ماجراهای تام سایر اثر: مارک تواین ترجمۀ جعفر مدرس صادقی ( متن کوتاه شده )
تام بد را باید ادب کرد خاله پالی داد زد«تام.» جوابی نیامد. خاله پالی دوباره داد زد«تام!» باز هم جوابی نیامد. خاله پالی با صدای بلندتر از پیش داد زد«تام!» عینکش را برداشت و نگاهی به دور و بر اتاق انداخت. «این پسر کجا رفته؟» پا شد و رفت در را باز کرد. به باغ نگاهی انداخت. نه. از تام خبری نبود. داد زد«آهای،تام!» از پشت سرش صدایی شنید و به سرعت برگشت. درست به موقع برگشته بود و پاچه ی شلوار پسر توی دستش آمد. گفتنیاد گنجه نبودم. تو اونجا چیکار میکنی؟» «هیچ چی.» «هیچ چی؟ به دست ها و دهانت نگاه کن! چی به دور لبت چسبیده؟» « چه می دونم، خاله.» « ولی من می دونم. این مرباست. خود خودشه. تو رفته بودی توی اون گنجه و داشتی مربا می خوردی. چند بار به تو گفتم که دست به اون مربا نزن. اون چوبو بده به من!» چوب بالا رفت. تام راستی راستی توی دردسر افتاده بود. تام داد زد«خاله جان، پشت سرتو نگاه کن!» پیرزن برگشت که ببیند قضیه پیست. فرصتی برای تام پیش آمد که بزند به چاک. تا خاله آمدم به خودش بجنبد، تام از روی نرده های حیاط پرید بالا و ناپدید شد.
خاله پالی یک دقیقه سرجای خودش خشکش زده بود. بعد، یک مرتبه زد زیر خنده. با خودش گفت«خیلی این پسره داره سر به سر من می ذاره. امروز بعدازظهر هم که مدرسه نمیره. فردا باید حسابی ادبش کنم. خیلی سخته که شنبه ها که همه ی دوست هاش تعطیلن کار کنه، از هیچ چی به اندازه ی کار کردن بدش نمیاد. اما به هر ترتیبی که هست، باید ادبش کنم.» دعوا تام داشت توی خیابان قدم می زد و یک آهنگ جدید را با سوت تمرین می کرد. خیلی به نظر خودش گوش نواز می آمد. این آهنگ را به تازگی یاد گرفته بود. یک مرتبه دست از سوت زدن کشید. رو به روی او پسری سبز شده بود که قدش کمی بلنتد بود و تام تا به حال ندیده بودش. دهکده ی سن پترز بورگ، جایی که تام با برادرش _سید_ و خواهرش_مری_ زندگی می کردند، دهکده ی کوچک و ساده و آرامی بود. توی این دهکده، به این زودی ها، به آدم های جدید بر نمی خوردید. این پسر لباس تر و تمیزی هم پوشیده بود. روز یکشنبه نبود، ولی با این همه این پسر لباس تر و تمیزی پوشیده بود و این خیلی غیرعادی بود. حتی کراوات هم داشت. تام به او زُل زد و هرچه بیشتر این زُل زدنش طول می کشید، لباس های خودش به نظرش کثیف تر می آمد. پسر حرفی نزد. هرکدام که تکانی به خودش میداد، آن یکی هم در جهت مخالف حرکت می کرد. روی یک دایره می چرخیدند و چشم از همدیگر بر نمی داشتند. آخرش، تام بود که به حرف آمد.
«من می تونم بزنمت.» «دلم میخواد بدونم چطور می زنی.» «خب، می تونم دیگه.» «نه. نمی تونی.» «بله. می تونم.» «نه. نمی تونی.» «می تونم.» «نمی تونی.» «می تونیم.» «نمی تونی.» سکوت ناراحت کننده ای برقرار شد. تام گفت«تو اسمت چیه؟» « به تو چه مربوطه؟» « خیلی هم مربوطه.» «کی گفته؟» «اگه زیادی حرف بزنی، بهت میگم کی گفته.» «زیادی، زیادی ، زیادی. خوب شد؟» «تو فکر می کنی خیلی سرت می شه؟ من اگه بخوام می تونم حسابتو برسم. تازه فقط با یه دست.» «خب، چرا حسابمو نمی رسی؟ اگه مردی، بیا جلو.» «اگه زیاد پررویی کنی، حسابتو می رسم.» «خب، برس، ببینیم. تو که فقط حرفشو می زنی. نکنه می ترسی؟» «از چی بترسم؟» «می ترسی.» «نمی ترسم.» دوباره سکوتی برقرار شد و باز به همدیگر زُل زدند و دور هم چرخیدند. طولی نکشید که شاخ به شاخ شدند. تام گفت«از سر راه من برو کنار!» «خودت برو کنار!» «من نمی رم.» «من هم نمی رم.» همان جا ایستاده بودند و همدیگر را هل می دادند. یک دقیقه بعد، هر دو تا داشتند توی خاک و خُل غلت می زدند. مو ها و لباس های همدیگر را می کشیدند و به صورت همدیگر چنگ می زدند. تام آخرش پسر تازه وارد را خواباند روی زمین، نشست روش و چند تا مش-ت محکم خرجش کرد. گفت«بُست شد؟» پسر دست و پا می زد که خودش را خلاص کند. خیلی عصبانی بود و از فرط عصبانیت به گریه افتاد. تام دوباره گفت«بُست شد؟ بگو بسه تا ولت کنم!» و هنوز داشت او را می زد. سرانجام، پسر غریبه لب باز کرد و گفت«بسه.» و تام اجازه داد که از سر جایش بلند شود. گفت«حالا ادب شدی؟ از این به بعد، یادت باشه که داری با کی حرف می زنی.» تام آن شب خیلی دیر به خانه برگشت. از پنجره ی اتاق خواب بی سر و صدا رفت تو. نمی خواست برادرس_سید_ را بیدار کند که هم اتاقش بود و خاله پالی را که در طبقه ی پایین می خوابید. اما خاله پالی بیدار بود و منتظر او بود. وقتی که لباس های گل آلود او را دید، به شدت عصبانی شد. مصمم شد که تام را روز شنبه به بیگاری بکشد.
