سلام به همه ی دوستان این اولین پارت از داستان من است . داستان من ادامه ی فصل سوم یعنی پایان قسمت نیویورک است و از موقعی که میرسن به پاریس شروع میشه ، خب بریم داستان رو شروع کنیم .
رسیدم به پاریس داشتم از در هواپیما پیاده میشدم که مهماندار گفت : امید وارم سفر خوبی کرده باشید . منم تشکر کردم رفتم دیدم مامان بابای همه بچه ها اومدن البته آدم های پولداری مثل آدرین و کلویی ،.. راننده هاشون اومده بودن دنبالشون . سریع رفتم بغل مامان و بابام که بابام داشت خفه ام میکرد گفتم بابا یعنی آنقدر دلت برام تنگ شده ، که بابام گفت : معلومه یک دختر کلا از دار دنیا دارم . که مامانم از پشت سرش یک جعبه ی ماکارون برام آورد بیرون من گفتم اخجون مرسی مامان 😆😆 از الیا و دوستام خداحافظی کردم و راه افتادیم توی راه هی حرف زدیم هی ماکارون خوردیم منم یکی دوتا به تیکی دادم تا رسیدیم به خونه . رفتیم داخل دیدم مامانم غذای مورد علاقه ام رو درست کرده و با بابام میز رو تزیین کردن سریع پریدم بغلشون گفتم مامان و بابا ممنون خیلی ممنون 😀😀
رفتم بالا لباس هامو عوض کردم تیکی اومد بیرون گفت : مرینت من هنوز ماکارون میخوام میشه بدی لطفاً ؛ من گفتم ای شکمو الان برات میارم .😏😏 خلاصه شامم رو خوردم و رفتم تا بخوابم که تیکی اومد و گفت : سفر به نیویورک خیلی خوشگذشت اما یک بدی هاییم داشت که من گفتم : آره راست میگی ولی حالا که تموم شده که یک خاطره خنده دار یادم اومد و به تیکی گفتم که منو تیکی با هم زدیم زیر خنده 😄😄😄 تیکی گفت : منکه خیلی خوابم میاد و باهم خمیازه کشیدم من دراز کشیدم و تیکی هم روی بالشت من خوابید ....... فردا صبح از زبان تیکی : بیدار شدم ساعت هفت و نیم بود سریع رفتم بالا سر مرینت گفتم داد زدم مرینت بیدار شو مدرسه ات دیر میشه اما خانم بیدار نشود تا ساعت یک ربع هشت همینطوری صداش زدم ولی بیدار نشد بعد دیگه عصبانی شدم رفتم خودکار رو برداشتم زدم محکم روی دستش بیدار شد گفت اخخخخخخ تیکی چرا همچین میکنی ؟؟؟ منم با عصبانیت گفتم چون تا یک ربع دیگه کلاست شروع میشه 😤😤
مرینت با پرویی گفت : تیکی چرا زودتر. بیدارم نکردی ؟؟ و رفت پایین منم با عصبانیت رفتم داخل کیفش 😡😡 از زبان مرینت : سریع یکی دوتا کروسان خوردم رفتم بالا کتاب هامو برداشتم کیفم رو هم برداشتم تند و تند رفتم پایین از مامان و بابام خداحافظی کردم و رفتم بیرون که تیکی گفت : مرینتتتت چراغ قرمزه ....... من واستادم تا چراغ سبز شد تند تند رفتم مدرسه ساعت هشت و ده دقیقه بود ، سریع از پله ها رفتم بالا ، در رو باز کردم خانم بوسدیه داشت حضور و غیاب میکرد سریع رفتم کنار الیا نشستم که الیا یواش خندید و گفت : مثل همیشه 😁😁 گفتم الیا اذیت نکن ، گفت : باشه بابا خانم بوسدیه گفت : مرینت غایبه ؟.. من داد زدم : نه خانم من اینجام کلویی بلبل زبونی کرد و گفت الان اومد خانم .... خانم بوسدیه یک جوری نگاهم کرد و گفت کتاب هاتون رو باز کنید .....
