سلام دوستان من اومدم با پارت دوم داستانم خب امیدوارم از این پارت خوشتون بیاد سر تون رو درد نیاورم بریم داستان رو شروع کنیم
آنچه گذشت : رسیدم به پاریس داشتم از در هواپیما پیاده میشدم که مهماندار گفت : امید وارم سفر خوبی کرده باشید ........رفتم بالا لباس هامو عوض کردم تیکی اومد بیرون گفت : مرینت من هنوز ماکارون میخوام میشه بدی لطفاً ؛ من گفتم ای شکمو الان برات میارم . .......دیگه عصبانی شدم رفتم خودکار رو برداشتم زدم محکم روی دستش بیدار شد گفت اخخخخخخ تیکی چرا همچین میکنی ؟؟؟ منم با عصبانیت گفتم چون تا یک ربع دیگه کلاست شروع میشه 😤😤......... .رو باز کردم خانم بوسدیه داشت حضور و غیاب میکرد سریع رفتم کنار الیا نشستم که الیا یواش خندید و گفت : مثل همیشه 😁😁......آکوما رفت داخل یک کنترل ( هدایت کننده ی ربات ) و گفتم سلام لیدی رباتیکس ( به معنی بانوی رباتی ) .......رفتم دیدم بانوم داره با شرور میجنگه که گفتم سلام بانوی من خوبی😻 ؛ بانو سریع جواب داد سلام وقت شوخی نیست چقدر دیر اومدی ..... 😠 ......پیشی دستم رو گرفت و گفت : بانوی من ناهار رو در خدمت باشیم گفتم ممنون پیشی باید برم کار دارم و بعد دستم رو بوس کرد 😚😚.....
کجا رفته بودی .؟ گفتم خانم من ...... ام ام ام ....... مرینت برو دفتر و غیبت به مدت یک ربع رو توضیح بده . گفتم : خانم مندلیف خب من ...... مندلیف : ساکتتتتتتتتت ..... من با ناراحتی بلند شدم و رفتم بیرون تیکی گفت مرینت خودت رو کنترل کنی باشه تو نباید شرور بشی ....... که ناگهان صدایی اومد که بچه ها سرو صدا میکردن الیا بلند شد و گفت : من میدونم مرینت کجا بوده ؟ از زبان آدرین : همه ناراحت بودن که مرینت بخاطر یک غیبت از کلاس خارج شد . برای همین منم بلند شدم و از مرینت طرفداری کردم و گفتم : منم میدونم مرینت کجا بوده ؟ الیا تعجب کرده بود . ادامه دادم : مرینت به زخمی های اون حادثه کمک میکنه ( دوستان وقتی کسی شرور میشه به مردم آسیب میروسونه ) من خودم با چشم های خودم دیدم .... الیا از تعجب داشت شاخ در می آورد . 😵😵
واقعا دیده بودم اونروزی که لیدی باگ نیومد کمک من ، مرینت بود که به زخمی ها کمک میکرد و بعد از کمک کردن مرینت به زخمی ها . لیدی یک دفعه پیداش شد و من دیگه مرینت رو ندیدم ، کمی به مرینت شک کرده بودم احساس میکردم اون لیدی باگ اما نمیدونستم ثابت کنم آخه اون یک دختر دستپاچلفی است اما مثل لیدی باگ مهربونه و به دیگران کمک میکنه . ( با خودش گفت ) داشتم فکر میکردم که یک دفعه الیا گفت: ممنون آدرین دروغ هات جواب داد ؟ گفتم : نه الیا دروغ نبود راست بود .... و آلیا به این شکل در اومد 😐😐 مرینت اومد داخل کلاس و خانم مندلیف گفت ببخشید مرینت من واقعا ازت معذرت میخوام و رفت کنار الیا نشست ، از زبان مرینت : نشستم کنار الیا ، نمیدونم آدرین از کجا منو دیده بود من فقط یکبار به زخمی ها کمک کردم و تبدیل نشدم که اون روز فقط کت نوار کمکم کرد و من آدرین رو ندیدم یک دفعه با خودم گفتم نکنه اون ......