کار سخت صبح شنبه، تام جلوی در خانه آفتابی شد. یک سطل پر از رنگ و یک قلم موی دسته بلند دست داشت. نگاهش به دیوار چوبی انداخت و نفس عمیقی کشید. دیوار چوبی نزدیک سی متر طول داشت و دو متر و نیم بلندی. مجازات او این بود که این دیوار را رنگ بزند. به نظر تام، هیچ دلیلی دیگر برای خوشحالی وجود نداشت. آهی کشید و قلم مو را توی رنگ فرو برد و کشید بالای دیوار. دوباره این حرکت را تکرار کرد و بعد یک قدم رفت عقب تا نتیجه کارش را تماشا کند. نگاهی به آن تکه کوچک رنگ شده انداخت و بعد به بقیه دیوار که باید رنگ می شد. هنوز خیلی مانده بود تا تمام شود. جیم با سطلی که توی دستش بود از خانه بیرون آمد. جیم پسر کوچکی بود که برای خاله پالی کار می کرد. داشت می رفت سر چاه دهکده که آب بیاورد. تام همیشه از این کار بدش می آمد، اما حالا به نظرش آمد که این کار بهترین کار دنیاست. همیشه سر چاه دختر ها و پسر ها جمع می شدند و منتظر نوبتشان می ماندند. تام یادش بود که همیشه یک ساعتی یا بیشتر طول می کشید که جیم برود آب بیاورد. جیم را صدا زد«جیم، اگه تو این دیوار را برای من رنگ کنی، من میرم آب میارم.» جیم سرش را تکان داد«من نمی تونم، تام. اگه خالت منو ببینه کت-کم می زنه.» «هیچ هم تو را نمی زنه، جیم. او هیچ کسیو نمی زنه. حرف زیاد می زنه، ولی کاری صورت نمیده. اگه این کارو بکنی، من یک تیله ی قشنگ بهت میدم.» تام یک تیله از توی جیبش درآورد و به او نشان داد. جیم پا به پا کرد. «جیم، می بینی که سفیدش هم هست.» تیله ی سفید سخت گیر می آمد. جیم سطل را گذاشت زمین و تیله را برداشت. اما یک دقیقه بعد، ناگهان صحنه تغییر کرد. جیم سطل به دست داشت توی جاده می دوید و پشت پاهاش از درد جلز ولز می کرد و تام سخت مشغول رنگ زدن بود و خاله پالی هم یک لنگه کفش دستش بود، داشت بر می گشت توی خانه.
علاقه ی تازه ی تام به رنگ زدن چندان طول نکشید. به یاد برنامه های متنوعی افتاد که برای امروز چیده بود و آه از نهادش برآمد. به زودی سر و کله ی بچه های دیگر پیدا می شد و وقتی او را در حال کار کردن می دیدند، به ریشش می خندیدند. از فکر این قضیه بغض گلویش را گرفت. اما ناگهان نقشه ی تازه ای به ذهنش رسید. قلم مو را توی دستش محکم گرفت و شروع کرد به رنگ زدن. بن راجرز داشت می آمد. سیبی توی دستش بود که داشت گاز می زد. به تام که رسید، ایستاد به تماشا کردن. تام همچنان به رنگ زدن ادامه داد. هیچ اعتنایی به بن نکرد. ییک قدم رفت عقب و با علاقه به دیوار چوبی نگاه کرد، درست مثل نقاش هنرمندی که می خواهد به نتیجه ی کارش نگاه کند. بعد تکه ی بغلی را رنگ زد و دوباره یک قدم رفت عقب تا خوب تماشا کند. بن کنار او ایستاد. دهان تام برای سیب آب افتاده بود، اما همچنان به رنگ زدن ادامه داد. آخر سر، بن گفت«سلام، تام. افتاده ای به کار؟» تام جواب داد«تویی، بن؟ حواسم نبود.» «دارم می رم شنا. تو دلت نمی خواد با من بیای؟ ولی شاید تو دلت بخواد کار کنی.» تام نگاهی به او انداخت و گفت«تو اسم اینو می زاری کار؟» «مگه کار نیست؟» تام با علاقه به رنگ زدنش ادامه داد و با بی اعتنایی گفت«خب، شاید بشه گفت کار و شاید هم نشه گفت. تنها چیزی که می دونم اینه که تام سایر با این کار داره عشق می کنه.» «منظورت اینه که این کارو دوست داری؟» قلم مو همچنان در حال حرکت بود. «دوست دارم؟ خب، معلومه. چرا دوست نداشته باشم؟ کی به این زودی ها به یک بچه ی فسقلی اجازه ی رنگ زدن میده.» بن سیبش را دیگر گاز نزد. تام قلم مو را بالا و پایین می برد. یک قدم رفت عقب و بعد وسواس قلم مو را دوباره به کار انداخت و جاهایی را که خالی مانده بود دوباره رنگ زد. بن همه ی حرکات تام را زیر نظر داشت. هرچه بیشتر می گذشت، علاقه ی بیشتری پیدا می کرد. بعد، گفت«تام، بزار من هم یه خرده رنگ بزنم!»
