به نام خدا رسیدیم پارت ۲ یادت نره پارت های قبلی رو بخونی !😁
صبح زود ، از خواب بلند میشوم . گردنبند لایلا را برمیدارم و از اتاقم بیرون میروم . انگار کسی بیدار نشده است . به سمت ساحل شنا میکنم . کمی تردید دارم ؛ اما با احتیاط از آب بیرون می آیم . آسمان گرگ و میش است . کنار سخره ای مینشینم و اطراف را نگاه میکنم . انسانی آنجا نبود ، حتی لایلا . با ناامیدی به دریا برمیگردم . چطور دوباره او را ببینم . اگر دیگر به ساحل نیاید ، چیکار کنم ؟ به قصر برمیگردم ، اما هر از گاهی به سمت سطح حرکت میکنم و از درون آب ، بیرون را نگاه میکنم تا شاید لایلا را ببینم . نزدیک ظهر ، دوباره به سمت سطح حرکت میکنم . صدایی میشنوم که مرا صدا میزند . « آکوا ! آکوا ! » به اطرافم نگاه میکنم . صدا از سمت ساحل است . آرام و با احتیاط بیرون را نگاه میکنم . لایلا آنجاست . با لبخند از اقیانوس بیرون میآیم . پاهای سردم روی شن های داغ میگذارم و به سمت لایلا حرکت میکنم . لایلا به من لبخند میزند و میگوید :« بالاخره اومدی ؟! منتظرت بودم . »
دستم را به سمتش میگیرم ، گردنبند را نشان میدهدم و میگویم :« آیا این گردنبند تو است ؟ » گردنبند را در دستش میگیرد و به آن نگاه میکند . لبخند میزند و میگوید :« بله ، گردنبند منه . ممنونم که برام آوردیش . » با لبخند میگویم :« خواهش میکنم . » کمی فکر میکنم . دلم میخواهد که احساسم را به او بگویم ؛ اما تردید دارم . بالاخره عزمم را جزم میکنم و به او میگویم :« لایلا ، من از تو خوشم میآید . »
گونه هایش سرخ میشود . با لبخند میگوید :« خب ، شاید بهتره که با هم آشنا بشیم . تو دقیقا چی هستی ؟ چرا شش تا چشم داری ؟ » موهای بلندم را پشت گوشم میزنم و کنارش مینشینم . با لبخند به او میگویم :« من یک مرد دریایی هستم . مردان دریایی معمولا شش چشم یا چهار چشم هستند . » لایلا با تعجب میگوید :« منظورت پری دریایی مرد هست ؟ پس چرا پا داری ؟ مگه پری دریایی ها دم ندارن ؟ » میخندم و میگویم :« نه ، پری دریایی ها فرق دارن . مردان دریایی فقط نر هستند . آنها برعکس پری های دریایی ، پا دارند و یک دم بزرگ پشت سرشان . » لبخند میزند و میگوید :« آها . چه بلایی سر چشمت اومده ؟ » با ناراحتی میگویم :« یک اتفاق ناگوار بود . یک انسان ماهیگیر این کار را کرد . » لایلا با ناراحتی دستش را روی صورتم میکشد و میگوید :« متاسفم . واقعا دردناکه . دقیقا چه اتفاقی افتاد ؟ »
یاد آوری آن روز برایم دردناک است . با ناراحتی میگویم :« چند سال پیش ، وقتی داشتم یک پری دریایی را از تور ماهیگیری نجات میدادم ، ماهیگیر یک نیزه به سمتم پرتاب کرد و چشمانم زخم شدند . راستی ، تو چرا توی جلبک ها گیر افتاده بودی ؟ » لایلا میگوید :« راستش یک نفر میخواست باهام شوخی کنه ، انداختم داخل آب ، ولی دیگه نتوستم بالا بیام . هر چقد دست و پا میزدم ، بیشتر پایین میرفتم . بعدش بیهوش شدم و دیگه چیزی یادم نمیاد. » من میگویم :« آها . من میتونم دوباره ببینمت » کمی مکث میکند و میگوید :« فردا شب همین جا میبینمت . خدافظ . » از آنجا میرود . موهایش در باد تکان میخورند . من مدتی همان جا میمانم . به جای خالی اش نگاه میکنم و لبخند میزنم .
نظرات بازدیدکنندگان (0)