داستانی ست درباره ژان، قاضی ایرانی-فرانسوی و ماری، بانو ی اشراف زاده ای که باهم دیگر گذشته ای مشترک دارند
دستم را روی میز میکشم و تمام نوشته هایم را برروی زمین می اندازم. بوی کاغذ کهنه و دود عود، هوا را پر کرده بود. با اخم به عکسی بر روی میزم خیره شدم «ازت متنفرم…بقدری ازت متنفرم که دلم میخاد تکه تکه بشی.» به سمت قاب هجوم بردم و آن را محکم بر زمین کوبیدم، شیشه با صدای مهیبی شکست.
کاغذ رنگ و نقش دار را از میان شیشه خرده ها بیرون کشیدم و از وسط به دو نیم تقسیم ش کردم. نیمه ای که او درون عکس بود را با نفرت به گوشه ای انداختم تا بعد به حسابش رسم و خشم و کینه درونم را رویش خالی کنم. در عوض، به نیمه ای که تصویر دوران کودکی خودم درونش قرار داشت خیره شدم. «چقدر کوچک و بیگنه به نظرم می آید، چقدر دلپاک، چقدر..» زیرلب زمزمه کردم. اشک در چشمانم جمع شد، برایم باور پذیر نبود که موجودی چنین بی گنهی، تبدیل به فردی هیولا مانند، حقیر و ابله چون من شده ست. کسی به در اتاقم کوبید، چشمانم را بر هم فشردم «هرکه هستی، تورا به همان خدایی که باور داری، نیا داخل» اما باید از پیش گمانه زنی هایی راجب بی اهمیتی به خواسته م می داشتم
در باز شد و کسی که سالیان سال بود او را ندیده بودم وارد شد؛ ماری. چه انتظاری از من داشت؟ به راستی از جانم چه میخواست؟ توقع داشت با دیدنش چشمانم برق بزنند، به سویش بدوم و دستانم را دورش حلقه کنم؟! عجب افکار احمقانه ای در سر این بشر می چرخد! پوزخند حقیرانه و اعصاب خردکنی برلبانش نشست «گویا از خاطر برده ای که من خدا پرست نیستم ژان!» -آه! چطور ممکن است از خاطر ببرم دوشیزه؟ عذرتقصیر میخواهم بدلیل شلختگی فراوان اتاقم، اما گمان دارم بنده از اطرافیان خواسته بودم کسی را به درگاه من نفرستند. -درست است جناب، اما گویا هنوز نفهمیده اید که من هرکسی نیستم.
پوزخندش بزرگتر شد و جلو آمد، اخم بر روی صورتم نشست و دست به سینه شدم «متاسفم خانم ولیکن این حرفتان نشانگر حماقتتان است» لحظه ای با تعجب برچهره م خیره شد، سپس با صدای بلندی شروع کرد قهقه زدن، چنان که جوکی بشدت مضحک و خنده دار گفته باشم -من احمقم؟ -بله خانم، یقین دارم که بشدت احمقید چشمان سیاهش از تعجب گرد شد -چه فرمودید جناب ژان؟ -شما بشدت ابله و بی ملاحظه تشریف دارید خانم، درحدی که حتی به دیگران اجازه نمیدهید اندکی برای خویشتن خلوتی داشته باشند
-میبینم که شاخ و دم در اورده اید ژان عزیز -شاخ و م درنیاورده م خانم، صادق و بی پروا شده م چهره ش ازرده به نظرم رسید، دانستم که وی حتی پیش از ورود فلاکت بارم به شهر و دیارش، به شعر و موسیقی علاقه داشت. تصمیم داشتم که از ان برعلیه ش استفاده نمایم؛ از خواننده موردعلاقه و الگویش. با لحنی تمسخر آمیز دستانم را روی گونه هایم گذاشتم و گفتم «نکنه حرفای خامم، خاطر عزیز رو آزرد؟» با چشمانی ناباور با سیمایم خیره شد -واقعا که نامردید جناب ژان، تمام مهر و محبت هایم را گویی ز خاطر بردید و مرا بازیچه دست خویش کردید -کاملا برعکس خانم، من جواب خوبی هایتان را با خوبی ها و محبت هایم داده ام. اما از آنجایی که به چشم من هرچیزی پاسخی دارد، حرفها و کردارم، اینک جواب بدی هایتان بمن است.