دستیاران تام تام مکثی کرد و مثل این بود که می خواست بگوید«باشه» اما تغییر عقیده داد. «نه، نه، بن. فکر نمی کنم بشه این کارو کرد. می دونی چیه؟ خاله پالی خیلی آدم سختگیریه. این دیوار هم دیوار جلوی حیاطه. اگه دیوار عقبی بود، باز یه چیزی. اما این یکی را باید خیلی با دقت رنگ زد. چشمم آب نمی خوره که از هزار تا بچه یک نفر هم باشه که بتونه این مارو به اون صورتی که باید و شاید انجام بده، یا حتی از دو هزار تا بچه هم یکی پیدا نمیشه.» بن با تعجب گفت«جدی میگی؟ بده ببینم. فقط خرده. اگه من جای تو بودم، می ذاشتم دوستم لااقل یه امتحانی بکنه.» « بن، من دلم می خواد که تو یه امتحانی بکنی، واقعاً دلم می خواد، اما اگه تو این دیوار رو رنگ بزنی و رنگش خوب از آب در نیاد، خاله پالی خیلی عصبانی میشه. جیم می خواست رنگ بزنه، ولی خاله پالی اجازه نداد. سید هم می خواست رنگ بزنه، ولی خاله پالی اجازه نداد.» تام گفت«پس خاله پالی را چیکار کنیم؟» «من همه ی سیبمو بهت میدم.» تام قلم مو را داد به او. و همین که بن زیر آفتاب مشغول کار کردن شد، تام توی سایه نشست و سیب را گاز زد. توی این فکر بود که چه جوری بچه های دیگر را وادارد که کار را برای او انجام بدهند.
طولی نکشید که بچه ها یکی یکی پیداشان شد. آمده بودند به ریش تام بخندند، اما تام به کارشان کشید. وقتی که بن خسته شد، تام کار او را به بیلی فیشر داد و در ازای این لطفی که در حق او کرد یک بادبادک گرفت. و بیلی هم که از کار نفس افتاد، جانی میلر جای او را گرفت و در عوض یک موش م-ر-د-ه ی فرد اعلا به تام داد. به همین ترتیب، کار پیش رفت و به ساعت های بعدازظهر که رسید، گنچینه ای از چیز های قیمتی گیر آرده بود. به جز چیزهایی که گفتیم، دوازده تا مهره گیرش آمد، با یک تکه شیشه ی آبی، کلیدی که هیچ دری را باز نمی کرد، یک تکه گچ، در شیشه ای یک بظری ش-ر-ا-ب، یک سرباز کوچولوی فلزی، دو تا ماهی که توی یک ظرف مرباخوری انداخته بودند، یک بچه گربه ی یک چشمی، یک قلاده ی سگ(البته بدون سگ)،دسته ی یک چ-ا-قو و یک تکه طناب. در تمام این مدت خیلی به او خوش گذشت و بیشتر وقتش را به حرف زدن با این و آن گذراند و نرده های چوبی هم سه بار رنگ خورد. اگر باز هم رنگ توی سطلش باقی می ماند، همه ی مال و منال بچه های دهکده را تصاحب می کرد.
کار که تمام شد، تام رفت به سراغ خاله پالی. خاله پالی توی اتاق پشتی نشسته بود. تام گفت«خاله جان، حالا برم بازی کنم؟» «به این زودی؟ چه مقداری از کار را انجام دادی؟» «همه ش انجام شد، خاله جان.» «تام، به من دروغ نگو. من ئوست ندارم دروغ بشنوم.» «دروفم کجا بود خالع جان؟ همه ی کار انجام شد.» خاله پالی باور نکرد. رفت بیرون که چشم های خودش ببیند. وقتی که دید همه ی نرده ها رنگ شده، از تعجب داشت شاخ در می آورد. گفت«تام، پس معلومه که هروقت سرحال باشی، خوب کار می کنی. باشه. حالا برو دنبال بازی!»
نظرات بازدیدکنندگان (0)