ناظر چقد گشنگه
این داستان بیشتر قسمت هاش از روی واقعیت ساخته شده و من امیدوارم خود شخص واقعی جِیدی توی دنیای واقعی این تستو نبینه و دوست هاش و اشناهاش هم نبینن تا برن بهش خبر بدن چون احساس واقعیمو اینجا گفتم*
شروع داستان:سلام من میچا هستم یه دختر ۱۴ ساله که عاشق ورزش کردنه و پنج ماه والیبال کار کرده و بخاطر فوت مادربزرگش سه ماه از کلاس والیبال عقب مونده
بالاخره بعد سه ماه به کلاس والیبال برگشتم.دیدم بچه ها صف وایسادن و نوبت هرکی که میشه میرن و سرویس میزنن و دارن تمرین میکنن.دوستمو دیدم که شلوارک قرمز با تیشرت مشکی پوشیده بود.رفتم جلو و سلام بهش کردم.اسمش کِرِیسی هست.
باهم یکم حرف زدیم.نوبت من شد و توپ من برای سرویس زدن مناسب نبود و خیلی سفت بود.یه دختره که به ظاهر ۱۶ سالش بود پشت من وایساده بود و صدام و شنید که میگم تموم برای سرویس زدن مناسب نیست، توپ خودشو بهم داد و....
منم توپشو گرفتم و ازش تشکر کردم و سرویسمو زدم و رفتم آخر صف تا دوباره نوبتم بشه.دختر مهربونی بود و من قبلنا که اومده بودم والیبال اونو ندیده بودم.اسمشم نمیدونستم
بعد از اون با دختره هیچ حرفی نزدم و داشتم به بازی ادامه میدادم.من یه اسپره برای رنگ مو داشتم که رنگش ابی بود،چند جلسه بعد اونو به یه قسمت مو هام زدم و رفتم کلاس والیبال.توی این چند جلسه اسمشو می شنیدم که مربی و دوستاش صداش میکنن.اسمش جِیدی بود
بقیه دختر های والیبال که از من بزرگتر بودن خیلی مغرور بودن و همش با ما دعوا میکردن.ولی جیدی با اونا فرق داشت.اون با همه گرم می گرفت و مغرور نبود.خیلی هم خوشگل بود و مثل من تامبوی بود.....
عالی
پارتتتتتت بدههههه
گذاشتم فک کنم رد شد
گذاشتم دوباره
حمایت نکردیم خورد تو ذوقم*