چشمانش گرد شد -بدی؟! من؟! -بله، شما. خود شخص شخیص شما دوشیزه محترمه -من چه بدی در حق شما کرده م اقای ژان؟ -چه بدی در حق بنده نکردید بانو؟ بنده را با دیدن یار و یاوران دگر بدست فراموشی سپردید و چون برگی پاییزی مرا رها نموده اید -من چنین کردم؟ -بله
-من به خاطر نمی آورم که چنین کرده باشم -پس بگذارید نام هایشان را دانه به دانه به زبان آورم تا به خاطرتان آیند، نخست کی کاووس، دوم مهران و آخر سر کی خسرو. همچنان به یاد نمیاورید بانو؟ -خب چه فرقی به حال شما داشته و دارد جناب ژان؟ آنها نامزدهای من بودند و شما رفیق دیرینه ام! ما حتی پیش از آنکه من اشراف زاده ای شوم در آن دیار غریب، دوست دوران کودکی شما بوده ام. با این طرز فکرش از نحوه بروز احساسات خویش نومید شدم -بانو به راستی متوجه نمیشوید یا خود را به نفهمیدن میزنید؟ -نفهمیدن چه آقا؟ -پس واقعا نفهمیده اید..
-میشود واضح سخن بگویید جناب ژان؟! -گرچه خواستار واضح سخن گفتن بودم کارمان به اینجا نکشیده بود -کارمان به کجا نکشیده بود آقا؟ هراتفاقی برسر رابطه مان افتاده ست بر گردن شماست! شما ناگه به سرتان زد که به دیار فجیع گذشته مان بازگردید و مرا رها نمایید -من شما را رها نمودم یا شما دیگر چشم دیدن من را نداشتید؟ -من چشم دیدنتان را نداشتم؟ -نخیر، من چشم دیدنتان را نداشتم چینی بر پیشانی اش افتاد -بر من تیکه میپرانید جناب ژان؟ -بله، چون با آن دو چشم سیاه پرکلاغی بر من خیره شده اید و طوری رفتار مینمایید گویی شما قربانی این مسئله هستید!
-نیستم!؟ -اگر هم باشید، تنها قربانی این مسئله نیستید -نیستم!؟ صدایش بالا رفت چین عمیقی بر پیشانی م افتاد -خیر خانم، اینقدر سعی در نقش قربانی داشتن نداشته باشید! -من سعی میکنم نقش قربانی بگیرم یا شما که گمان دارید اینجا تنها حق با شماست؟ -نیست؟ -واقعا گمان دارید همه حق با شماست اقای ژان؟!
-چنین حرفی زدم؟ -چنین برداشتی میشود -بیخودی بر رفتار من برچسب نزنید خانم پلک پایین ماری شروع به پریدن کرد -آقای….ژان، شما همواره باید به همه چیز گند بزنید، اینطور نیست؟ -من گند میزنم یا شما زیادی نفهم هستید بانو؟ -بنده نفهم نیستم جناب ژان، من فقط توانایی خواندن ذهن کسی به بی عرضگی شما را ندارم! -عذرخواهم!؟
-آه ژان عزیز! میدانستم هنوز هم همان قلب مهربان را داری.. -ببخشید؟ -نه ژان عزیزتر از جانم…نیازی به عذرخواهی نیست..میدانم از درد دلتنگی و دوری من اینچنین خونت به جوش آمده بود -خانم به راستی که شما ناخوش احوال… انگشت اشاره ش را بر لبم فشرد، لب های خودش را غنچه کرد، توجهم به خال بالای لبش جلب شد -هیس ! نمیخواهم از طرفت چیزی بشنوم جان من!
چشمانم رفته رفته نرم شد و عضلات منقبض شده م شل، به چهره ی فرشته مانندش خیره شدم، به همان صورت گندم گون با موهای حالت دار مشکی اش که از بخت بد من تیره تر بود، به چشمان سیاهرنگش که چون پر کلاغ میمانست. چهره م روی صورت گرد اش زیادی ماند و دوباره نگاهم به خال ای افتاد که کنار لب های غنچه مانند که بدلیل استفاده رژ چون شراب سرخ شده بود، قرار داشت. این زن واقعا بلد بود با تمام آزارهایی که مرا میداد چگونه مرا آرام کند
ماری چشمانش را نیمه بسته کرد و زیرلب زمزمه کرد «ژان؟» گلویم را صاف کردم و توجهم را به او معطوف «بله خانم؟» ماری به آرامی گفت «میشود کمی جلو بیایی؟» سرم را کج کردم «برای چه؟» ماری پرسید «میخواهم سوال واجبی از تو بکنم» سر تا پایش را برانداز کردم، ساق جورابی مشکی رنگ بر پا داشت و پیراهن زنانه ابریشم مانندش با آن رنگ بنفش تیره، به خوبی خودنمایی میکرد. گردنبند مروارید که نشانگر سلیقه موسیقیایی و ادبی خویش بود برگردنش به زیبایی نشسته بود
قدمی به سویش برداشتم و به چشمانش خیره شدم «من پاسخگو م» ماری چهره ای معصوم بر خود گرفت «تو کیخسرو رو کشتی؟» به چهره اش لحظه ای خیره گشتم -راستش را گویم یا دروغ؟ -راست بگو -بله…کار من بود… -با دستان خودت کشتی ش؟ -آری، بارها و بارها در تن کثیف ش چاقو را فرو نمودم چرا که تمام هستی م را ز من ربوده بود!
