دریا جایی است که واقعیتهای ژرفی را درباره انسان و جهان در بردارد؛ هیولایی است به معنای فلسفی کلمه که اشکال گوناگون هستی از آن بیرون می آید؛ انسان سرنوشت و هویت خود را در میان امواج این هیولا، این سیاله بیشکل و بیکران جست و جو میکند.
در کتاب پیرمرد و دریا، سانتیاگو(پیرمرد) در آغاز داستان اشاره میکند که بعد از هشتاد و چهار روز تلاش بیهوده می خواهد راه دریا را در پیش بگیرد و به جای دور برود -جایی که هیچ ماهیگیری نرفته است- و در این جای دور چیزی صید میکند، یا شاید چیزی او را صید میکند؛ هر چه هست سانتیاگو او را نمیبیند و نمیشناسد؛ صید در ژرفای آب پیش میرود و ماهیگیر را با خود به جاهای دورتر و دورتر میبرد تا جایی که از "حد" میگذرند.
در این جای دور آن سوی "حد" معمایی که قایق سانتیاگو را به دنبال خود می کشد از دل آب بیرون میآید و پیرمرد میبیند که شکارش موجود شگفت و زیبایی است که مانندش را تا کنون هیچکس ندیده است. همچنان که داستان پیش میرود تلاش سانتیاگو ابعاد دیگری پیدا می کند. آنچه سانتیاگو میکوشد به زیر فرمان خود درآورد، دیگر صرف یک ماهی نیست بلکه موجودی است که به مرتبه دیگری از هستی تعلق دارد.
سانتیاگو با گرفتن ماهی، به نوعی واقعیت برتر از خود یا هستی فراتری (ترانساندانتال) دست یافته است. اسیر شدن این هستی فراتر در دست انسان خاکی چیزی نیست که طبیعت آن را به آسانی بپذیرد. سانتیاگو باید بهای کار خود را بپردازد؛ چنانکه با طلوع آگاهی، با عروج انسان به مرتبه انسانی، تاریخ دردناک انسان آغاز میشود. عروج انسان همان هبوط آدم است زیرا که هبوط، مکافات "گناه نخستین" (فطری) است و گناه، نتیجه آگاهی است.
به عبارت دیگر آگاهی در لحظه ای آغاز میشود که انسان از فرمان غریزه سر می پیچد. لحظه ای که بر ضد طبیعت -و بر ضد خود که جزو طبیعت است- شورش میکند؛ لحظه ای که پارهای از طبیعت را بدست میگیرد و با آن به رام کردن و دیگرگون کردن باقی طبیعت میپردازد. این کار را انسان در تلاش معاش خود انجام می دهد؛ بنابرین آگاهی فرآورده این تلاش است.
اما این فراورده چیزی است که انسان آن را از چنگ و دندان درنده نیروهای واپسگرای طبیعت وحشی ربوده است. نتیجه دستبردی است که به طبیعت زده است؛ شکاری نیست که بتواند بدون دغدغه خاطر آن را به توبره بیندازد و به خانه ببرد؛ چنانکه آن ماهی سیمینی که سانتیاگو پس از آن تلاش عظیم بدست می آورد، صیدی نیست که صیاد بتواند آن را به بازار بندر برساند و پاره پاره بفروشد. این گنجی است که دریا، "موکلان" تیزدندانی بر آن گمارده است و صیاد باید برای در بردنش از آن دندانهای درنده، گام به گام از جان خود مایه بگذارد.
وقتی که خورشید آگاهی انسان برمی آید، ناگهان فضای تاریک هستی روشن می شود و در سراسر پهنه طبیعت تنها موجودی که زیبایی و شگفتی این خورشید را میبیند، خود انسان است. بنظر می آید که با برآمدن این خورشید، با انسان شدن انسان، دوران زندگی بهیمی به پایان رسیده است؛ زیرا که اکنون در پرتو آگاهی به حکم "عقل" میتوان زندگی را سامان داد. سانتیاگو نیز گمان میکند با صید ماهی بزرگش قوت زمستانی خود را تأمین کرده است. اما این سرمستی لحظه فریبنده ای بیش نیست؛ چنانکه انسان خیلی زود پی میبرد که در برابر تعارضهای عینی و خارجی زندگی از "عقل" تنها کاری ساخته نیست و آنچه در کشمکش زندگی از این عقل زیبا برجا میماند، پیکری است از هم د'ریده و خفته در آبهای آ'لوده.
بدین ترتیب انسان ظاهراً در مصاف خود با طبیعت شکست میخورد و نمیتواند آگاهی یا عقل خود را، از چنگ و دندان پاسداران طبیعت و'حشی صحیح و سالم به در برد؛ اما این شکست عین پیروزی است. شکست و پیروزی مانند سایر تقابلهای هستی ملازم یکدیگرند و تجزیه آنها به دو قطب جدا از هم، نشانهی بینش سطحی و انتزاعی است. شکست سانتیاگو پیروزی او است زیرا که پیروزی او صورتی جز شکست نمی تواند داشته باشد. تقارن ساختمانی داستان او چنین حکم میکند. سانتیاگو از همه ماهیگیران دیگر دورتر میرود و صید او از همه صیدها بزرگتر است. برنده بازی او است؛ به همین دلیل باخت او هم ناگزیر است؛ زیرا که بازگشت او به سلامت از آن راه دور در آن دریای پر از بمبکهای گرسنه ممکن نیست.
برنده کسی است که به جای دور برود؛ اما هر کس به جای دور برود ناگزیر بازنده میشود. پس برنده همان بازنده است و بازنده همان برنده سانتیاگو میداند که بمبکها نخواهند گذاشت که او ماهیاش را سالم به بندر برساند اما چون ماهیگیر است، چارهای جز این ندارد که تا آخرین نفس از ماهی خود دفاع کند؛ فقط وقتی از پا مینشیند که تمام توان و امکان خود را بکار برده است. او ماهیگیری است که از حد گذشته است؛ از جای دورتری میآید، پس معیار پیروزی و شکست او این نیست که از این راه دور چه آورده است؛ معیار این است که با مخاطرات این راه چگونه رو به رو شده است. او بازنده ای است که در عین حال و به همین دلیل برنده است؛ شکست خود را وقتی میپذیرد که به پیروزی کامل رسیده است. اما این سرگذشت شهدا است. زیرا که شهید نماینده ملازمت پیروزی و شکست است؛ شهید آن کسی است که از راه شکست به پیروزی میرسد. به عبارت دیگر، او حقیقت تعارضآمیز یکی بودن شکست و پیروزی را با جسم و جان خود مجسم و محقق میسازد.
عالیییی💖🩰💞