به چشمانش خیره شد «چرا دست به چنین کاری کردی؟» لبخند بزرگی زد و زمزمه کرد «پس واقعا میخوای بدونی؛ نه؟» خنده ای سر داد و شروع کرد توضیح دادن «وقتی هنوز زنده بود عادت داشت که بگه باید همه چیز رو امتحان کرد؛ و واقعا همین کار رو کرد! اون چیزی رو امتحان کرد که خط قرمز من بود…خیانت!» لبخندش بیمارگونه شد «من هم نحوه مرگ ی انسان رو امتحان کردم؛ همونطور که اون میگفت، فقط میخواستم ی چیز جدید رو امتحان کنم..»
نورهای آبی و قرمز پلیس همهجا را روشن کرده بودند. همسایهها از خانههایشان بیرون آمده و با کنجکاوی به آیدین خیره شده بودند؛ هیچکس گمان نمیکرد که او دست به چنین کاری بزند. — برو داخل… آیدین، بیهیچ مقاومتی، وارد ماشین پلیس شد. پوزخندی از سر اطمینان، رهایی و رضایت بر لبانش نقش بسته بود. ماشین با تمام سرعت حرکت میکرد و افسران پلیس با ترس و تأسف به او خیره بودند. اما آیا این چیزی از ارزشهای او کم میکرد؟ گمان نمیکنم. رضایتی که در چهرهاش پیدا بود، هیچ چیز نمیتوانست از بین ببرد؛ چرا که او به خواستهی حقیقیاش رسیده بود. او انتقامش را گرفته بود. غرق در افکارش بود و با خود میاندیشید که چگونه تمام اخبار اکنون نام او را بر لب داشتند و چگونه نامش را با ترس و وحشت به زبان میآوردند. «آیدین آریامنش.» لبخند رعبآورش کشیدهتر و بزرگتر شد؛ لبخندی که موجب شد افسری که دستبند مشترک با آیدین داشت، پیچشی ناخوشایند اندر دل احساس کند. با تمام وجود میخواست فریاد بزند و التماس کند که فرد دیگری را به او وصل نمایند، اما خود را کنترل کرد و تنها با اضطراب به جلو خیره شد. آیدین به یاد آورد که مادر آیلار خبرنگار بود. آخ… قرار بود با دیدن چهرهاش هنگام رساندن خبر مرگ فرزندش به مردم، حسابی بخندد. چرا که بهخوبی میدانست بخش بزرگی از تقصیر بر گردن او بود. آیدین صحنه را در ذهنش تصور کرد: آیناز مهری، خبرنگار برتر سال، با همان کتودامن سیاهرنگ، پیراهن سفید زیرش و شالگردن قرمز همیشگیاش، درحالیکه موهای پرکلاغیاش را طبق عادت محکم میکرد، تهِ برگهی اخبار امروز را به میز کوبید و شروع به خواندن کرد. زیر لب جملات را تکرار میکرد و به خاطر میسپرد که ناگهان به نامی آشنا برخورد؛ خبری فوری و دستاول که قرار بود همین امروز منتشر شود. «مرگ دختر بیستسالهای به نام آیلار آیین، به فجیعترین شکل ممکن.» چشمانش گرد شد. همان لحظه متوجه شد که قرار است بهطور زنده روی آنتن بروند. قلب در سینهاش گویی طبل میزد و میخواست از سینه بیرون بجهد. دستانش شروع به لرزیدن کردند. — به خبری که هماکنون به گوشم رسیده است، گوش فرا دهید… انگار…
به لنز دوربین و فیلمبردار نگاه میکردند؛ هر دو گویی منتظر شنیدن خبری نفسگیر بودند. — انگار دختری بیستساله به نام… آیلار آیین، به دست نامزدش به فجیعترین شکل ممکن به قتل رسیده است. متهم دستگیر گردیده و پلیس همچنان در حال بررسی پرونده میباشد. گفته شده است… لبهایش سفید و بیرنگ شدند. — گفته شده است که دختر جوان با ضربات متعدد چاقو به قتل رسیده است… احساس سرگیجه و حالت تهوع تمام وجود آیناز را دربر گرفت؛ گویی معدهاش فریاد میزد تا هرچه درونش هست، بیرون بریزد. آیدین با تصور این صحنه، لبخندش رنگ رضایت بیشتری به خود گرفت و آهی از سر آرامش کشید. افسری که پشت فرمان بود، سرش را با تأسف تکان داد و گفت: — با خود اندیشیدی که چه کار کثیفی مرتکب شدهای؟ میدانستی اکنون چیزی جز یک هیولا نیستی؟ آیدین قهقههای دیوانهوار از ته دل سر داد؛ چنان که گویی افسر، خندهدارترین جوک دنیا را تعریف کرده باشد. — هیولا؟! من؟!
افسر چشمانش را چرخاند. — خیر، جناب. من— آیدین دوباره لبخند زد و چشمانش را گرد کرد. — اوه، جناب پلیس… شما هیچ نمیدانید که چه بر سر من آمده است که اینچنین به خود اجازهی قضاوت و تحقیر من میدهید! افسر نوچنوچی کرد و سرش را تکان داد. — شما مرتکب قتل درجهیک شدهاید، جناب. همهچیز مشخص است. هیچ قضاوت نابجایی در کار نیست… آیدین با مشت به صندلی ماشین کوبید. — شماها متوجه نیستید! قربانی حقیقی منم! نه آن عجوزه و مادر خرفتِش! افسر با تمام قدرت پایش را روی ترمز فشرد و به سوی آیدین چرخید. — دهان کثیفت را آب بکش، نامرد! مرتکب قتل شدهای و اینچنین پشت سر مرده صحبت میکنی؟ آیدین نگاهی به لباس افسر انداخت؛ سپس نگاهش را به چشمان او دوخت. — جناب محمودی… قضاوت کار خداست. شما تنها وظیفهای که الآن دارید، رانندگی است.
افسر محمودی نگاهی به آیدین انداخت؛ به موهای سیاه و فرِ درشتش که زیر نور ماه برق میزدند، چشمان کشیده و آهوییِ خاکستریاش، لباس سیاهرنگ و لَشی که بر تن اکثر نوجوانان دیده میشد و شلوار خاکستریِ دمپاگشادش. افسر محمودی پوزخندی زد و سرش را تکان داد. — باشه؛ هرچه شما بگویید، جناب بیسروپا… آیدین اخم کرد و به افسر محمودی خیره ماند. با تمام وجود دلش میخواست فریاد بزند و جوابِ جوابِ افسر محمودی را بدهد، اما ترجیح داد سکوت کند و به نحوهی فروپاشی جهان آیناز بیندیشد.
تا اینجا قسمت/ پارت اول داستان بود اگر ذره ای جالب و جلب کننده بود (چه قلم بنده چه محتوا) بگید ادامه ش رو بنویسم اگر هم نه که خب…مزاحم وقت گرامیتون دیگه نشم
نظرات بازدیدکنندگان (0)