سلام به همگی اینم از پارت جدید😉
فصل هشتم:دردسر _ همسفر جدید داریم!اسمش جیمه. +تو واقعا پسری؟قیافت شبیه دختراست... ×مگه قیافم شبیه دخترا باشه یعنی دخترم؟ _ جانسون!نمیتونی خوش برخورد باشی؟به جای اینکه خودتو معرفی کنی بهش میگی قیافت شبیه دختراست؟ جانسون بدون اینکه به حرف های من توجه کند به ساعت روی دیوار نگاه می کند تا ببیند چقدر دیگر مانده تا قطار برسد.به جیم می گویم:《ببخشید!این کلا اخلاقش اینطوریه با منم همینجوریه!آه...راستی...تو بلیط داری؟》بلیطی از جیبش بیرون می کشد و میگوید:《آره...یکی برای ورمونت گرفتم تا از اونجا برم بارونز...توام همینکار رو کردی مگه نه؟》به نشانه موافقت سری تکان می دهم و به ساعت نگاه می کنم...هنوز یک ساعت و نیم دیگر تا حرکت قطار ما مانده...روی نیمکت کنار جانسون میشینم و به جیم هم اشاره می کنم که بشیند... به همسفرانم نگاه می کنم...راجع به گذشته ی آنها خیلی کنجکاوم...بالاخره به موقع اش ازشان می پرسم!...
××××××××××××× _ بازم آرتین مکا فرار کرده؟بازم نتونستید بگیرینش؟ + قربان تقریبا گرفته بودیمش...لعنتی از دستمون در رفت!... _ یعنی الان کجا رفته؟ × قربان من فکری دارم! _ فکرت چیه آنر؟ × زادگاه پدرش...بارونزه...اون وقتی بچه بود پدرش ناپدید شد...ممکنه رفته باشه اونجا تا شاید بستگانی ازش مونده باشه یا اطلاعاتی در مورد پدرش دستگیرش بشه... _ قطار کی میره بارونز؟ × من اطلاعاتشو در آوردم...فردا میره بارونز اما تا یه ساعت دیگه میره ورمونت بعدش میتونن برن بارونز...احتمالا تا یک ساعت دیگه سوار میشن! _ زود باشین!برین ایستگاه قطار و همه ی مسافران قطار ورمونت رو بررسی کنین ببینین آرتین مکا توشون هست یا نه!
یک ساعت بعد... قطار آماده حرکت است...همه ی مسافران از جمله ما در صف ایستاده ایم تا بلیط هایمان را نشان دهیم که ناگهان یک عالمه از پلیس ها به سمتمان می آیند و دور تا دورمان را محاصره می کنند... 《 خوب گوش کنین!هیچ کس از صف تکون نخوره...ما بازرسی رو انجام میدیم و بلیط ها رو تحویل می گیریم!》پلیسی که این را گفت جلوی صف ایستاد و شروع کرد به بررسی آدم ها و تحویل بلیط ها...به صورتش یواشکی نگاه می کنم...خودش است آلبرت آنر!لعنتی...حتما میدونسته که قراره کجا برم!حالا باید چکار کنم؟باید جیم و جانسون رو بفرستم بارونز و خودم فردا برم؟اما چجوری فرار کنم؟فکر های مختلف در سرم چرخ می زنند و ناچار مانده ام که چکار کنم...جانسون که جلوی من ایستاده در گوشم می گوید:《فقط دو نفر جلومه!ما شبیه همیم...من زودتر از تو میرسم پس منو میگیرن تو میتونی فرار کنی!》آرام می گویم:《جدی میخوای برام جانفشانی کنی؟نگران نباش اون پلیسه من رو میشناسه میفهمه تو من نیستی!من یه فکری به حال خودم میکنم!》ناگهان صدای پلیس ما را به خود آورد:《نفر بعدی!》
جانسون جلو می رود...من و جیم هم جلوتر می رویم و به پایین زل می زنیم...جیم آرام در گوشم می گوید:《گیر افتادی!باید چکار کنیم؟》نفس عمیقی می کشم و هر طور فکر می کنم کاری از دستم ساخته نیست...اما...صبر کن...جیم و جانسون هم شناخته شده ان مگه نه؟نکنه با من دستگیر بشن به عنوان همدست!به جیم آرام می گویم:《دوتاتون رو میشناسن!ممکنه با من دستگیر بشین اما من نمیذارم...شما باید برین بارونز!》صدای آنر در گوشم تیر می کشد:《به من نگاه کن!》جانسون به سختی به آنر نگاه می کند..آنر با کمی فکر می گوید:《نه...تو نیستی!》ناگهان یکی از پلیس ها با صدای بلندی می گوید:《من اون رو میشناسم!همونیه که ما اشتباه گرفتیمش!آرتین مکا نجاتش داد!》لعنتی...چرا گفتی...حالا جون جانسون هم تو خطره...《بگو ببینم!راست میگه؟آرتین مکا تو رو نجات داده؟》
نظرات بازدیدکنندگان (0)