شرلوک هلمز و در-ند-ۀ باسکرویل نویسنده سر ارتور کنان دویل { مرور گذشته }
آخر نوامبر بود و بیش از یک ماه از بازگشت ما از باسکذویل هال می گذشت. من و هلمز در اتاق نشیمن خیابان بیکر در دو سوی بخاری شعله ور نشسته بودیم. هلمز از زمان بازگشت سخت سرگرم کار روی دو پروندۀ دیگر بود، و گرفتار تر از آن بود که دربارۀ پروندۀ باسکرویل گفتگو کنیم. اما حالا پرونده های دیگر به پایان رسیده و او در هر دو موفق شده بود.به نظرم رسید که فرصت مناسبی است تا چند تا سئوال آخر را دربارۀ استپلتُن و سگ درنده بپرسم. هلمز شروع کرد:« تابلو نشانمان داد که استپلتُن براستی عضو خانوادۀ باسکرویل است. او پسر راجر باسکرویل بود، یعنی برادر کوچک تر سِر چارلز. راجر همان جانی بود که از زندان گریخته و امریکای لاتین رفته بود. همه خیال می کردند که او مجرد از دنیا رفته، اما درست نبودو او یک پسر داشت که نام او هم راجر بود، همان که ما به نام استپلتُن می شناسیم. استپلتُن با زن زیبایی از امریکای جنوبی ازدواج کرد و به انگلستان آمد و در شمال آن مدرسه ای دایر کرد. سپس پی برد که اگر سِر چارلز و سِر هنری بمیرند، زمین های باسکرویل و دارایی خانواده به او می رسد. به همین دلیل مدرسه که بسته شد، به دِوُنشایر امد.
به سِر چارلز که برخورد، داستان درندۀ دوزخی را شنید. همچنین دریافت که سِر چارلز به این داستان های فوق طبیعی عقیده دارد، و قلبش نیز بیمار است. « استپلتُن به فکر خرید سگ درندۀ عظیمی افتاد و از فسفر استفاده کرد تا مثل دردندۀ آن داستان بدرخشد. من جایی که حیوان را از آن خریده پیدا کردم. جانور را با قطار به دِوُنشایر برد و چندین کیلومتر در خلنگزار با آن رفت تا دور و بر باسکرویل هال دیده نشود. لازم بود سِر چارلز را شب از خانه بیرون بکشد. اگر زنش را وادار می کرد که سر چارلز را به دام عشق خود بیندازد، کار ساده بود. اما گرچه ک-ت-ک-ش زد، زنش از همکاری در این نقشه با او خودداری کرد. بعد استپلتُن به لورا لیونز برخورد. می دانیم که وادارش کرد نامه ای به سِر چارلز بنویسد و در آن شب غمناک او را به دروازۀ خلنگزار بکشاند. سگ درنده که بر اثر فسفر کی درخشید، سِر چارلز را تا کوچۀ سرخ دار تعقیب کرد. سِر چارلز چنان ترسید که سکته کرد و م-ر-د، اما حیوان دیگر با جسد م-ر-د-ه کاری نداشت. درنده روی علف ها دویده بود، از این جهت ردپا نگذاشت، جز همان که دکتر مُرتیمر پیدایش کرده بود. میبینی استپلتُن چه باهوش بود. نه او به سِر چارلز دست زد و نه سگ شکاری، بنابراین هیچ ردّی از قتل به جا نماند. تنها کسانی که ممکن بود به او ظنین شوند_ همسرش و خانوم لیونز_ تصور روشنی از آنچه کرده بود نداشتند. بهر حال، هیچ یک از آن دو چیزی به پلیس بروز نمی دادند.
بعد استپلتُن فهمید که سِر هنری به انگلستان وارد شده، پس رفت لندن. امیدوار بود کلک سِر هنری را همانجا بکند. زنش را با خودش برد، اما مطمئن نبود که او رازش رت برملا نکند، پس حقیقت را به او نگفت. در هتل درِ اتاق را به رویش قفل کرد. او می دانست که شوهرش نقشۀ پلیدی کشیده، اما بیش از آن ترسیده بود که به سِر هنری اخطار روشنی بدهد. به جای آن نامه ای را فرستاد که از کلمات روزنامه بریده بود. در این بین استپلتُن ریش مصنوعی گذاشته بود و سِر هنری را تعقیب می کرد. چیزی از سِر هنری می خواست تا برای بوییدن به سگ درنده بدهد، پس در هتل سِر هنری به دختر خدمتکاری پول داد تا یک لنگه کفشش را بدزدد. گفش اولی نو بود و بر=وی سِر هنری را نمی داد. برای سگ بی فایده بود، بنابراین آن را برگرداند و لنگه کفش کهنه تر را دزدید. کفش ها که عوض شد، من فهمیدم که سگ درنده باید موجودی طبیعی باشد، نه فوق طبیعی. بعد هم قضیۀ نامه ای بود که از حروف روزنامه درستش کرده بودند. وقتی نگاهش کردم، به چشمم نزدیکش کردم. متوجه بوی عطر شدم، و بنابراین حدس زدم زنی آن را فرستاده.
