نفرینشدهای در زندان مرکزی اسیر است که همه بیم دیوانه بودنش را دارند. اما چطور پسربچهای یازده ساله ممکن است گرفتار جنون باشد؟ همه از تاریکی و نفرینشدهها وحشتدارند اما آیا سیاهی شرور است یا روشنایی پلیدی واقعی؟ جنون چشمهای سیاه سفری به پشت دیوارهای قصر بلور است. اما مقصد ما تالارهای مرمرین قصر نیست، بلکه زندان مخفی زیر قصر است. زندانی که سرانجام جادوگرهای غیرقانونی است، و البته سرانجام یک نفرینشدهی به خصوص که نه نامی دارد و نه گذشتهای.
#The_madness_of_black_eyes #Ch_6 page.1 سربازی که برای سرشماری آمده بود مثل دیروز کاسهها را دست سیرشا داد و به او یادآوری کرد که مطمئن شود زندانی غذایش را میخورد. سیرشا هم مختصری سر تکان داد. گردنش هنوز به خاطر خوابیدن روی این زمین سنگی درد میکرد. شب قبل تصمیم گرفته بود که این بیدار بودنها با وجود حرکت نکردن پسرک فایدهای ندارد و تصمیم گرفته بود بخوابد. درنتیجه حالا گردن درد امانش را بریده بود. بماند که اصلا نتوانسته بود خوب بخوابد و از چند ساعت قبل سرشماری بیدار بود. آنقدر خسته بود که فقط منتظر بود سرباز سرشماریش را تمام کند تا بتواند استراحت کند. سرباز که مثل دفعه قبل شمشیرش را از غلاف بیرون کشید تا پسرک را بیدار کند، پسرک سرش را بلند کرد و گفت: لازم نیست به خودت زحمت بدی. بیدارم. سرباز با دیدن چشمهای باز پسرک دست نگه داشت و بدون اینکه چیز دیگری بگوید رفت. اما سیرشا خوب میفهمید که از ترس از زدن شمشیرش به میلهها صرف نظر کرده بود. همانطور که از ترس از آنجا رفته بود. ترسی که او دیگر دلیلش را میدانست. چون پسرک نه تنها میتوانست مثل بقیهی همنوعانش مردم را طلسم کند بلکه میتوانست آنها را بکشد. و قبلا هم این کار را کرده بود. یا حداقل... این چیزی بود که سیرشا از دنتورس شنیده بود. چون باور چنین چیزی سخت بود. مخصوصا وقتی پسرک خودش هم نمیدانست چشمان سیاهش از چیست. مخصوصا وقتی میتوانست چنین سر به زیر و ساکت باشد. چنین بیحرکت که انگار خواب است. او حتی بهتر از سیرشا میتوانست خود را بیاهمیت نشان دهد. و سیرشا با وجودی که مطمئن بود پسرک خطرناک است و چیزی شوم در وجود خود دارد از یک چیز دیگر هم مطمئن بود. اینکه پسرک نمیخواهد با چیزی درگیر شود مگر اینکه مجبور شود. و این یعنی او میتوانست بیآزار باشد مگر اینکه کسی مثل دنتورس تحریکش میکرد. یا اینکه چیزی او را تحت فشار میگذاشت همانگونه که سیرشا سر چیستیش بازخواستش کرده بود. اما در بقیهی مواقع او بیحرکت بود. بیحرکت و در اغما. انگار که خواب باشد. و شاید واقعا هم خواب بود. هرچه باشد سیرشا هنوز هم نمیتوانست تشخیص دهد پسرک کی بیدار است. -باید اعتراف کنم وقتی سرت رو بلند کردی منم اندازهی اون سرباز جا خوردم. فکر میکردم هنوز خواب باشی. از کی بیدار بودی؟
