حدود ۵۰ درصد سلولهای بدنت اصلاً مال تو نیستن! خب، حالا که این رو میدونی، بازم میتونی با خیال راحت بگی "من"؟
بدن تو از حدود ۳۰ تریلیون سلول ساخته شده. ۳۰ تریلیون! این عدد آنقدر بزرگه که اگه بخوای بشماریشون، باید از الان تا ۹۰۰ هزار سال دیگر فقط بشماری. بدون خواب، بدون غذا، فقط بشماری؛ اونم اگه چیزی تغییر نکنه! و نکتهی بامزه اینجاست: نصف این سلولها اصلاً مال تو نیستن!!! جداً. حدود ۵۰٪ سلولهای بدنت باکتریاند. مهمان و اجارهنشین، توی رودهات لم دادن، روی پوستت پیکنیک کردن، توی دهانت مهمانی گرفتن. از نظر تعداد، تو یک انسان نیستی. تو یک اکوسیستم پیادهای! یک جنگل که خودش رو «من» صدا میکنه... و این تازه اول ماجراست! چون اجداد تکسلولی تو هم هر کدام زمانی یک ارگانیسم مستقل بودند. موجوداتی که میلیاردها سال پیش تصمیم گرفتن با هم متحد بشن، مثل یک شرکت سهامی. یکی گفت «من بلدم غذا هضم کنم.» دیگری گفت «من بلدم شکار کنم.» سومی گفت «من بلدم فرار کنم.» و همینطور سلول به سلول، بند به بند، یک کلونی ساختن که حالا اسمش را گذاشتی «من». و حالا سؤال اینجاست که: با این همه چیز میز توی بدنت، چرا فکر میکنی فقط «یکی» هستی؟
بیا چندتا از مستأجرهای بدنت رو ببینیم: 1. باکتریهای روده: اینا فقط مهمان نیستن، مدیر عامل های پنهان بدن تو هستن! تحقیقات نشون داده که باکتریهای روده روی افسردگی، اضطراب، و حتی تصمیمگیریهایت تأثیر میگذارن. مثلاً باکتریهای جنس Lactobacillus و Bifidobacterium سطح سروتونین و دوپامین رو تنظیم میکنن. یعنی چی؟ یعنی اگه یه روز بیدلیل غمگینی، شاید تقصیر تو نیست. شاید تقصیر باکتریهایت باشد که اعتصاب کردن! شاید «دلم گرفته» یعنی «باکتریهام ناراحتن^^.»
۲. میتوکندریها: اینا نیروگاههای سلولها هستن. بگذار برات یک داستان تعریف کنم^^: روزی روزگاری چند تا باکتری آزاد بودت که توسط یک سلول بزرگتر بلعیده شدن. اما ترجیح دادن به جای هضم شدن، قرارداد ببندن: «من بهت انرژی میدم، تو بهم خونه میدی.» و هنوز هم DNA جداگانهای با خودشان دارن، مستقل از DNA تو! انگار یک موجود جداگانه توی تک تک سلولهات زندگی میکنه و هر روز صبح میگه: «خیالت تخت رفیق...برق وصله^^» ۳. دِمودِکسها: مایتهای ریزی که توی فولیکول مژههایت زندگی میکنن! اینا شبها بیرون میان، روی صورتت قدم میزنن، و بعد برمیگردن توی لانهشون. تو خوابی و اونا مهمانی دارن. تو صبح بیدار میشی و میگی «من»؛ ولی کدوم «من»؟ اونی که شب خواب بود، یا اونی که تمام شب روی صورتت راه رفتن؟ پس بدن تو یک شهره، یک کلانشهر؛ و «تو» شهردارش هستی (آن هم شهرداری که نصف ساکنینش را نمیشناسد!)
حالا بیا بریم سراغ مغز. آنجا داستان عجیبتر میشود: تاحالا راجع بیماران Split-brain شنیدی؟ اینها کسانی هستن که به خاطر صرع شدید، ارتباط بین دو نیمکرهی مغزشون رو با جراحی قطع کردن. خب...به نظرت چی میشه؟ نتیجه چیه؟ آفرین! دو «خود» در یک بدن!!! یه سری دانشمند یه آزمایش انجام دادن؛ به یه بیمار دو تا عکس جدا جدا نشون دادن: به نیمکرهی چپ مغزش یه مرغ و به نیمکرهی راستش یه منظرهی برفی. نیمکرهی چپ(که مسئول زبان هست)، میگه: «مرغ دیدم!» و راستش...راستش خبر نداره که نصف دیگهش داره برف میبینه! بعدش بهش میگن با دست چپت یه چیزی بردار که به اون عکسا ربط داره. دست چپ(که به نیمکره راست وصل هست)، میره یه بیل برفی برمیداره. (فقط نیمکرهی راست میدونه برف با بیل جور درمیاد، نیم کره چپ فقط مرغ رو دیده و خبر نداره چرا بیل رو برداشته) حالا دانشمند میپرسه: «خب جانم، چرا بیل رو انتخاب کردی؟» نیمکرهی چپ که از برف هیچ خبر نداره، یه لحظه پنیک میکنه ولی سریع خودش رو جمعوجور میکنه و یه جواب آبرومندانه تحویل میده: «خب معلومه دیگه! میخوام لونهی مرغ رو تمیزم کنم!» نه اینکه بیمار دروغگو باشه، نه! مغزش فقط مثل یه همکار زرنگ که سر جلسه چیزی نفهمیده، یه چیزی سرهم میکنه که دستش رو نشه! میبینی چه اتفاقی افتاد؟ یک نیمه از مغزت میتونه حتی برای کاری که نیمهی دیگر کرده، داستان بسازد! و تو حتی نمیفهمی... انگار یک مترجم فوری توی سرت نشسته که رفتارهات رو تفسیر میکنه و به تو میگه: «این کار رو کردی چون خودت خواستی.» در حالی که شاید خودت نبوده باشی...
