ببخشید بابت تاخیر زیاد:)
همهی بچه ها می خندیدن و هورا می کشیدن هیچ کس حتی باورشم نمیشد همه سنگر گرفتن یهو هری و ولدمورت غیبشون زد همه ی بچه ها نمیدونستن میتونن بیان بیرون یا نه یک عالمه جسد تو مدرسه بود از جام دراومدم و دویدم سمت الکس که ژانیا رو تو آغوشش گرفته بود دراکو همونجا نشسته بود و گریه می کرد نشستم و گفتم نه ..... امکان نداره .. آخه چرا قطرات اشکم شروع به پایین اومدن کردن هق هق گریه می کردیم ژانیا دیگه چشماشو بسته بود دنیاش تو تاریکی فرو رفته بود گفتم چ...چه اتفاقی افتاد؟ الکس با تته پته گفت کار خانوادش بود.....چون خیانت کرد اینکارو کردن...... نباید اینجوری میشد ..... احتمالا لیلیا هم مرده اونم غیبش زده تا یاد لیلیا افتادم سریع پاشدم رفتم تو قلعه هیچ ایده ای نداشتم که کجا میتونه باشه داشتم قلعه رو زیر و رو میکردم که یهو صدای گریشو از توی یکی از کلاسا شنیدم رفتم توی کلاس به یه نقطه خیره شده بود و زار میزد گفتم لیلیا؟ .... گفت برو نمیخوام ببینمت..... به اندازه کافی اعصاب نداشتم گفتم حوصله مسخره بازیای تورو دیگه ندارم پس خودت بگو چته! از جاش بلند شد و گفت خیلی خوش شانسی !! گفتم چی؟! گفت آره درست شنیدی خیلی خوش شانسی ! ....... دوستایی و داری که هرکار میکردن که فقط بتونن دوباره باهات حرف بزنن همیشه نگرانتن.... کساییو داری که دوست دارن ! ..... و از همه مهمتر دراکو...... اون هیچ وقت حتی وقتی نبودی به من اهمیت نداد مجبور بودم احساسمو پنهون کنم چرا ؟ چون دیوونه وار دوست داشت. من فقط نگاش میکردم حتی فکرشم نمیکردم که لیلیا به دراکو حسی داشته باشه آروم گفتم لیلیا..... که یهو صدای فریاد شادی بلند شد انقدر بلند بود که جفتمون یادمون رفت موضوع چی بود
سریع رفتیم تو محوطه هری موفق شده بود ! ولدمورت مرده بود همه رفتن پیش خانواده هاشون پدر و مادرم از دور بهم نگاه میکردن منتظر بودن برم پیششون میخواستم که برم ولی پاهام یاری نمیکرد خیلیا رو دیدم که دارن کنار جسد چه هاشون زار میزنن مخصوصا خانواده ویزلی رفتم پیش الکس که هنوز کنار بدن بی جون ژانیا نشسته بود گفتم الکس .... واقعا متاسفم گفت نباش تقصیر تو که نیست ..... این فقط سرنوشت شومی بود که برای هممون رقم خورده بود چشمم خورد به دراکو که نشسته بود یه گوشه و ساکت بود و به پدر مادرش نگاه میکرد که جلوی در قلعه منتظر دراکو بودن دراکو بلند شد و گفت تموم شد ! بالاخره ..... برگشت و بهم نگاه کرد گفت فک کنم باید برم چند قدم اومد جلو و گفت تو هم باید بری ! به خانوادم نگا کردم که نمیدونستن بدون من برن یا نه گفتم ولی الکس ..... که الکس پرید وسط حرفم گفت شما برین نگران من نباشین به هرحال منم باید برم سری تکون دادیم ولی تر خواستیم بریم چشمم خورد به لیلیا که یه طرف غمگین وایساده به دراکو گفتم برو پیشش.... گفت پیش کی ؟ لیلیا؟ نه فکرشم نکن گفتم فقط میخوای خدافظی کنی !
