به نام خدا سلام ببخشید چند روز نتونستم فعالیت کنم براتون الان اومدم با پارت اول یه داستان جدید 😄🥳
دست های زمختم که برای پاره کردن تور ماهی گیری ساخته شده بود ، این بار دارند موهای سیاه یک دختر غریبه را از میان جلبک ها بیرون میکشند . او را کنار ساحل میگذارم و دستم را روی قفسه سینه اش میفشارم تا آب نمکی را بیرون بریزم . آب از دهانش بیرون میریزد و من نفس کشیدنش را میبینم . چشمانش باز میشود و به به شش چشم من که مانند سنگ فیروزه میدرخشید ، نگاه میکند . انگار با دریا ملاقات کرده است . لب هایش میلرزد و میگوید :« من مُردم ؟! » با سه چشم سالمم به او خیره میشوم . چشمانش مانند دریا ، زیبا و آبی است . قلبم تند تر از حالت معمول میتپد . با صدای گرفته میگویم :« نه ، تو با منی » حتی خودم نمیدانم یعنی چه . یعنی نجاتت دادم ؟ یعنی کنارتم ؟ یا اینکه دیگر نمیخواهم از کنارت بروم ؟ دختر با تعجب به من نگاه میکند و تند تند نفس میکشد . با اضطراب لبخند میزنم و ادامه میدهم :« منظورم اینه که من ... نجاتت دادم » شدت نفس هایش آرام تر میشود و لبخند میزند . لبخندی که به زیبایی هزاران مروارید ته دریا ، میدرخشد .
ناگهان صدای انسان ها را از پشت تپه های شنی میشنوم . باید فرار کنم ، اما پاهایم روی شن ها سنگینی میکند . دلم نمیخواهد از کنار او بروم . به ناچار و با ناراحتی به سمت دریا حرکت میکنم که ناگهان صدایم میکند :« آهای پسر ، وایسا » میایستم و به او نگاه میکنم . نفس زنان میگوید:« میشه اسمتو بهم بگی ؟ میخوام اسم کسی که نجاتم داده رو بدونم » لبخند غمگینی میزنم . از گفتن نام واقعی ام مطمئن نیستم . اما چیزی در دلم باعث شد که بگویم :« نام من آکوا ست » لبخند میزند و میرود . به شن ها نگاه میکنم . گردنبندی روی شن ها است . روی آن نوشته " لایلا " . فک کنم گردنبند همان دختر است .
تا اعماق دریا شنا میکنم ؛ جایی که مردان و پریان دریایی آنجا زندگی میکنند . وارد قلعه میشوم و به اتاقم میروم . روی تخت صدفی ام میخوابم و به آن دختر فکر میکنم . کمی میگذرد . خواهرم کورالین ، با عصبانیت می آید . پولک های مرجانی اش میدرخشند و موهای خون رنگش دور صورتش میرقصند . چهار چشمش تیز هستند و مانند فیروزه میدرخشند . با اخم به من میگوید :« آکوا ! تا الآن کجا بودی ؟ مگر پدر نگفته بود که امروز به قصر پادشاه آکوانوس میرویم ، برای خواستگاری از دخترش ؟ » آهی بلندی میکشم و با اخم میگویم :« من بهش علاقه ندارم . » کورالین با تعجب به من میگوید :« او زیبا ترین پری دریایی بین هفت دریاست . چطور به او علاقه نداری ؟ » « او خیلی مغروره . ازش بدم میآید . » کورالین نفس عمیقی میکشد و با لبخند میگوید :« بهش فرصت بده » دستم را روی قلبم میگذارم و میگویم :« حس میکنم ... عاشق کس دیگه ای شدم . » لبخند مرموزانه ای میزند و میگوید :« ای شیطون ، زود باش بگو کیه »
با خجالت لبخند میزنم و میگویم :« فکر کنم اسمش لایلا است » اخم های کورالین در هم رفت و با تعجب گفت :« اسمش شبیه پری های دریایی نیست . او کیست ؟ » با نگرانی میگویم :« شاید یک ... یک انسان » با عصبانیت میگوید :« انسان ؟! تو دوباره از اقیانوس خارج شدی ؟ مگر یادت رفته که انسان ها چه بلایی بر سر چشمان سمت راستت آوردند ؟ » دستم ناخودآگاه به سمت زخم چشمانم میرود . یاد آوری آن روز برایم آزاردهنده است . با ناراحتی میگویم :« انسان ها مرا ندیدند ، فقط لایلا مرا دید . لایلا دختر بدی به نظر نمیرسد . » نفس عمیقی میکشد . عصبانیت چهره اش کمتر شد ؛ اما هنوز اخم است . با ناامیدی میگوید :« برادر ، تو نباید به انسان ها اعتماد کنی . از کجا میدانی که او دختر خوبیست ؟ » « من او را نجات دادم و او با لبخند از من تشکر کرد . » « اگر واقعا مطمئنی ، من مشکلی ندارم . من فقط خیر تو را میخواهم . ولی فکر نکنم پدر اجازه بدهد » با ناامیدی میرود . من هم آهی میکشم و روی تختم میخوابم
خیلیییییی داستانات قشنگههه افرین بهت🥰
مرسیییی 💜✨
ایول خسته نباشی👏🏻🌷
ممنونم
قوی بود ، خسته نباشی💞✨
ممنونم