پسرک در جواب سوال سیرشا چیزی نگفت. سیرشا هم ظرف غذای او را از بین میلهها رد کرد و گفت: بدنت درد نمیگیره اینقدر بیحرکتی؟ پسرک نگاهی به کاسهی نزدیک میلهها کرد و گفت: چارهی دیگهای دارم؟ اگه حرکت کنم در رفتگی دستم اوضاع رو بدتر میکنه. و سیرشا با بهخاطر آوردن دست در رفتهی پسرک نگاهش را به زمین دوخت. شنیده بود درد شکستگی آنقدر زیاد است که فرد نمیتواند کوچکترین حرکتی کند. بیخود نبود که پسرک به چنین وضعیتی راضی شده بود. اما پسرک بیحس بود. سیرشا خوب به خاطر میآورد که وقتی دنتورس دست پسرک را شکست او هیچ نگفت. برای همین با خود فکر کرده بود که دستش نباید آنقدرها هم برایش مشکلی ایجاد کند و پرسید: گفته بودی بیحسی. این کمکی نمیکنه؟ پسرک زیرلب گفت: دردش رو حس نمیکنم... آسیبش اما سرجاشه. سیرشا صدای به هم خوردن زنجیرها را شنید و نگاهش دوباره سمت پسرک کشیده شد. پسرک دوباره دست سالمش را روی دست شکستهاش گذاشته بود تا ثابت نگهش دارد. او آهسته و با احتیاط جلو آمد تا دستش به ظرف برسد. و سیرشا به این فکر کرد که حق با پسرک بود. شاید او درد را حس نمیکرد اما همچنان نمیتوانست از یک دستش استفاده کند. تازه اگر مجبور نمیشد دست دیگرش را پشتیبان دست شکستهاش کند. سیرشا که میدید وضعیت پسرک واقعا هم چندان خوب نیست گفت: میخوای.. کمکت کنم؟ اما پسرک اعتنایی به او نکرد و جایی نزدیک میلهها به دیوار تکیه کرد تا زیاد وادار به حرکت نشود. او با دست سالمش کاسهاش را برداشت و سیرشا این را نشانهای گرفت مبنی بر اینکه او به کمک نیاز ندارد. پسرک مشغول سهم آنروز خودش شد و سیرشا هم مشغول تمام کردن سهم غذای خودش. هنوز هم غذای زندان اذیتش میکرد. و با خود فکر کرد که معلوم اکنون شیفت آشپزخانه به پخت چه غذایی مشغول بودند. 🖤@land_of_celestials
#The_madness_of_black_eyes #Ch_6 page.2 دلتنگ وظایف همیشگیش بود. میدانست حتما جایش را با کس دیگری پر کردهاند و عدم حضورش حس نمیشود. اما او دلتنگ همین آدمهایی بود که هیچ اهمیتی به او نمیدادند. چون حداقل آنها همخونش بودند، همنوعش، و انسانهایی که دغدغههایشان مثل او بود. مثل او سرشان را پایین می انداختند و سکوت میکردند. مثل او از دست سرپرست عاصی بودند. مثل او خاکستری میپوشیدند. و حتی اگر با او حرف نمیزدند هم حداقل درکش میکردند. اما اینجا همهچیز غیرقابل درک بود. نفرینشدهای که معلوم نبود چیست. سایههایی که اشباحی را در خود پنهان کرده بودند. شیمرهایی که برای خلاص شدن از او و آن زندانی لحظهشماری میکردند. آن زندان برای او بیشتر از وظایف عادی خدمتکارها خفهکننده بود. صدای قدمهای سرباز رشتهی افکار سیرشا را پاره کرد و او بلافاصله کاسهی خالیش را برداشت و سمت میلهها رفت تا کاسهی پسرک را بردارد. ظرفهای خالی را طبق عادت جمع کرد و با آمدن سرباز به او داد. او هم بدون هیچ حرفی ظرفها را از او گرفت. اما نگاهش به زندانی بود و انگار قصد رفتن نداشت. سیرشا رد نگاه سرباز را دنبال کرد و متوجه شد که او دارد به دست شکستهی پسرک نگاه میکند. سرباز پرسید: از کی اینجوریه؟ سیرشا جواب داد: از بعد بازجویی ارشد. کار ایشونه. سرباز سری تکان داد و نگاهش را از پسرک گرفت و گفت: و رفتار خاصی از دیروز با این وضعیت نشون نداده؟ سیرشا که نمیدانست چه بگوید فقط گفت: نه. اغلب بیحرکته. سرباز نیم نگاهی به پسرک کرد و گفت: نسبت به سنش تحمل خوبی داره. بهش نمیومد. بعد هم برگشت سمت سیرشا و گفت: با این همه مراقبش باش. مبتلاهایی مثل اون وقتی زخمین خطرناکترن. وقتی بدنشون خسته است و تحت فشارن هر لحظه ممکنه آشفته بشن. اگرم آشفته نشن درد از پا درشون میاره. چشم ازش برندار و با هر تغییر رفتاری خبرمون کن. سیرشا سر تکان داد و سرباز با ظرفهای خالی از آنجا رفت. دوباره زندان خالی بود. اما سیرشا که چشم انتظار رفتن سرباز و کمی استراحت کردن بود اکنون دوباره نگران شده بود. نگران اینکه شاید وقت استراحت کردن را نداشته باشد و با این بیاعتنایی، پسرک از فرصت استفاده کرده و آسیبی به خود بزند. اما پسرک آرام بود. آرام و بیحس. تمام مدت هم دردسری ایجاد نکرده بود. شاید سرباز داشت اغراق میکرد.
او آهی کشید و سرجایش برگشت. هنوز هم گردنش درد میکرد و دستی به آن کشید تا کمی دردش را آرام کند. خستهتر از انی بود که تمام وقت بیدار باشد. اما قصد داشت حداقل تا جایی که میتواند بیدار بماند و مراقب پسرک باشد. چون حتی اگر سرباز اغراق کرده بود هم او قصد نداشت این هشدار را نادیده بگیرد. مخصوصا اگر قرار می شد دنتورس دوباره آنجا بیاید. نه. وقت خوابیدن نبود. شاید بعدتر که از وضعیت پسرک مطمئن شد میتوانست دوباره بخوابد. بعدتر که دنتورس هم آمده و رفته بود. اما این گردن درد داشت او را میکشت. فقط اگر چیزی برای بستنش داشت... حیف که پارچهی دامنش همینجوری هم به اندازهی کافی قربانی شده بود. هرچند هنوز روسریش را داشت. و شاید پارچهی کوچک آن برای بستن زخم به درد نمیخورد اما برای بستن گردنش کافی بود. سیرشا گره زیر موهایش را باز کرد و پارچهی خاکستری را از دور سرش باز کرد. موهای وز خورده و شانه نشدهاش دور صورتش پخش شدند و او با غرولندی آنها را عقب زد. پوشیدن این روسری اذیتش میکرد. ولی موهای بازش همیشه بیشتر مزاحمش بودند. برای همین هم از دیروز روسریش را برنداشته بود. نمیخواست با این موهای وز زده و باز که با هر حرکتی گره میخوردند و خاکی میشدند کف این زندان بخوابد. -جرا نمیبافیشون؟ سیرشا از شنیدن سوال پسرک جا خورد. انتظار این را نداشت که او بتواند سر صحبت را باز کند. چه برسد به اینکه چنین سوالی بپرسید. شنیدن چنین سوالی از او واقعا عجیب بود اما او به هرحال جوابش را داد و گفت: سرپرست معتقده که پوشش خدمتکارای خاکستری باید مثل هم باشه. موهای همهمون باید یه مدل باشه. حق ندارم ببافمشون. به جز اونم موهام اونقدر کوتاهه که اگه بخوام هم نمیتونم ببافمش. سریع باز میشه. پسرک چیزی نگفت. اما سیرشا که کنجکاو شده بود گفت: چرا این رو پرسیدی؟ پسرک ساکت بود. سیرشا هم که میدید جوابی از او نمیگیرد گردنش را با احتیاط بست و زانوهایش را بغل کرد و به آنها تکیه کرد تا موهایش به دیوار نخورد. هرچند نگاه کنجکاوش روی پسرک بود. امیدوار بود تا شاید او دوباره چیزی بگوید. و پسرک که انگار امیدواریش را حس کرده بود نگاهش را به زمین دوخت و زمزمه کرد: موهای خواهرم هم مثل تو بود. سیاه و صاف. اما راحت وز میخورد. واسهی همین همیشه میبافتش. میگفت وقتی میبافتشون کمتر گره میخوره. 🖤@land_of_celestials
