سلام به همگی اینم پارت جدید...
فصل یازدهم: عذاب وجدان جیم آرام به جانسون می گوید:《 اگه اون باشه...کی ما رو میبرن اونجا؟امیدوارم زود ببرن تا لنگ پام دردسر درست نکنه... 》جانسون به نشان موافقت سر تکان می دهد و می گوید:《آره...اگه دیر ببرن پات لو میره و بیرونت می کنن!》جیم لحظه ای با خودش فکر می کند:من واقعاً میخوام قاتل برادرم رو نجات بدم؟...عذاب وجدان دارم... کار درستی کردم که باهاش همسفر شدم؟ میخواستم بهش یه فرصت بدم تا کمی از اشتباهاشو جبران کنه ولی حالا توی یه دوراهی وحشتناک گیر کردم... صدای جانسون رشته ی افکار جیم را پاره می کند:《شروع شد...》جیم به سکوی روبرو نگاه می کند،پلیسی با چشمان خاکستری بی روح و لبخند مغرورانه ای روی سکو ایستاده است...همان پلیسی که بلیط ها را در صف قطار می گرفت...صدای تیزش در فضا طنین انداخت:《سلام به همه ی بچه های عزیز!خوش اومدین!منآلبرت آنر هستم مسئول برگزاری این امتحان... امتحان استعداد یابی شامل چهار مرحله است:۱.تیراندازی۲.دوی سرعت۳.دروغگویی۴.تست شجاعت...》
با گفتن این حرف ها جیم و جانسون حیرت زده به هم نگاه می کنند،جانسون در گوش جیم می گوید:《لعنتی!تست شجاعت آخریه!...تو که نمیتونی بدویی!دوی سرعت رو چه جوری رد میکنی؟ما نمیخواستیم شرکت کنیم ولی ببین چی شد الان یه عالمه پلیس دورمونن چاره ای نداریم...باید همه ی آزمونها رو قبول شیم تا به تست شجاعت برسیم!》جیم بی حوصله می گوید:《این دروغگویی چه کوفتیه دیگه؟》ناگهان صدای آنر آنها را به خود می آورد:《برای مسابقه تیر اندازی پشت سر من بیاین...》جیم و جانسون و همه ی بچه ها پشت آنر شروع می کنند به حرکت کردن...جیم تمام تلاشش را با عذاب وجدان می کند تا پایش نلنگد...هر وقت یادش می آید برای چه اینجاست تمام عذاب وجدان های عالم روی سرش میریزد...با اینکه همیشه با خودش تکرار می کند :اون یه قتل غیر عمد بود!در راه جیم و جانسون به اطراف نگاه می کنند اما چون مکان تیراندازی در حیاط پشتی است هیچ اتاقی که شاید آرتین در آن باشد پیدا نمی کنند...
به حیاط پشتی میرسند و با چهار میز که روی هر کدام یک تفنگ و چند گلوله قرار دارد و در چند متری هر میز سه بطری قرار دارد مواجه می شوند...آنر توضیح می دهد:《طبق صفی که تشکیل دادید چهار نفر چهار نفر میاین و پشت میز ها می ایستید...شما کلاً سه گلوله دارید و هر کدوم بطری های بیشتری بزنین موفق به رفتن به مرحله ی بعد خواهید بود...من کار با تفنگ رو بهتون یاد میدم اما یه بار بیشتر توضیح نمی دم حواستون باشه!》آموزش کار با تفنگ که تموم شد چهار نفر اول پشت میزها می ایستند...گلوله هارا پر می کنند و منتظر اعلام شروع می مانند...《بزنید!》گلوله ها به سمت بطری ها پرتاب می شوند و سه نفر با فاصله های کم خطا می زنند اما یک نفر به هدف می زند و یکی از بطری ها میشکند و صدایش همه جا میپیچد...مسابقه به همین روند ادامه پیدا می کند و تعداد کمی هر سه بطری،بعضی ها دو بطری، بعضی دیگر که تعدادشان زیاد بود یک بطری و تعدادی هیچ بطری ای نزدند!جیم و جانسون که جزو چهار نفر آخر بودند جلو آمدند و پشت میز ها ایستادند...
...جیم به جانسون نگاه می کند و از مهارتش برای پر کردن گلوله و هدف گیری احساس می کند قبلا یادگرفته چگونه با تفنگ کار کند... جیم در کار با تفنگ گیر دارد اما تلاشش را می کند و گلوله هایش را در تفنگ جا می دهد و هدف گیری می کند...لحظه ای سکوت و بعد صدای تیز آنر 《بزنید!》جیم و جانسون و دو نفر دیگر شلیک می کنند...تیر جانسون به بطری می خورد و بطری می شکند اما تیر جیم خطا می رود...جیم به جانسون می گوید:《تیراندازیت خیلی خوبه!قطعا میری مرحله ی بعدی...من با این اوضاع فکر نکنم...》جانسون حرفش را قطع می کند:《میتونی! فقط باید مواظب باشی دستت نلرزه!》دوباره با اعلام شروع تیر می زنند...این دفعه هم تیر جانسون بطری را می شکند و تیر جیم خطا می رود...نوبت پرتاب تیر سوم می شود...جیم با اینکه مطمئن است قبول نمی شود با اعلام حرکت شلیک می کند و تیرش مثل تیر جانسون بطری را نمی شکند اما...در کمال تعجب به در بطری می خورد و بطری می افتد روی زمین و بعد می شکند...همه به جیم نگاه می کنند...آنر لبخند مرموزی می زند و می گوید:《 استراتژی خوبیه...قبولی!》
اوللل