صورت ماری بقدری نزدیکم بود که میتوانستم مژه هایش را که چون پر جوجه پرنده ای کوچک میمانست از نزدیک ببینم، به چشمان درشتش خیره شدم، ماری زمزمه کرد -میدانی او برایم چه بود؟ -خیر بانو -او همان مرد رویاهایم بود که میتوانست همصدای راستین من باشد -اینطور است؟ -بله -مهم است؟ -احساساتم ارزشی پیش رویتان ندارد؟ -بشدت -بشدت بی اهمیت اند یا بشدت مهم؟ -خودتان چه فکری میکنید؟ -من فکر نمیکنم جواب میخواهم
-بشدت مهم با شنیدن پاسخم ماری سری تکان داد و به چهره م خیره شد -چگونه باورتان کنم درحالی که میزان اهمیتتان راجب معشوقم درحدی بود که او را کشتید؟ -او را کشتم چون معشوق مرا ز من دزدیده بود -کدامین معشوق جناب ژان؟ ما فقط دوست بودیم! -شاید شما چنین فکر کنید بانو، ولی شما دنیای من بودید -به راستی که بر سرت زده ست ژان، چند بار بتو گفتم که بر سر مزار پدر مزدور فرانسوی ت داریوش گوش نده و درد و دل مکن؟ -چه ربطی دارد؟ -باعث شده ست بر سرت بزند
-اگر اینطور باشد پس باید شما لابد باید پر باشید ز عشوه و کرمشه ، یا باید عاشق فردی چون جناب وثوقی شوید -چه ربطی دارد؟ -همان ربطی که جنون عاشقگانه من به داریوش دارد -واقعا دیوانه شده ای نه؟ -شک داری؟ -شک داشتم، اکنون برطرفش کردی
آهی از سر کلافگی کشیدم که دیدم جلو آمد و یقه م را با انگشتان ظریفش که زیر دستکش های سیاه رنگ قرار داشتند ، گرفت «میخواهم رازی در گوشت بگویم ژان..» مرا جلو کشید و لب های را به گوشم نزدیک کرد «من هرگز به تو علاقه ای نداشتم…حتی یک ذره..» همین که خواستم او را پس بزنم و بگویم میدانم و ازش بخاهم که از اتاقم خارج شود،
ناگهان احساس کردم چیزی درون گردنم فرو رفت، تمام بدنم بی حس شد، درد در تنم رخنه کرد، چشمانم گرد شد و به ماری خیره شدم، پوزخندی زد «چیه؟ انتظار نداشتید کسی با قلمی که خود برای دیگران تعیین تکلیف میکردید پایانتان را بنویسد؟» پاهایم سست شدند و ناگهان بر زمین افتادم، ماری با پوزخند بالای سرم ایستاده بود و ثانیه به ثانیه جان دادنم را تماشا میکرد «این هم جواب بدی هایت اقای ژان…»
من، باز هم افسار زندگی فلاکت بارم را بر دست احساساتم داده بودم. باز هم اشتباهم را بار ها و بارها تکرار نمودم. ماری تا لحظه اخر که من جان میدادم از بالای سرم جم نخورد، پس از مرگ من هم طوری صحنه را بازسازی کرد گویی من خودکشی کردم و بی هیچ زحمتی از خانه خارج شد و دیگر هیچکس خبری راجبش نشنید. میدانید؟ حتی اگر دیگران گویند که من در اکثر چیزها خوش شانس بودم، دانم که هرگز در همدل و دلدار شانس نصیبم نبوده. اینک، این آخرین نامه من بر سوی دنیای زندگان است و پس از آن میروم تا به ابدی ت و آرامش خویش رسم.
نظرات بازدیدکنندگان (0)