شرلوک هلمز و در-ند-ۀ باسکرویل نویسنده سر ارتور کنان دویل { درندۀ باسکرویل }
آن شب من و هلمز سواره در خلنگزار تا جایی رفتیم که چراغ های خانۀ استپلتُن را پی رو دیدیم. بعد پیاده شدیم و بی صدا و گام زنان به سوی خانه رفتیم. به خانه که نزدیک شدیم، هلمز گفت بایستیم. رُوِلوِر خود را از جیب درآورد و من هم همین کار را کردم. زمزمه کرد:« ما پشت این خرسنگ پنهان می شویم. واتسُن، تو خانه را می شناسی، پس برو و نگاهی از پنجره به درون بینداز. می خواهم بدانم استپلتُن ها و سِر هنری کجا هستند و چه می کنند. خیلی مواظب باش، چون نباید بدانند کسی آنها را می پاید.» من آهسته و با احتیاط بسیار به سوی خانه رفتم. اول از پنجرۀ اتاق غذاخوری نگاهی به درون انداختم. استپلتُن وسِر هنری نشسته بودند و سیگار می کشیدند، اما هیچ اثری از خانم استپلتُن نبود. از پنجره های دیگر نگاه کردم، اما او را در هیچ اتاقی ندیدم. به سوی پنچرۀ اتاق غذاخوری رفتم و همین که از آن نگاه کردم، استپلتُن از اتاق و ساختمان خانه بیرون آمد. به سوی آلونکی کنار خانه رفت و در را گشود. صدای عجیبی از آلونک شنیدم، اما نتوانستم بفهمم صدا از چیست. بعد استپلتُن در را قفل کرد و به خانه و اتاق غذاخوری برگشت. به سوی هلمز رفتم و آنچه دیده بودم به او گفتم. او می خواست بداند خانم استپلتُن کجاست، و من ناچار شدم دوباره به او بگویم که نشانی از او در خانه ندیده ام.
ماه بر فراز باتلاق بزرگ گریمپن می تابید، و مهی از باتلاق برمی خاست. هلمز نگاهی به مِه انداخت و نگران شد. مِه از باتلاق به سوی خانه می خزید. ما نزدیک جاده پنهان شده بودیم که نسبت به خانه و باتلاق فاصلۀ بیشتری داشت. هلمز گفت:« مِه به سوی ما می آید، واتسُن، و این موضوعی جدّی است. همین می تواند نقشه هایم را نقش بر آب کند.» همچنان که تماشا میکردیم مِه که تا خانه خزیده بود، حالا داشت دورش می پیچید. هلمز با دست خالیش به خرسنگ جلو ما کوبید. «اگر سِر هنری تا یک ربع دیگر از خانه بیرون نیاید، مِه جاده را می پوشاند. تا نیم ساعت دیگر حتی نمی توانیم دست هامان را هم جلو چشممان ببینیم. باید برویم جای بلندتری بالای مِه.» از خانه و مِه عقب کشیدیم. مِه همچنان آرام روی زمین می خزید و جادّه را از چشم ما می پوشاند. هلمز گفت:« نباید خیلی دور برویم. اگر برویم، سِر هنری پیش از رسیدن به ما غافلگیر می ود.» هلمز زانو زد و گوش به زمین چشپاند. « خدا را شکر، به نظرم دارد می آید.»
بعد صدای گام های تندی را در جاده شنیدیم. پس از چند لحظه سِر هنری از میان مِه پدیدار شد و در پرتو مهتاب به راهش ادامه داد. با گام های تند در جاده آمد، از کنار جایی که ما پنهان بودیم گذشت، و بنا کرد به بالا رفتن از تپۀ پشت ما. همچنان که می رفت، مثل مردی که نگران باشد چیزی در تعقیب اوست، مدام سر می گرداند و به پشت سرش نگاه می کرد. هلمز به تندی گفت:« گوش کن! نگاه کن. دارد می آید!» شنیدم که رُوِلوِرش را آمادۀ شلیک می کند، و من هم چنین کردم. از درون پردۀ مِه صدای گام های تند و سبکی به گوش می رسید. مِه غلیظ به پنجاه متری مخفیگاه ما خزیده بود. به چشممان فشار آوردیم که در میان مِه ببینیم، و از خود می پرسیدیم چه موچود هولناکی پدیدار خواهر شد. به هامز نگاه کردم چشنام او به جایی دوخته شده بود که جاده در مِه ناپدید می شد. رنگ از رویش پریده بود، اما چشمانش می درخشید. به مردی می مانست که در آستانۀ بردن در بزگ ترین بازی زندگی خود است. بعد ناگهان چشمانش نزدیک بود از کاسه بیرون بجهد، و دهانش از شگفتی توأم با ترس بازماند. چشم از او برداشتم تا ببینم به چه زل زده. وقتی آن شبح هولناک را دیدم که از مِه به سوی ما می آید، خون در رگ هایم منجمد شد. نزدیک بود رُوِلوِر از دستم بیفتد. تمام بدنم از ترس یخ زده بود.
سگی شکاری را دیدم، یک سگ شکاری سیاه و غول پیکر. از همۀ سگ هایی که به عمرم دیده بودم، بزرگ تر بود. اما چیز دیگری بود که سراپای وجود ما را لبریز از هراس کرد. چشم هیچ انسانی تاکنون به چنین سگ شکاری نخورده است. از دهان باز آتش می جهید. چشمانش شعله ور بود. شعله ها سر و تنش را پوشانده بود. وحشتناک تر از آن بود که در خیال بگنجد-شگی دوزخی که ابلیس آن را فرستاده بود. موجودی که از دنیای طبیعی نبود. سگ درندۀ عظیم، سیاه، و سوزان، به سرعت و خاموش در چی سِر هنری می دوید. از دور دیدیم که سِر هنری در جاده برگشت و سگ درنده را دید. در پرتو مهتاب رنگش سفید شد و دست هایش را از وحشت بلند کرد. همچنان که موجود هولناک نزدیک تر می شد، او درمانده تماشا می کرد. از دیدن آن صحنۀ شبح آسا و غیرطبیعی چنان برجا خشکیده بودیم که گذاشتیم درنده از جلو ما بگذرد، و نتوانستیم جُنب بخوریم. دوستمان در خطر مرگ بود و ما از ترس فلج شده بودیم.
نظرات بازدیدکنندگان (0)