#The_madness_of_black_eyes #Ch_6 page.3 سیرشا که نمیدانست به جواب پسرک چه بگوید ساکت بود. حس عجیبی داشت. فکر نمیکرد پسرک این قضیه را به علت شباهت موهایش با خواهرش پیش کشیده باشد. و بدترین بخشش این بود که پسرک گفته بود او شبیه خواهرش است. خواهری که... مرده بود. و سیرشا یاد حرفهای دنتورس افتاد. حرفهایی که دربارهی خواهر پسرک زده بود. اینکه او خود را فدای پسرک کرده بود... و اینکه پسرک هیچ اهمیتی به این موضوع نمیداد و میتوانست حتی مسبب مرگ خواهرش باشد. سیرشا نگاهش را به زمین دوخت. دیگر جرئت نمیکرد به پسرک نگاه کند. چون این حرف پسرک و اینکه به چنین شباهتی اشاره کرده بود نگرانش کرده بود. نگران اینکه شاید ممکن بود همان بلایی که سر خواهر پسرک آمده بود سرش بیاید. آنقدر نگران که سوالی که از دیروز برایش پیش آمده بود را پرسید و گفت: خواهرت... چه اتفاقی براش افتاد؟ اما پسرک ساکت بود. سیرشا هم سعی کرد سوالش را مودبانهتر کند و گفت: آخه... وقتی دنتورس اینجا بود خیلی حرفا زد... و سخت میشه فهمید که اون راست گفته یا نه... فقط میخوام بدونم که... چیزایی که گفت... دربارهی تو و خواهرت... چقدرش حقیقت داشت. ولی پسرک چیزی نگفت. سیرشا هم دیگر اصرار نکرد. تجربهی دیروزش به او اثبات کرده بود که نباید زیاد پافشاری کند. مخصوصا هنگامی که پسرک سکوت میکرد. اما کنجکاویش برای دانستن حقیقت داشت مثل خورهای او را میخورد. و او نگران بود. نگران اینکه شاید فرد دیگری که پسرک به قتل میرساند او باشد... چون شبیه خواهرش بود. حرفهای سرباز هم نگرانترش کرده بود. اگر وضعیت پسرک او را حساستر کرده بود و او حتی الآن هم به فکر کشتنش بود چه؟ اما نه. همهی اینها از بدبینی بود. پسرک تا موقعی که عصبی نمیشد آرام بود. او مطمئنا چنین قصدی نداشت. بیخود بود که با دوباره سوال پیچ کردنش او را عصبی کند و خود را به خطر بیندازد. باید بیخیال این موضوع میشد. ولی پسرک سکوتش را شکست و گفت: همهاش حقیقت داشت. سیرشا که کاخ افکار مثبتش با این حرف فروریخته بود بهت زده سرش را بلند کرد و پسرک را نگاه کرد. پسرک هم بدون اینکه به او توجهی کند زمزمه کرد: میخوای بدونی واقعا من مسبب مرگش شدم؟ سیرشا تنها سر تکان داد. سوالش همین بود. ولی جرئت نمیکرد آن را چنین مستقیم بپرسد. حتی جرئت نمیکرد تاییدش کند. آنوقت پسرک چنین بیتعلل دم از مرگ کسی میزد. و همین سیرشا را بیشتر نگران کرد. آنقدر که زبانش بند آمده بود. ولی پسرک همچنان ادامه داد: آره. من کردم. گذاشتم خودش رو واسهی هیچ و پوچ قربانی کنه. من کشتمش.