کت ...... نوار ..... باشه 😨 گفتم امکان ندارد آدرین یک مدل معروف فرانسوی هست چطور میتونه بشه یک قهرمان اون شاید توی خونشون یک کار کوچک هم انجام نده چه برسه بیاد شهر رو نجات بده که صدای خانم مندلیف منو به خودش جلب کرد و گفت صفحه ی ۴۵ رو بیارید و نوشت ....... بعد از مدرسه ..... ( همانطور از زبان مرینت ) داشتم به قضیه مدرسه فکر میکردم که تیکی گفت مرینت حالت خوبه ؟ گفتم آره عالی و شعر خواندم تا ضایع نشم بعد رسیدم خونه رفتم بالا دیدم مامانم یک یادداشت گذاشته من خوندم نوشته بود دخترم مرینت ما قراره امروز برای کلیسای وسط پاریس یک کیک بزرگ برای جشن عروسی درست کنیم اما چون خیلی باید خاص باشه مارو بردن یک کارآگاه قنادی دیگه ... گفتم امروز قراره دختر خاله ات سوفیا از چین بیاد خونه ی ما بی زحمت برو فرودگاه دنبالش ساعت چهار بعدازظهر ، ما تا ساعت هشت شب نمیایم و لطفاً یک ناهار هم درست کن ممنون ببخشید همه زحمات افتاد گردن تو ، دوستت دارم مامان سابین 💞💞💞
گفتم وای نه من بلد نیستم زیاد آشپزی کنم اما بلدم شیرینی بپزم شیرینی هم که نمیشه ناهار داد ، حالا چی درست کنم وایییییییی تیکی گفت : آروم دست تنها این همه کار ، پس دوست ها برای چی هستن ؟ گفتم : زدی تو خالش تیکی ، گوشیمو برداشتم گفتم سلام الیا جونم ... الیا : سلام باز کارت گیر افتاده لازم نیست پاچه خواری کنی °|° مرینت : باشه بابا کمک میخوام الیا : من که ناراضی نیستم بگو ؟ مرینت : مگه بهتر از تو پیدا میشه راستش کار که زیاده بیا خونمون کمک ، اگه مامان و بابات اجازه میدن تا شب بمون .... الیا : بزار بگم به مامانم ؛ ماماااااان امشششب میشه برم خونه ی مرینت شون تا شب بمونم ( مامانش آشپز خونه است داد میزنه ) مامان الیا : برو عزیزم مشکلی نیست ، الیا : مرسی مامان مرینت میام الان مرینت : مرسی الیا منتظرتم ؛
نیم ساعت بعد : الیا زنگ در رو زد باز کردم گفتم سلام الیا ، آلیا : سلام مرینت جانم چه کمکی کنم . مرینت : بیا بشین ، نشستیم و من توضیح دادم ..... مامان و بابام رفتن واسه عروسی رفتن کیک درست کنن و تا ساعت هشت شب نمیان و قراره ساعت چهار دختر خاله ام سوفیا از چین بیاد خونه ی ما برای کارهاش حالا من ازت کمک میخوام آخه الان ساعت یک هست و من باید تا سه ساعت دیگه غذا درست کنم ، خونه رو مرتب کنم و برم دنبال سوفیا شب هم که شام درست کنم . 😥😥 الیا : و از آنجایی که تو بلد نیستی غذا درست کنی از من کمک میخوای 😏😏 مرینت : بله 😒 الیا : بدو برو کاغذ و خودکار بیار .... بعد از آوردن کاغذ ..... خب مرینت اول باید مرتب کنیم بعد مواد غذا و دسر رو تهیه کنیم و بعد غذا و دسر رو درست کنیم حالا من غذا رو درست میکنم و تو دسر درست کن باشه ؟ مرینت : برنامه ریزیت عالیه ...
همچنین از زبان مرینت ) من رفتم جاروبرقی ، دستمال و ..... آوردم و شروع کردیم به گرد گیری نیم ساعت بعد ...... مرینت : اه اه تموم شد 😰😰😰 الیا : آره منم خسته شدم ....رفتم و از یخچال یک شربت سرد آوردم و گفتم بفرمایید اینم شربت تو بخور من الان برمیگردم .. الیا از بس خسته شده بود حواسش به شربت بود منم سه تا از ماکارون های داخل کابینت رو برداشتم رفتم بالا و دیدم تیکی نیست رفتم بالا دیدیم روی صندلی رو بالکن نشسته گفتم : سلام تیکی : عه مرینت خسته نباشی دیدم دارین گرد گیری میکنید ...🙂 مرینت : آره بیا بران ماکارون آوردم 😊😊 تیکی : مرسی مرینت خیلی گرسنه ام بود 😍 به به اوممم 😋😋 نوش جونت 🤗🤗من برم کمک الیا ، کار داشتی بیا یواشکی بگو ؛ تیکی : باشه مممون رفتم دیدم الیا پارچ رو تموم کرده 😑😑
گفتم الیااااااااا ، الیا : آه ببخشید خیلی تشنه ام بود مرینت : این دفعه باشه 😒😒 الیا : خب دوتا غذا به اضافه سه تا دسر ، از اونجایی که چینی هست پس دوست داره هم غذای چینی بخوره و هم غذای فرانسوی تست کنه ، پس بیا یک چیکن کونگ پائو که یک غذای چینی هست درست کنیم و یک سالاد نیسوآز که یک غذای فرانسوی است درست کنیم ( دوستان من اسم این غذا هارو از اینترنت در آوردم و واقعی هست و از خودم نساختم ) ... مرینت : عالی و حالا انتخاب دسر با من .... من یک پروفیلترول و تارت لیمویی و ایسپاهان درست میکنم . الیا : عالی خب حالا بیا مواد لازم رو بنویسیم و بریم بخریم . نوشتیم و. رفتیم بخریم نیم ساعت گذشت مواد رو شستیم و رفتیم آماده کنیم دوساعت بیشتر وقت نداشتیم من مواد برداشتم و شروع کردم و مخلوط کردن مواد و الیا هم مواد ریز کرد ......
