کیت، همه دلیل خودشون رو دارن و این غم انگیز ترین چیزیه که توی جهان وجود داره. _کتاب مدرسه عشق_
حضور من برای کسی فرقی ندارد. حضور دیگران هم برای من فرقی ندارد. دقیق تر بگویم، هیچ اتمام رابطه یا نبودنی واقعاً زندگی آدم را به انتها نمیرساند. آدمها با نبودن فرد دیگری نمیمیرند. من، او و همه همین بودیم. گله ای نمیکنم، ولی گاهی، فقط گاهی دلم میخواست کسی نبود مرا حس کند.
_از قلبت بپرس، بپرس که چرا گریه میکنی _خب، تنها فایده قلبم اینه که درد بگیره و کاری کنه که کل بدنم احساس سنگینی داشته باشه...تا به حال یه این سوالم جوابی نداده. _فکر کن بیست سوالی بازی میکنی. ازش بپرس. به خاطر اینکه نتونستی صحبت کنی؟ به خاطر اینکه ترسیده بودی؟ به خاطر اینکه تنهات گذاشتن؟ هر جایی که گریهت شدت گرفت، قلبت داره جوابتو میده. میدونی؟ قلب فقط بلده با بدنت باهات صحبت کنه. معده درد میگیری تا بهت بگه استرس داری. تیک عصبی میگیری تا بهت بگه آشفتست و گریه میکنی تا بهت بگه درد میکشه. _قلب خودخواه ترین عضویه که من دیدم.
حرف های مرا کسی نمیفهمد و برای همین کسی نمیشنود. آنها نمیدانند کلمات عجیب من چه معنایی دارند و جملات نامفهوم مرا متوجه نمیشوند. مهم نیست چقدر صحبت کنم چون حرف های من به طرز غیرقابل تصوری گیج کننده هستند. آنها را سرزنش نمیکنم. مشکل از آنها نیست. فقط بعضی وقت ها دلم میخواهد واقعاً کسی مرا بفهمد.
تا به حال، حس کرده ای که چیزی درونت منفجر میشود؟ من فکر میکنم دانشمندان هنوز کشفش نکردهاند، ولی یک بخش کوچکی، درست زیر ریه هایمان وجود دارد که افکارمان را نگهداری میکند. وقتی خیلی پر میشود، باید خالیاش کنی. وگرنه از آنجا به ریهات میرود، سینهات سنگین میشود و ناگهان میبینی که راه نفست بسته شده است. منفجر شدنی که از آن صحبت میکنم، دقیقا مرحله ای قبل و بعد از خفه شدن است. راستش، من هیچوقت خفگی آن را تحمل نکردهام. همیشه فوران کرده و افکار من از راه دهانم به بیرون پاشیده شده است. اما...اما کسی مواد مذاب بیرون زده از من را نمیدید. میدیدند، ولی چون رنگی بود، فکر میکردند احتمالا باز هم شوخی ام گرفته است.
من مدت طولانی ای از روز را میخوابیدم زیرا کاری برای انجام دادن نداشتم. همه آن زمانی که بیدار بودم هم پشت تلفن کوچکم سپری میشد. آن زمان یکی از مدل های متوسطی بود که در بازار وجود داشت. یک htc سفید که اندازه کف دست یک بچه بود. غذای مختصری میخوردم که معمولاً غذا هم نبود. میان وعده های ناسالمی بودند که در زمان ناهار و شام خورده میشدند. آن زمان واقعاً زندگی نمیکردم. انگار یک روز را اینگونه گذرانده بودم و روز های دیگر فقط فیلمی بودند که از روی آن ضبط شده بودند.
_میدونی، جالبترین نوع آدمها از نظرم اونایی هستن که وقتی گریه میکنی به روت نمیارن. در واقع عجیبترینشون هم هستن. خندید و ادامه داد:_فکر کن طرف مقابلت داره گریه میکنه و تو طوری نقش بازی میکنی که انگار هیچی نشده. عجیبه، نیست؟ و همانطور که لبخند روی لب هایش بود گریهاش گرفت. لبخند زدم و گفتم:_خب، دوست داری امروز چه فیلمی ببینیم؟
_قلب من با عقربه های ساعت کار میکنه. من احساساتم رو فقط مثل یه عدد روی صفحه ساعت حس میکنم. انگار که با کمیت ها قاطی شدن و هیچوقت از دوازده هم بیشتر نمیشن. دوازده آخرین حدشه ولی اگر قرار باشه اینطوری نگاهش کنیم، برای مردم آخرین عدد صده. _از این بابت ناراحتی؟ _سیزده _اوه. ساعتی برات میسازم که صد تا عدد داشته باشه.
میبینم یکی رسیده اسلاید آخررر🤣😔مثل همیشه اسلاید اول صحبت نکردم و واسه همین خثنثذصحضحشنسدس. ولییی از اینجا تولد کیم رو تبریک میگمممممم. کیمممممم اگه صدای منو از کالیفرنیا آمریکاااا میشنوییییی، باید بگم که یه تست برای تولدت هم ساختم و امیدوارم منتشر شه و اگه منتشر نشد حداقل تبریکم بیاد🤣😭