بدن سیرشا با این حرف پسرک یخ کرد. انتظار داشت پسرک ردش کند. یا حداقل... جور دیگری بیانش کند. اما او همانگونه که آنروز بدون هیچ حسی روبروی دنتورس دم از مرگ خواهرش میزد آن کلمات را به زبان آورده بود. او مستقیما اعتراف کرده بود که خواهرش را کشته. بدون ذرهای تاسف. اما سیرشا دید که پسرک دستی به چشمهایش کشید. چشمهای پسرک خیس بود... با وجودی که صورتش بیتغییر بود. درست مثل قبل. چهرهای که میگفت پسرک قلبی ندارد... با چشمهایی که از اندوه میباریدند. همین اشکهای به ظاهر بیمعنی سیرشا را متوجه چیزی کرد. متوجه اینکه شاید پسرک پشیمان بود و چیزی حس میکرد. شاید او پشیمان بود و آن را بروز نمیداد. او خوب میتوانست به چیزی تظاهر کند... پس شاید این بیحسیش هم یک تظاهر بود. شاید... اشکهایش نبودند که دروغین و اشتباه بودند... بلکه حالت چهرهاش دروغین بود. و سیرشا با تردید گفت: بقیهاش چی؟ اینکه گریه کردی و حاضر نبودی ازش دل بکنی چی؟ پسرک با طعنه گفت: اونموقع احمق بودم... فکر میکردم میتونم چیزی رو عوض کنم. واقعا فکر کردی واسه ی مرگی که خودم رقمش زدم گریه میکنم؟ جواب پسرک دوباره دو پهلو بود. برخلاف حرفهای قبلش. طوری که به نظر میرسید حرفهای قبلش حقیقت باشند و این یک دروغ. اما با وجود لحن منفی پسرک جوابش مثبت بود. او نگفته بود که چنین کاری نکرده. و سیرشا که از این پارادوکس گیج تر شده بود نمیدانست چه کند. در نهایت ریسک پرسیدن یک سوال دیگر را هم به جان خرید و پرسید: پس چرا الانم داری اشک میریزی؟ پسرک ساکت بود. اما سیرشا دید که سعی کرد اشکهایش را کنترل کند. اما با این وجود موفق نمیشد. انگار چیزی درون پسرک شکسته بود. چیزی که درست نمیشد. چیزی مثل مرگ یک عزیز. سیرشا آهسته و با احتیاط به میلهها نزدیک شد. او کنار میلهها نشست. هنوز هم از پسرک چند قدمی فاصله داشت اما آنقدر بود که بتواند به پسرک نزدیک باشد. 🖤@land_of_celestials
#The_madness_of_black_eyes #Ch_6 page.4 نباید نزدیک یک قاتل میشد. نباید نزدیک پسرک میشد. نباید نزدیک کسی میشد که میدانست خواهرش را به کشتن داده. نباید نزدیک کسی میشد که هر لحظه امکان آشفتگیش میرفت. اما اشکهای پسرک از تمام این اما و اگرها واقعیتر به نظر میرسید. بیحسی چهرهی پسرک برای فروخوردن بغضش واقعیتر بود تا این تصور که او بیقلب بود و از سر حماقت ناخواسته اشک میریخت. این اشکهای شفاف اگر واقعی نبودند چنین قلب سیرشا را به درد نمیآوردند. سیرشا دستش را از بین میلهها دراز کرد و دست پسرک را گرفت و زمزمه کرد: می دونی... ایرادی نداره اگه گریه کنی. گریه کردن و با احساسات پیش رفتن حماقت نیست. درسته که اشکات چیزی رو عوض نمیکنه... که حتی به نظر بیهوده است... ولی کمکت میکنه سوگواری کنی. ولی پسرک خود را کنار کشید و گفت: ولی من نمیخوام سوگواری کنم. نمیفهمی؟ میگم من به کشتن دادمش. من این کارو کردم. من کشتمش! سیرشا دستش را عقب کشید. برخورد تند پسرک و صدایش که با هر کلمه بالا میگرفت نگرانش کرده بود. این چشمهای سیاه که با غضب به او خیره بودند او را میترساندند. ولی عجیب این بود که همراه این خشم، اشکهای پسرک هم شدت گرفته بود. و سیرشا میدید که حق دارد. که پسرک به عمد احساساتش را عقب میراند تا بغضش را سرکوب کند. او داشت تظاهر میکرد. تظاهر میکرد غمی احساس نمیکند تا قوی بماند. اما این همین عقب زدن احساساتش او را بدتر از هرچیزی از پا در میآورد. این تصور که یک هیولاست و حق اشک ریختن ندارد او را سیاهتر میکرد. و سیرشا که نمیخواست پسرک همین اشکها را هم از دست بدهد و به این غم سرکوب شده خو بگیرد و گفت: میفهمم. میفهمم تو کشتیش. میفهمم تو یه هیولایی. ولی حتی یه هیولا هم حق سوگواری داره. حتی یه اهریمن هم میتونه موقع مرگ خانوادهاش اشک بریزه. پسرک چیزی نگفت. ولی سیرشا دید که سرش را پایین انداخت و زمزمه کرد: ولی این درست نیست... سیرشا گفت: ولی درستش همینه. گریه کردن طبیعیه. دلتنگ کسی بودن طبیعیه. وقتی به کسی نزدیک میشی و از دستش میدی جای خالیش توی زندگیت میمونه. و چه بخوای چه نخوای این جای خالی دردناکه... دردی که زیاده. و هرکسی در نهایت واسهی رها شدن ازش سوگواری میکنه. هرکسی... حتی یه هیولا... پسرک چیزی نگفت. اما سیرشا دید که شانههایش میلرزید. سیرشا چکه کردن اشکهایش را دید. و آهسته دستش را دراز کرد تا به او قوت قلب بدهد. دستش را گرفت تا آرامش کند. چون میدانست پسرک به این دلداری نیاز دارد. برخلاف آنچه که به آن تظاهر میکرد. اما بغض پسرک با لمس دستش شکست. صدای هق هق گریههایش در آن زندان پیچید و سیرشا برای اولین بار آرزو کرد که کاش این میلهها نبودند و میتوانست پسرک را بغل کند. هق هق گریههایش دردناک بود. آنقدر دردناک که او حاضر بود محکم بغلش کند تا آرام شود. بی توجه به تمام قوانین و چیزهایی که شنیده بود.
سیرشا شنید که پسرک میان گریههایش گفت: قول داده بود... قول داده بود ولم نمیکنه... قول داد همه چیز درست میشه... او هم آهسته بازویش را نوازش کرد و سعی کرد دلداریش بدهد. ولی نمیدانست چه بگوید. پسرک با هقهق گفت: چطور تونست بره؟... چطور تونست بره و تنهام بذاره؟ سیرشا با ملایمت گفت: میخواست نجاتت بده. میخواست یه زندگی داشته باشی... پسرک با صدایی که خش افتاده بود گفت: ولی من زندگیای ندارم... من هیچی ندارم... اون همه چیزم بود... دلیل خنده هام... تنها چیزی که نمیذاشت آشفته بشم... تنها دلیلی که میتونستم صداها رو خاموش کنم. اون دلیل نفسهام بود... چجوری بدونش نفس بکشم؟ سیرشا سعی کرد آرامش کند و گفت: یه راهی پیدا میکنی... یه دلیل پیدا میکنی... به خاطر اون هم که شده ادامه میدی... اما پسرک با هقهق گفت: نمیتونم... قلبم درد میکنه... تمام تنم میسوزه... نفسهام بالا نمیاد... نمیتونم جلوش وایسم... دیگه نمیتونم... صداها دارن دیوونم میکنن... جای خالی اون داره دیوونه ام میکنه... درد داره... خیلی درد داره... هیچوقت اینجوری نبود... هیچوقت اینقدر نمیسوخت... اون هم اینجا نیست... حالا که بیشتر از همیشه نیازش دارم اینجا نیست... قلب سیرشا با شنیدن حرفهای پسرک درد گرفت. میخواست کمکش کند. حالا که میدید پسرک چنین ضعیف و شکننده است و پر از احساس میخواست کمکش کند. میخواست حتی شده کمی قلب کوچکش را آرام کند. اما این میلهها... فقط اگر میتوانست خمشان کند و پیش پسرک برود... او دستش را به میلهی کنارش گرفت. آلما را زیر دستش احساس میکرد... نوسان انرژی را احساس میکرد. اما متراکم بود. بیش از آنکه بتواند کنترلش کند متراکم بود. شاید یک جادوگر سطح شش یا هفت میتوانست خمش کند. اما او نه. او با عذاب وجدان به پسرک نگاه کرد و از ته قلبش گفت: متاسفم... واقعا متاسفم... 🖤@land_of_celestials