حالا اختلال هویت (Dissociative Identity Disorder): چندین «من» کاملاً متمایز در یک مغز! هر کدام اسم دارن، سن دارن، خاطرات دارن و حتی دستخطشان فرق میکنه! آلرژیشان فرق میکنه: مثلاً یکی ممکنه به بادام زمینی حساسیت داشته باشه، دیگری نه. یعنی «منِ» دیگه حتی بدن رو هم جور دیگری تجربه میکنه! انگار یک آپارتمان با چند مستأجر، هر کدام با کلید خودشون. و آزمایش دست پلاستیکی: این آزمایش خیلی ساده و واضحه: یک دست پلاستیکی رو بگذار جلوی کسی و دست واقعیش رو پشت یک پرده پنهان کن. حالا همزمان دست پلاستیکی و دست واقعی رو با یک قلم نوازش کن. مغز ظرف چند ثانیه دست پلاستیکی رو «مال خودش» میدونه. حالا اگر بعدش یک چکش برداری و بخوای به دست پلاستیکی بکوبی، طرف عرق میکند و میترسه و دستش رو میکشه!!! انگار که واقعاً دست خودش باشه... یعنی «منِ بدن» آنقدر شلخته است که میشه با یک عروسک گولش زد.^^ مرز بین «خود» و «غیرخود» یک خط پررنگ نیست؛ یک خط چینه، یک پیشنویسه که مغز مدام داره ویرایشش میکنه.
پس برگردیم به سؤال اصلی: اگر بدنت پر از موجودات دیگه هست، اگر مغزت میتونه به دو «خود» تقسیم بشه، اگر میشه با یک عروسک گولت زد، اگر باکتریهات تصمیمهات رو عوض میکنن، اگر حتی دستخط و آلرژیت میتونه عوض بشه... پس این «من» که میگی، دقیقاً کجاست؟ کدام یک از این ۳۰ تریلیون، «تو» است؟ جوابِ علم اینه: «من» یک چیز واحد نیست! «من» یک داستان است. مغز تو یک ماشین قصهگوست. میلیاردها نورون، میلیاردها سیگنال، میلیاردها باکتری، و یک دنیا آشفتگی. اما مغز نمیتونه با آشفتگی زندگی کنه. پس میشینه و همهی اینها رو مرتب میکنه توی یک روایت. یک قصهی تمیز و اتوکشیده به اسم «من». «من» همان داستانیه که مغزت هر روز صبح برای خودش تعریف میکنه تا از این همه شلوغی دیوانه نشه. «من» اسم مستعار یک کندوی زنبوره. درست مثل یک ملت که میلیونها آدم داره ولی خودش را «یک کشور» مینامد. درست مثل یک ارکستر که دهها ساز داره ولی خودش را «یک سمفونی» میدونه. درست مثل یک جنگل که هزاران درخت داره ولی از دور فقط «یک سبز» دیده میشه. درست مثل...
و حالا پیچش آخر: شاید تنهایی، بزرگترین دروغ آگاهی باشه! ما فکر میکنیم از دیگران جدا هستیم. فکر میکنیم «من» یک جزیره است و «تو» یک جزیرهی دیگه. اما اگر «منِ» درون خودم هم چیز یکپارچهای نباشه چی؟ اگر من خودم یک مجمعالجزایر باشم، پس این فاصله بین من و تو چقدر واقعیه؟ شاید عشق، لحظهای باشه که این دیوار ساختگی فرو میریزه. لحظهای که ۳۰ تریلیون سلولِ «من» و ۳۰ تریلیون سلولِ «تو» دیگر مرزشان رو گم میکنن. لحظهای که دو اکوسیستم، دو جنگل، دو ارکستر، با هم همنوا میشن. شاید عشق یعنی فهمیدنِ این حقیقت که «من» هیچوقت «یکی» نبوده. «من» همیشه «ما» بوده. و شاید به همین دلیل است که عاشق شدن همیشه با «حس کامل شدن» همراهه: چون برای اولین بار، داستان «من» آنقدر بزرگ میشه که یکی دیگه رو هم در خودش جا میده! پس دفعهی بعد که گفتی «من»، یادت باشه که: داری از طرف ۳۰ تریلیون موجود حرف میزنی. یک ملت. یک جنگل. یک ارکستر. و شاید برای همینه که گاهی خودت رو نمیفهمی... چون «خودت» اصلاً یک نفر نیست که بشه فهمیدش. «خودت» مثل یک پارلمانه. و امروز، این من بودم که حرف زد. شاید فردا یکی دیگر از این ۳۰ تریلیون بلند بشه و چیز دیگهای بگه... پس با خودت مهربون باش. تو داری یک کشور خیلی شلوغ رو مدیریت میکنی!!!^^
چه جالب خسته نباشی💘