توی ای مطلب می پردازیم به سوالاتی که گهگاهی ممکن از خودمون بپرسیم و یا شاید سرگرم کننده و جالب باشه.
چی میشد اگر هری در محفل ققنوس تبرئه نمیشد و اخراج میشد؟ ۱. دادگاهی سرنوشت ساز: جو دادگاه سنگینتر از آن است که هری تصورش را میکرد. دامبلدور غایب است. شاید وزیر، فاج، او را به بهانهٔ واهی از ساختمان دور کرده باشد. کرنلیوس فاج با چهرهای برافروخته، حادثهٔ پارک را نه دفاع از خود، که «حملهای سازمانیافته به یک مشنگ» و «نقض آشکار فرمان منطقی سازی تعلیم و تربیت» میخواند. هری فریاد میزند که دیوانهسازها آنجا بودند، اما بدون شاهد، کلماتش مثل گرد و غبار در هوا محو میشوند. حکم صادر میشود: «اخراج دائم از مدرسهٔ علوم و فنون جادوگری هاگوارتز.» دومین ضربه بلافاصله میآید. آملیا بونز، با لحنی محزون اما رسمی اعلام میکند: «و طبق بند هفتِ فرمان محدودیت جادوگری در سنین پایین... چوبدستی آقای پاتر شکسته خواهد شد.» یک مأمور وزارت جلو میآید. چوبدستی خوشهٔ هالی و پر ققنوس را از او میگیرند. صدای شکستن چوب، مثل شکستن استخوان، در سکوت دادگاه میپیچد. دو تکه چوب روی زمین میافتد. نور چشمان هری، برای اولین بار، واقعاً خاموش میشود.
۲. بازگشت به کابوس خصوصی هاگوارتز دیگر برای او نیست. محفل ققنوس در شوک فرو رفته است. دامبلدور بعداً با چشمانی غمگین به او میگوید: «متأسفم هری... اما حتی من هم نمیتوانم حکم شکستن چوبدستی را لغو کنم. اما... این پایان نیست.» اما برای هری، این حرفها فقط واژهاند. او را به خانهٔ شمارهٔ چهار پریوت درایو برمیگردانند. اما این بار دیگر حتی آن پناهگاه مخفی هم نیست. یک زندان واقعی است. عمو ورنون از اینکه «بالاخره از آن مدرسهٔ لعنتی کنده شده» خوشحال است و با رضایت شیطانی هر روز به او یادآوری میکند که «حالا دیگر یک بیکارهٔ معمولی هستی، نه یک فرد خاص.» هری بدون چوبدستی، بدون هاگوارتز، بدون آینده، در اتاق کوچکش دراز میکشد. اینجا تاریکترین نقطهٔ زندگیاش است. جایی که حتی صدای ولدمورت در ذهنش هم نمیتواند عمق این ناامیدی را پر کند. او رسماً از دنیای جادو طرد شده است.
۳. شکار در بین ماگل ها چیزی نمیگذرد که ولدمورت متوجه میشود. «پسر برگزیده» نه تنها رسوا، که بیدفاع و در دنیای مشنگها رها شده است. طولی نمیکشد که مرگخواران به پریوت درایو حمله میکنند. محافظ باستانی خون مادرش با هفده سالگی خواهد شکست. هری در یک قدمی مرگ است. در این لحظه، نجات از جایی غیرمنتظره میرسد: اعضای محفل ققنوس که یواشکی زیر نظر دامبلدور نگهبانی میدهاند. اما هری نمیخواهد فقط نجات پیدا کند. او عصبانی است. از وزارتخانه، از دامبلدور، از کل دنیای جادوگری که پشتش را خالی کرده. او نمیپذیرد که به هاگوارتز یا هر پایگاه محفل برگردد. او درخواستی عجیب میکند: «میخواهم مثل یک مشنگ زندگی کنم و مثل یک جادوگر بجنگم. به من یک چوبدستی جدید بدهید.» او با کمک عجیبترین متحدان (شاید ماندونگاس فلچر، شاید حتی یک اسنیپِ سرخورده که در خفا وجدانش بیدار شده)، به زیرزمین میرود. تبدیل به یک شبح میشود.
۴. نبرد نهایی: بازگشت مرد طردشده جنگ فرا میرسد. ولدمورت بر وزارتخانه مسلط شده و هاگوارتز آخرین سنگر است. همه در انتظار یک ناجیاند. اما هری پاتر کجاست؟ شایعه میگویند او مرده، یا فراری شده، یا دیوانه شده. در تنگنای نبرد هاگوارتز، وقتی به نظر میرسد مدافعان در حال شکست هستند، یک طلسم سپر عظیم و بینقص، موجی از مرگخواران را عقب میراند. همه سکوت میکنند. از میان آوار و گرد و غبار، هری پاتر قدم برمیدارد. نه با ردای مدرسه، که با لباسهای یک سرباز گمنام. چوبدستی جدیدش (شاید ساختهٔ خودش و هرمیون، شاید یک چوبدستی ساده که در بهبهه نبرد از یک دشمن گرفته) در دستش میدرخشد. او فریاد نمیزند «برای هاگوارتز!» او میگوید: «من برای مدرسهای که منو بیرون کرد نمیجنگم. من برای این نمیجنگم که برگزیدهام. من میجنگم چون این کارِ درسته!» و در این لحظه، او دیگر یک نماد نیست. او یک انقلاب تکنفره است. کسی که دنیای جادوگری طردش کرد، حالا بازگشته تا همان دنیا را نجات دهد، نه به خاطر آنها، بلکه با وجود آنها.
در نهایت: این سناریو، هری را از یک قهرمان مقدر، به یک قهرمان خودساخته تبدیل میکند. او بزرگترین درس دنیای جادوگری را با تلخترین روش یاد میگیرد: که عنوان «برگزیده»، مدرک هاگوارتز، و حتی یک چوبدستی جادویی، قهرمان بودن را تعریف نمیکنند. این قلب انسان است که جادوی واقعی را میسازد. و شاید، فقط شاید، این هریِ شکستخورده و برخاسته از میان مشنگها، قویتر از هر نسخهٔ دیگری از خودش باشد.
عالی یعنی میتونی برای کارتون ها یا انبمه ها هم بنویسی
حقیقتش دیگه ایده برای هری پاتر ندارم اما رمورد چیزای دیگه باز ایده هام بیشتره البته اگه خواستید
آره راحت باش از هرچی میخوای بگو
ممنون میتونی ار کارتون آواتار آخرین باد افزار یا افسانه کورا بنویسی اگه موافق باشی و بخوای میتونم برای اونا هم ایده بدم البته نمیدونم دیدشون یا نه
اگه ندیده باشم هم می رم می بینم یا اگه از نظرتون مشکلی نداشته باشه از هوش مصنوعی برمیدارم و می نویسمش و می گم که از هوش مصنوعی برداشتم
از نظر من که نداره
خب پس ایده بده
خوب ایده زیاده برای همون آواتار میگم
1 اگه لوتن پسر ایرو نمیم. رد ( نمیدونم میشماسیشون یا نه)
2 اگر انگ فرار نمیکرد
3 اگر مادر کاتارا و ساکا نمی. م. رد
4اگر زوکو تبعید نمیشد
اگه از این انیمیشن خوشت اومد و خواستی حالا بازم درموردش داستان بنویسی ایده های بیشتری هم دارم حالا هر جور خودتون مایلید