#The_madness_of_black_eyes #Ch_6 page.5 و متاسف بود... هم برای غمی که پسرک متحمل شده بود. و هم برای اینکه نمیتوانست کمکی به او بکند. پسرک با چشمهای خیس اشک نگاهش کرد و ملتسمانه گفت: چجوری باید قبول کنم؟... چجوری باید عذر خواهیت رو قبول کنم وقتی ولم کردی؟ ...چجوری وقتی ازم قول گرفتی شاهد مرگت باشم و هیچی نگم؟ ...چجوری میخوای ببخشمت... وقتی همچین عذابی رو سرم آوردی و تنهام گذاشتی؟! سیرشا که نمیدانست چه بگوید فقط به پسرک خیره شد. حرفهایش نشان میداد که او را با خواهرش اشتباه گرفته. ولی همین اشتباه باعث شد سیرشا چیزی را ببیند که ممکن نبود. چشمهای آبی. او داشت پسرک را با چشمهای آبی میدید. آبیای چنان روشن و شفاف که انگار انعکاس ستارهها در آب بود. و او فقط بهت زده پسرک را نگاه کرد. پسرک نیز با چشمهای خیس اشک به او خیره شد و گفت: بگو چجوری ببخشمت... وقتی بهم گفتی زنده بمونم... درحالی که میدونستی چقدر چشم انتظار مرگم. بگو چجوری سر قولم بمونم... وقتی این درد اونقدر بدتر شده که... داره خفهام میکنه. سیرشا دید که اشکهای پسرک شدت گرفت. دید که نفسهایش ضعیفتر شد و او دستش را کنار کشید و روی سینهاش گذاشت. او میدید که پسرک چطور برای هر نفس تقلا میکند. ولی همان جا ماتش برده بود. حرفهای پسرک چنان قلبش را شکسته بود که فقط با چشمهای خیس اشک داشت تماشا میکرد. او مبهوت این چشمان آبی و حرفهای دردناک و تلخ پسرک شده بود. پسرک با نفسهایی که ضعیفتر از قبل شده بود زمزمه کرد: قول دادی ولم نمیکنی... قول دادی نمیذاری اون بلا دوباره سرم بیاد... حالا من چجوری سر قولم بمونم... وقتی سر حرفت نموندی؟ وقتی دوباره... به زنجیر کشیدنم... وقتی دوباره... مثل یه هیولا باهام برخورد میکنن... وقتی دوباره... فقط درده... سیرشا همچنان ساکت بود. اما نفسهای بریدهی پسرک و خس خس صدایش نگرانش کرد. دیگر فقط بغض نبود که حرفهای پسرک را میشکست. پسرک نمیتوانست نفس بکشد. و سیرشا به خودش آمد و سعی کرد پسرک را آرام کند. سعی کرد دوباره دست پسرک را بگیرد. ولی او دورتر از آنی بود که دستش به او برسد. -حالا من چیکار کنم؟ ...بگو چجوری تحمل کنم... وقتی این بار... قرار نیست نجاتم بدی؟
سیرشا با نگرانی به پسرک خیره شد. حرفهای او دیگر از اندوه فراتر رفته بودند. این سوگ نبود... این بغض نبود... این غم و اندوه از دست دادن یک خانواده نبود... اینها حرفهای کسی بود که تنها لنگرش به آبهای زندگی را از دست داده بود. پسرک عزادار نبود... او بریده بود... او نخ زندگی و نفسهایش را بریده بود... او از همهچیز بریده بود... احساسات پسرک آنگونه که سیرشا فکر میکرد مرهمش نبودند. اشکهای پسرک آرامش نکرده بودند... بلکه او را درخود غرق کرده بودند. احساسات