به نام خدا رسیدیم پارت ۳ یادت نره پارت های قبلی رو بخونی !😁
به سمت قصر حرکت میکنم . کمی بعد وزیر پدرم به سمتم میآید و میگوید :« پادشاه کورال با شما کار دارند . گفتند که همین اکنون به نزد ایشان بروید . » نزد پدرم میروم . کورالین و مادرم کنارش نشسته بودند . به پدر تعظیم میکنم . سرم را پایین میاندازم و میگویم :« سلام پدر . با من چه کار دارید ؟ » پدر با اخم به من میگوید :« چرا دیروز برای خواستگاری نیامدی ؟ آبروی من را پیش پادشاه آکوانوس بردی » با خجالت میگویم :« من از شاهدخت میرا خوشم نمیآید . من از یک دختر دیگر خوشم میآید . » پدر با تعجب و اخم میگوید :« یک دختر دیگر ؟! او شاهدخت است ؟ » با ناراحتی میگویم :« نه ، فکر نمیکنم . » پدر با اخم میگوید :« تو یه شاهزاده هستی . تو باید با یک شاهدخت ازدواج کنی . من این اجازه را به تو نمیدهم . »
به پدر میگویم :« من ۲۵ سالم است ، خودم میخواهم برای خودم تصمیم بگیرم . » پدر با داد میگوید :« تو هنوز جوانی . از تصمیمات مهم خبر نداری . » با داد میگویم :« من بچه نیستم ، خودم میتوانم تصمیم بگیرم . » بعد به اتاقم میروم . روی تختم مینشینم و سرم را روی زانوهایم میگذارم . کمی بعد ، کورالین داخل میشود و کنارم مینشیند . با ناراحتی دستش را بر سرم میکشد و میگوید :« من که بهت گفته بودم ، پدر حتی اجازه نمیدهد تو با کسی که شاهدخت نیست ازدواج کنی ، چه برسد به انسان . حالا بهتر است خودت را ناراحت نکنی . شاید قسمت بود تا با آن دختر نباشی . اگر هم بخواهی ، من با پدر حرف میزنم تا از شاهدخت دیگری خواستگاری کنیم . » به کورالین نگاه میکنم و با بغض میگویم :« اما من دختر دیگری را نمیخواهم . من نمیتوانم لایلا را فراموش کنم . »
دستش را بر موهایم میکشد و میگوید :« من و پدر خیر و صلاح تو را میخواهیم . ناراحت نباش . » با ناراحتی میگویم :« لطفا با پدر صحبت کن ، تو میتوانی او را راضی کنی » کورالین با تعجب میگوید :« مشکل من این است که شاید او به تو آسیب بزند . » با ناراحتی میگویم :« لایلا دختر مهربانی است و من دو بار او را دیدم و او با مهربانی از من استقبال کرد . ما با هم صحبت کردیم و با هم آشنا شدیم . اگر میخواست به آسیب بزند ، زودتر این کار را میکرد . » کورالین نفس عمیقی میکشد و میگوید :« باشد ، من با پدر صحبت میکنم . به پدر میگویم که تو یک دختر از یک قصر دور را دیده ای و میخواهی با او آشنا شوی . ولی اگر به او دروغ بگویم ، بعدا بدتر میشود . »
دست کورالین را میگیرم و با ناراحتی میگویم :« لطفا » کورالین نفس عمیقی میکشد و میگوید :« باشد ، ولی این آخرین بار است که دروغ میگویم . » خواهرم را بغل میکنم و از او تشکر میکنم . او از اتاقم بیرون میرود . من با لبخند به او نگاه میکنم . خیلی اشتیاق دارم . امیدوارم کورالین بتواند پدر را راضی کند .
از اول از کوالیتی خوشم میومد بهم ثابت شد خوبه
عالییی
منظورت کورالینه ؟
ممنونم نظر لطفته
اره نمیدونم چی شد ابن رو نوشتم جاش
عیب نداره فدا سرت