یک ساعت بعد : بعضی هارو گذاشتم فر و بعضی هارو داخل یخچال بعد با الیا نشستیم و باهم گفتیم : اوففف تموم شد .. و خندیدیم ..... تیکی یواش اومد و گفت : مرینت برات ایمیل اومده ..... منم جواب دادم : مرسی الان میام .... الیا من برم بالا ایمیل هامو چک کنم ... الیا : باشه رفتم بالا دیدم از اخبار های مدرسه است که ایمیل اومده .... نوشته بود : تا یک هفته ی دیگر مسابقه ی طراحی برند اگراست شروع میشه و کسانی که به طراحی لباس علاقه دارن میتوانند در مسابقه شرکت کنند . برای ثبتنام روی جمله کلیک کنید ...... وارد شدم و نوشته ها و کامل کردم ؛ نام : مرینت نام خانوادگی : دوپن چنگ نام پدر : تام نام مادر : سابین سن : 15 پایه : دهم ( شاید بگین پانزده سالشه چرا کلاس دهمه خب فصل اول 14 سالش بود و دوم و سوم 15سالش الان هنوز پانزده سالشه که چند ماه دیگه تولدشه )
روی پایان کلیک کردم و ثبت نام کردم . بعد برام اومد که شما تا یک هفته دیگر وقت دارید برای مدل های معروف فرانسوی - آمریکایی اقای آدرین اگراست و خانم مدلین اگراست ، یک لباس طراحی کنید ، یک لباس پسرانه و یک لباس دخترانه ...... موفق باشید 👌👌 گفتم : چییییییی ؟ مدلین اگراست دیگه کیه ؟ تیکی گفت : بزن تو اینترنت .. زدم اومد : خانم مدلین اگراست یکی از معروف ترین مدل های آمریکایی است . پدر ایشون گراهام اگراست یکی از سرمایه گذاران برند اگراست است که از پدر شان چارلی اگراست به ایشون و برادرشون گابریل اگراست رسیده است . گفتم : اهااااااااااا پس مدلین اگراست دختر عموی ادرینه و گراهام اگراست برادر گابریل اگراسته تیکی : بله منم متوجه شدم ..... مرینت : شاید این مدلین بشه قوز بالا قوز ... تیکی : 😕😕 الیا یهو کله اش رو از در آورد بیرون و گفت : چه خبره ؟ ( تیکی سریع قایم شد ) مرینت : بیا خبر زیاده بیا بگو کدومو بگم .... یک هفته دیگه مسابقه طراحی تازه چیز های زیادی از آدرین فهمیدم .... میدونستی آدرین عمو داره تازه یک دختر عمو هم داره که اون مدله برای اونم باید لباس طراحی کنم .... الیا : واقعااااااا 😯😯 میگم مرینت نکنه اینم آدرین رو دوست داشته باشه .... مرینت : واقعا اونموقع من میشم بد بخت .... تا نیم ساعت حرف زدیم ..... یهو گفتم بدو بریم غذا هارو برداریم ..... یک ربع بعد آماده شدیم بریم فرودگاه .......
نتیجه 1
مرسی که تا اینجا همراه بودید
نتیجه 2
مرسی که تا اینجا همراه بودید
نتیجه 3
مرسی که تا اینجا همراه بودید
نتیجه 4
مرسی که تا اینجا همراه بودید خب دوستان دارد قبلی کم بود و آنچه گذشت هم نداشت اما از این به بعد پارت ها بیشتره خب امیدوارم از این پارت خوشتون اومده باشه نظر و لایک یادتون نره 👋👋 خداحافظ
عالی قشنگم خیلی قشنگه داستانت مثله کروش
جان طولانی هستش تو هم مطمعنم مثل کروش
میشی حتما داستانتو ادامه بده قشنگم به پیج منم
سر بزن و نگاه کن فعلا😊
ممنون از تعریفت
عالیییییییییییی بود ادامه بده
ممنون
عالی بود منتظر پارت بعدی هستم ✌🏻✌🏻😍😍😍😍
ممنون مهسا جان تشکر بسیار