پسرک او را تا لب پرتگاه کشانده بود. پرتگاهی که سیرشا احساس میکرد پسرک هرلحظه از آن پایین میپرد. او دستش را ناامیدانه سمت پسرک دراز کرد و سعی کرد چیزی بگوید. هرچیزی که بتواند آرامش کند. -یه راه نجاتی پیدا میشه. همیشه یه راه نجاتی پیدا میشه. مهم اینه که تو تسلیم نشی. که ادامه بدی. میگذره... همهی اینا میگذره... پسرک سرش را پایین انداخت. دیگر به او نگاه نمیکرد. شاید حتی حرفهایش را هم نشنیده بود. نفسهایش هنوز هم بریده بود. و آن موقع بود که سیرشا متوجه اولین بریدگی شد. یک بریدگی که بیصدا شکل گرفت. یک زخم با لبههای سوخته روی گردن پسرک. نشانهی آشفتگی بود. سیرشا ناخوداگاه دستش را عقب کشید. سرگروه گفته بود آشفتگی با افکار منفی شکل میگیرد. که نفرینشدهها از این ترفند برای کشتن خودشان استفاده میکنند. اما او فکر نمیکرد... فکر نمیکرد اندوه پسرک او را به چنین نقطه ای بکشاند. چگونه ممکن بود اندوه، پسرک را به جایی برساند که بخواهد واقعا خود را بکشد؟ باید کاری میکرد. باید جلویش را میگرفت. و سعی کرد پسرک را منصرف کند. سعی کرد او را صدا بزند. باید او را از این وضعیت بیرون میکشید. ولی نه نام پسرک را میدانست که او را به خود آورد و نه او را در حدی میشناخت که آرامش کند. تلاشهایش برای کمک کردن به او فقط شرایط را بدتر میکرد. سیرشا دید که آن جادوی نامرئی این بار بازوی پسرک را برید. زخمهای جدید لکههای سرخی از خود به جا میگذاشتند. باید کاری میکرد. ولی نمیدانست چه. نمیتوانست پسرک را آرام کند. هیچ کاری از دستش برنمیآمد. حتی آنقدر قوی نبود که جرئت کند نزدیک پسرک شود. اما این آشفتگی باید راهکاری میداشت. و او یاد حرفهای سرگروه افتاد. اینکه گفته بود اگر اثری از آشفتگی پسرک دید کریستال امنیتی را بشکند. چطور این موضوع را فراموش کرده بود؟ 🖤@land_of_celestials
#The_madness_of_black_eyes #Ch_6 page.6 سیرشا بلافاصله کریستال را از جیب دامنش بیرون آورد و آن را روی زمین پرتاب کرد. کریستال آبی رنگ بلافاصله هزار تکه شد و شکست. سیرشا دید که تکههای شکسته رنگ بنفشی به خود گرفتند و سپس سرخ شدند و در دل دعا کرد که دیر نشده باشد و سرگروه و سربازها بتوانند پسرک را آرام کنند... یا حداقل نگذارند او بیش از این به خود آسیب بزند. او با دلهره به پسرک خیره شد. لرزش بدنش را میدید. زخمهای جدیدی که شکل میگرفتند را میدید. میدید که او از درد در خود گلوله شده و خود را بغل کرده. صدای نفسهای بریدهاش را میشنید. صدای گریههای خفهاش... سیرشا که نگران این وضعیت بود زمزمه کرد: خواهش میکنم... مجبور نیستی این کار رو با خودت بکنی... لطفا... صدای باز شدن در فولادی زندان سیرشا را از جا پراند و او نگاهی به راهرو انداخت. سرگروه و دو تا از نیروهایش داشتند میآمدند. صدای چکمهها و دویدنشان خیال سیرشا را راحت کرد که همهچیز درست میشود. که دیگر قرار نبود بلایی سر پسرک بیاید. اما صدای فریاد پسرک تمام امیدش را با خود برد. صدای ضجههایش از ته دل بود. صدای فریادی که سیرشا میدانست تا عمر دارد تبدیل به بدترین کابوسش میشود. 🖤@land_of_celestials
نظرات بازدیدکنندگان (0)