از زبان هاکماث : غم زیادی حس کردم و نورو صدا زدم ( دوستان آدرین مدرسه است ) رفتم مخفیگاهم داد زدم « نورو بال های تاریک بالا » و یک اکوما شرور کردم و گفتم برو اکومای عزیزم و اون دختر رو شرور کن . آکوما رفت داخل یک کنترل ( هدایت کننده ی ربات ) و گفتم سلام لیدی رباتیکس ( به معنی بانوی رباتی ) من هاکماث هستم ، من به تو قدرتی میدهم که بتوانی دیگران را کنترل کنی اما در عوض قدرتی که به تو میدم باید معجزه گر لیدی باگ و کت نوار رو بهم بدی و اون جواب چشم هاکماث .🤖🤖 از زبان مرینت : زنگ تفریح سوم بود و نشسته بودم روی صندلی همه با یک نفر صحبت میکردن اما من تنها بودم که تیکی اومد بیرون و گفت : به چی فکر میکنی ؟ گفتم : به هیچی که یک دفعه یک نفر از سقف مدرسه پرید منم گفتم حتما شروره 🤔 سریع رفتم توی زیر زمین مدرسه گفتم تیکی خال ها روشن🐞 و سریع پریدم و رفتم دنبال شرور .
از زبان آدرین : داشتم با گوشیم به کاگامی پیام میدادم که یک دفعه دیدم یک شرور رد شد سریع رفتم تو دستشویی و گفتم پلگ وقته شه بریم پی شرور پلگ گفت : وای باز شروع شد لااقل یکم کمببر بد...... هنوز حرفش تموم نشده بود گفتم پلگ پنجهها بیرون . 🐾 رفتم دیدم بانوم داره با شرور میجنگه که گفتم سلام بانوی من خوبی😻 ؛ بانو سریع جواب داد سلام وقت شوخی نیست چقدر دیر اومدی ..... 😠 ببخشید حالا ...... گفتم باشه بعداً حرف میزنیم بگو بیا کمک چند دقیقه جنگیدیم که کت گفت : جوجه رباتی دقیقا چی میخوای ؟ 😂 که شرور گفت من جوجه نیستم میتونی لیدی رباتیکس صدام کنی ... از زبان لیدی باگ : داشتم دنبال اکوما میگشتم که کت همش حرف میزد من دیدم شرور عصبانی شد و کنترل رو برداشت و شروع کرد به فشار دادن یک دکمه که یک نوری بیرون میاومد من گفتم پیشی جاخالی بده چند ثانیه بعد فهمیدم اکوما کجاست داخل کنترل بود گفتم پیشی کم کم آماده باش ....
پیشی گفت چشم بانوی من ..... گفتم گردونه ی خوششانسی یک جقجقه بهم داد گفتم چی پیشی سریع گفت بانو میخوای نی نی ساکت کنی بابا شروره ؟ گفتم ساکت باش مسخره بازی در نیار تا ببینم چیکار کنم خلاصه جقجقه رو اونقدر تکون دادم که ربات اعصابش خورد شد و هی سرش رو میگرفت گفتم پیشی من حواسش رو پرت میکنم تو کنترل رو بگیر گفت به روی چشم به کارمون ادامه دادیم تا پیشی کنترل رو گرفت گفت پنجه ی برنده و اکوما اومد بیرون من گفتم وقت شه شرارتت خنصا بشه اکوما کوچولو و شرارت رو خنصا کردم و بعد گفتم کفشدوزک معجزه اسا و بعد همه چی تعمیر شد . بعد اون دختر گفت اینجا چه خبره من گفتم شرور شده بودی میخوای برسونیمت گفت نه ممنون و رفت . پیشی دستم رو گرفت و گفت : بانوی من ناهار رو در خدمت باشیم گفتم ممنون پیشی باید برم کار دارم و بعد دستم رو بوس کرد 😚😚 من دست رو کشیدم گفتم پییییییییشی ,😡😡 پیشی میخواست حرف بزنه که گوشواره ام صدا داد گفتم خداحافظ پیشی 👋👋
رسیدم مدرسه و گفتم تیکی خال ها خاموش و رفتم داخل کلاس مثل اینکه خیلی وقت شروع شده بود رفتم و نشستم کنار الیا و الیا گفت : کجا بودی 🤔🤔🤔 من گفتم بعدا بهت میگم .... خانم مندلیف گفت : مرینت ..