داستان از روزی شروع شد که پارک یون سوک نامههایی رو از بینام دریافت کرد... (نکته: این داستان کاملاً خیالی میباشد و افراد و مکانها وجود خارجی ندارند.)
پس از آنکه از آسانسور پیاده شدم و به سمت اتومبیلم به راه افتادم مانند هر روز پاکت سفید رنگی را دیدم که زیر برفپاککن های ماشین منتظرم بود. پاکت را به آرامی برداشتم و سوار اتومبیلم شدم، اما قبل از اینکه ماشین را روشن کنم پاکت را باز کردم. تنها دو جمله نوشته شده بود: به کمپانی نرو! بینام. به روزی فکر کردم که برای اولین بار نامهای از بینام دریافت کردم...
آن روز مثل بیشتر روزها باید برای کنسرتم آماده میشدم. وقتی که نامهی بینام را روی شیشهی ماشینم دیدم تصور کردم نامهی محبت آمیز دیگری از سمت طرفدارانم است. اما زمانی که نامه را باز کردم تنها دو جمله دیدم: میکاپ آرتیستت رو عوض کن! بینام. فکر کردم شاید یکی دارد دستم میاندازد و توجهی به نامهاش نکردم. همان روز از بیتوجهی به آن نامه حسابی پشیمان شدم...
میکاپ آرتیستی که بینام در نامهاش کاملا واضح دستور داده بود عوضش کنم یک بیمار روانی بود. او احتمالا میخواست مرا بکشد اما تنها آسیبی که دیدم زخم عمیق و ماندگاری روی گونهی چپم بود. قبل از اینکه آن زن بتواند به من آسیب جدیتری برساند مأموران امنیتی سر رسیدند و او را دستگیر کردند. به گفتهی یکی از مأموران تیم امنیتی کسی که با آنها تماس گرفته بود خودش را بینام معرفی کرده و به آنها اطلاع داده است که من مورد حمله قرار گرفته ام...
از آن روز به بعد هر از چندگاهی نامههایی از بینام دریافت میکردم که همگی هشدارهایی ساده و کوتاه بودند. پس از آن اتفاق تصمیم گرفتم که هیچوقت به نامههای او بیتوجهی نکنم اما اگر امروز به کمپانی نمیرفتم دیگر هیچگاه به آرزوی سالهای جوانیام نمیرسیدم. من در تمام این سالها تنها روی صحنه میرفتم، تنها میخواندم. اما حالا...بالاخره قرار بود با افرادی آشنا شوم که به من روی صحنه بپیوندند. من همیشه دوست داشتم عضوی از یک گروه کیپاپ باشم...
و حالا که آرزویم داشت بالاخره برآورده میشد نمیخواستم کسی که تا به حال حتی او را ندیدهام آن آرزوی ارزشمند را نابود کند. نامهی بینام را مچاله کردم و روی صندلی کنارم انداختم، همزمان اتومبیلم را روشن کردم و به سمت کمپانی راندم...
بینام روی کاناپهای نشسته بود و به صفحهی تلوزیون خیره شده بود. خبرنگار از پشت مانیتور با صدایی که خستگی در آن کاملا مشخص بود درحال صحبت کردن بود:« قربانیهای این حادثه یک آیدل به نام پارک یون سوک و دو کار آموز به نام های...» بینام با خاموش کردن صفحهی تلوزیون باعث قطع شدن صدای خبرنگار شد. او با خودش زمزمه کرد:« آرزوهات مهمتر بودن یا جونت؟» سپس پوزخندی زد و پس از پایین کشیدن کلاه کتش تا روی پیشانی، در چشم بر هم زدنی ناپدید شد...
نظرات بازدیدکنندگان (0)