سلام سلام! چطورید؟ خوش اومدید به بخش دهم داستانمون✨️ امیدوارم خوشتون بیاد🌷
به یاد دارم فقط چهارده سال کمتر سن نداشتم، در پرورشگاه دختری بود به نام کاترین. دختری به زیبایی ماه. همه بچهها او را "دختر ماه" صدا میزدند. چون عا.شق شب و ماه بود و پوستی به سفیدی ماه داشت، موهایی مشکی که پایینش ترکیبی از آبی پررنگ و بنفش بود. همیشه تیشرتها و دامنهای مشکی میپوشید. عا.شق چیزهای ترسناک و گوتیک بود.
روزی در راهرو به سمت او رفتم. داشتم از خجالت، مانند بستنی داخل آفتاب ذوب میشدم. جلوی او ایستادم. او همان تیشرت مشکی با طرح آهنگهای راک و دامن مشکی را به تن داشت. رژ لبی مشکی و سایه بنفش خوش رنگی به چشم داشت. گوشه راهرو نشسته بود و کمیک میخواند. وقتی ایستادم، سرش را بالا گرفت:( سلام مارک!) لبخندی پهن زدم و گفتم:( سلام کات.) کاترین با دستش به بغل خود اشاره کرد تا بنشینم. نشستم.
نگاهی به داخل کتاب انداختم. کمیک "مرد عنکبوتی شگفت انگیز". داخل آن، مردعنکبوتی، در حال مبارزه با همان موجود سبز، که نامش را درست به یاد نمیآورم بود. راستش در دوره نوجوانی در کنار کتاب، کمیک هم میخواندم. البته کمتر اوقات. کاترین گفت:( راستش دوست دارم بزرگ شدم طراح کمیک بشم. کتابهای تصویری... نقاشی... میفهمی چی میگم؟)
گفتم:( جالبه. شغل هیجانانگیزیه. من هم دوست دارم نویسنده بشم.) اما درون ذهنم، هیچگاه فکر نمیکردم دلقک سیرک شوم. کاترین اخمی به نشانه فکر کردن به ابرو آورد. همانطور که به زمین نگاه میکرد، گفت:( از نظر تو... اینکه دوست داشته نشی، چهجوریه؟ حسش... تصویرش.) به سقف نگاه کردم. کمی مکث کردم. بعد گفتم:( میدونی؟ خب یهجورایی انگار توی یه مکانی که کلی آدم هست و تو روی یه صندلی نشستی و دورت یه هاله سبز کشیده شده که هیچکس جز خودت توی هاله نیستی.)
رویم را به سمت او برگرداندم، دیدم دارد داخل دفترچهاش، چیزی که گفتم را میکشد. وقتی طرح تمام شد، آن را به من داد تا آن را ببینم. او مرا کشیده بود که روی صندلیای چوبی، قوز کرده نشستهام و دور اطرافم پر از آدم است ولی آن هاله سبز لعن.تی نمیگذارد کسی وارد شود؛ یا به زبان دیگر، مرا دوست داشته باشد. کاترین دوباره سوالی جدید پرسید:( آهنگ مورد علاقهات چیه؟) گفتم:( هر آهنگی که حس متفاوت بده.) خندید و با ذوق به من نگاه کرد:( فکر میکردم فقط منم! حالا میتونیم همدیگه رو دوقلو صدا کنیم!)
لبخندی زدم و سرم را بخ پایین انداختم و گفتم:( ولی من... موهام سفیده و تو موهات مشکی.) با خونسردی تمام گفت:( دوقلوهای ناهمسان!) به حرف او اضافه کردم:( دوقلوهای کاملا ناهمسان!) و هر دو خندیدیم. بعد از آن دیگر او را ندیدم. چون خانوادهای او را به سرپرستی گرفت. خوشحالم که بالاخره به جایی تعلق پیدا کرد. اما بعد شش سال، باز هم من به جایی تعلق نداشتم و نخواهم داشت. آن موقع اولینباری بود که ع.شق را تجربه میکردم. میدانم. فقط چهارده سالم بود. اما با این حال در عرض ثانیه قلبم را به او دادم و او... قلبم را به من پس داد. ولی من هنوز هم آن نقاشی را گوشه میز خود دارم.
قلمت🛐😭
مرسییییییی🫠🫠🫠🫠🩷🩷🩷🩷🩷
خیلی قشنگههه
مرسییییییییی😭😭😭🩷🩷🩷🩷
عررررر
چه قشنگ👏👏👏
مرسییییی🩷🩷