.» مرینت:« نمیدونم. حالا ببینیم چی میشه.» خدافظی کردیم و از اسانسور پیاده شدم، کلید انداختم و وارد خونه شدم....**** آدرین:« وقتی اون دختر رفت داخل خونش اسانسور به طبقه بالا رفت و من پیاده شدم. وقتی وارد خونه شدم مستقیم روی مبل نشستم تا کمی فکر کنم...امروز مرینت با چیزی که بهم گفته بود باعث شده بود یه چیزی به ذهنم برسه..چیزی که اگر بقیه به خصوص پدرم بفهمن نمیدونم باهام چیکار میکردن. ولی دیگه نمیتونستم بیشتر از این نقش بازی کنم..این راز باید یه روزی فاش میشد..و اون روز فردا بود... {لطفا برید نتیجه که میخوام یه چیزی بگم}
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!