وقتی به دِوُنشایر رفتم، می دانستم که سگ شکاری واقعی در کار است، همچنین می دانستم که دنبال زن و مردی می گردیم. حدس زدم که خانواده استپلتُن همان دو نفرند. لازم بود استپلتُن را بپایم، و در عین حال می بایست از نظرها پنهان بمانم. همان طور که شرح دادم، نمی توانستم برایت تعریف کنم که نقشه ام چیست. پس در نیوتاون ماندم و فقط وقتی که لازم بود از کلبۀ خلنگزار استفاده کردم. نامه هایت را فوراً از خیابان بیکر برایم می فرستادند، و خیلی مفید بود. وقتی فهمیدم استپلتُن صاحب مدرسه ای در شمال انگلیستان بوده، سوابقش را بررسی کردم. فهمیدم که از آمریکای جنوبی آمده. بعد همه چیز روشن شد. وقتی در خلنگزار پیدایم کردی، همه چیز را می دانستم، اما نمی توانستم چیزی را ثابت کنم. ناچار بودیم آن مرد را هنگام ارتکاب ج-ن-ا-یت دستگیر کنیم، بنابراین جان سِر هنری را به خطر انداختم. دکتر مُرتیمر می گوید که حال سِر هنری پس از مدتی استراحت کاملاً خوب می شود. همان طور که می دانی دوستانی صمیمی هستند و می خواهند با هم تعطیلات و استراحت طولانی بروند. سِر هنری به زمان احتیاج دارد تا خانم استپلتُن را فراموش کند. سخت عاشقش بود، و وقتی به حقیقت ماجرا پی برد، قلبش جریحه دار شد.
خانم استپلتُن از شوهر بی رحمش به سختی می ترسید، اما شک داشت که م-ر-گ سِر چارلز کار او باشد. از وجود سگ درنده خبر داشت، و سِلدِن که م-ر-د، حدس زد که درنده او را کشته است. می دانست در شبی که سِر هنری را به شام دعوت کرده بودند، شوهرش سگ را به خانه آورده است. آن شب دربارۀ سگ درنده بگومگو کردند و موقع دعوا استپلتُن قضیۀ خانم لیونز را به او گفت. در آن لحظه عشق به شوهر به نفرت بدل شد. استپلتُن فهمید که قصد کمک به سِر هنری را دارد، پس او را ک-ت-ک زد و بست. شاید استپلتُن امیدوار بود وقتی زمین های باسکرویل را به ارث برد، او دوباره دوستش داشته باشد. حتماً فکر می کرد وقتی بانوی باسکرویل بشود، سکوت خواهد کرد. اما بنظرم اشتباه می کرد. خیلی نسبت به زنش بی رحم بود. زنش دیگر نمی توانست او را ببخشد یا دوباره دوستش بدارد، یا حتی به نظرم به او اجازه بدهد که از ثمرۀ ج-نا-ی-تش برخوردار شود. البته استپلتُن نتوانست سِر هنری را مثل سِر چارلز بترساند. سیر هنری مرد جوان و تندرستی بود. پس سگ درنده را گرسنه نگهداشت. می دانست که حیوان یا سِر هنریرا می ک-ش-د، یا چنان مجروح می کند که ک-ش-ت-ن-ش کار آسانی باشد.» یک سئوال دیگر هم از هلمز داشتم:« ولی استپلتُن نزدیک باسکرویل هال به سر می برد و اسم و کستعار داشت. خیلی عجیب به نظر می رسد. پس از مرگ سِر هنری چطور قضیه را برای پلیس توجیه می کرد و نشان می داد که وارث زمین های باسکرویل و دارایی خانوادگی است؟» هلمز گفت :« نمی دانم چه نقشه ای در سر داشت تا اسم مستعار و دلیل زندگی خود را در پِن هاوس توجیه کند. فقط می توانم بگویم مرد بسیار باهوشی بود. یقین دارم فکر جواب ایم مسأله را هم کرده بود. اما حرف از کار تکشب دیگر بس است، واتسُن. دو بلیط برای تئاتر دارم. اگر همین حالا حرکت کنیم، وقت خواهیم داشت که سر راه در رستوران دلخواهم شامی بخوریم.»
نظرات بازدیدکنندگان (0)