به زور رفت پیشش و باهاش خداحافظی کرد وقتی برگشت گفت این چرا انقدر عجیب شده ؟ تاحالا انقدر مهربون باهام حرف نزده بود با کنایه گفتم نمیدونم شاید دوست داره بعدم رامو کشیدم رفتم .... گفت چی ؟؟؟ شوخی میکنید دیگه ؟ لیلیا منو آدمم حساب نمیکنه صبر کن !!! داشتیم میرفتیم نزدیک در قلعه که یهو وایساد و گفت خب .... میدونی که یه مدت فراریم برای اینکه ممکنه بیفتن آزکابان پس.... نمیتونیم همو ببینیم ولی بالاخره میبینیم الان فقط باید ادامه بدیم... محکم بغلش کردم و گفتم پس میبینمت! بعدم رفتم پیش پدرم و دراکو هم رفت پیش خانوادش مادرم میخواست بغلم کنه که کشیدم کنار هنوز ازش خوشم نمیومد به هرحال راه افتادیم سمت خونه خانوادم نیفتادن آزکابان چون دخالت زیادی تو کارای ولدمورت نداشتن شش ماه گذشت شنیده بودم خانواده ی مالفوی هم بخاطر فداکاری نارسیسا بخشیده شده ولی...... دراکو پیداش نشد یه روز بارونی تو لندن کنار پنجره اتاقم نشسته بودم به ژانیا فک میکردم به الکس به دراکو و به لیلیا زیر لب گفتم این دفعه هم قالم گذاشتن ... تو این مدت میونم با مادرم خیلی بهتر شده بود داشت سعی میکرد جبران کنه البته اگه از آشپزی افتضاحش و بوی سوختنی همیشگی توی خونه بگذریم داشت موفق میشد
تمام روز تو اتاقم نشسته بودم و کتاب میخوندم که یه جغد اومد جلو پنجره اتاقم به هوای اینکه از دراکو یا الکسه سریع پریدم و دو بار از شدت هیجان سر خوردم پنجره رو که باز کردم نامه رو گرفتم و بازش کردم ولی......از طرف هری بود ذوقم کور شد ولی یکم کنجکاو شدم گفته بود هی امیدوارم حالت خوب باشه از اونجایی که اسنیپ هم مرده و موقع مرگش پیشش بودم بهم گفت تو همه چیو برام تعریف میکنی میخواستم ببینمت لطفاً بهم بگو کی میتونم ببینمت نامه رو گذاشتم او میز من کلا از اسنیپ یادم رفته بود شروع کردم به نوشتن فردا بعد از ظهر توی پارک مرکز شهر همو ببینیم نامه رو دادم دست جغد و از اتاقم رفتم بیرون تا در اتاقم و باز کردم یه بوی سوختنی وحشتناک حس کردم سریع دویدم پایین این دفعه مطمئن بودم خونه رو آتیش داده ولی نه کیکش و سوزونده بود... گفتم اصرارت چیه وقتی نمیتونی آشپزی میکنی..... تو یه جادوگری الکی زحمت نکش خواهشا گفت خب تقصیر من چیه نمیتونم نمیدونم چرا هردفعه اینطوری میشه گفتم بیخیال شو هر چی میخوای از بیرون میگیریم آخر کار دست خودت میدی و برگشتم تو اتاقم و گرفتم خوابیدم صبح سر صبحونه پدرم گفت لوسیوس دیگه جلسه هارو میاد مثل اینکه مشکلاتشون برطرف شده ..... با شنیدن این حرف بیشتر اعصابم خورد شد که دراکو هیچ سراغی از من نمیگیره نزدیکای بعد از ظهر موهامو دم اسبی کردم و لباس پوشیدم رفتم بیرون تا به جایی پیاده رفتم ولی بقیشو تاکسی گرفتم وقتی رسیدم پارک روی یه نیمکت نشستم تا هری بیاد
یهو یه پسر عینکی اومد کنارم نشست و گفت چه خبر گفتم هری ! و بغلش کردم گفتم حالت خوبه ؟ گفت اره تو چی گفتم بد نیستم و شروع کردم تعریف کردن کل ماجرای اون روز اسنیپ هری چشماش گرد شده بود و گفت اسنیپ تقریبا با قطره اشکش یه چیزایی بهم نشون داد ولی مبهم بود الان یک مقداری روشن شد پس اسنیپ بخاطر مادرم دنبال محافظت از من بوده ؟ عجیبه .....پله هرحال مرسی که اومدی خب دیگه من باید برم با جینی قرار دارم میدونی رون این روزا خیلی بخاطر جینی بهم گیر میده گفتم حق داره گفت معلومه فعلا ! هری که رفت همونجا نشستم حدود ده دقیقه بعد یکی کنارم نشست نگاش نکردم ولی بوی عطرش یهو به دماغم خورد میدونستم اون عطر مال کیه ولی برنگشتم نگاش کنم چون اگه اون بود یه چیزی باید میگفت که یهو گفت هی دختر! یهو تا صداشو شنیدم برگشتم نگاش کردم همون موهای یخی و نگاه سرد شیطون و لبخند شیطنت آمیزی که همیشه رو لبش بود گفتم دراکو !!!! گفت چه خبر یهو محکم بغلش کردم و گفت آخ!! باشه آروم دخترم یهو جدا شدم و یکی زدم بهش و گفتم اصلا چرا بالا میکنم برو به جهنم بعدم رامو کشیدم رفتم اونم دنبالم راه افتاد و گفت بابا وایسا .... یهو یه پسر دیگه از اونطرفم دراومد و گفت میدونم احمقه ولی دوست داره بزار حرف بزنه گفتم الکس؟! یهو وایسادم و گفتم شماها..... واقعا احمقین کجا بودین؟! همزمان گفتن باور کن لندن نبودیم خانواده هامونم تازه دارن تو جلسات شرکت میکنن گفتم نامه ؟ گفتن نمیخواستیم منتظرت بزاریم دو دقیقه فقط نگاهشون کردم ولی بعد بغلشون کردم گفتم دلم براتون تنگ شده بود بعدم دستامو انداختم دور گردنشون و راه افتادیم الکس گفت لیلیا هم لندن نیست پیش خانواده های دورشه خلاصه که آخرشم خودمون موندیم البته با یه استثنا گفتم ولی اون استثنا هیچ وقت یادمون نمیره دراکو گفت چرا احساس میکنم از دیدن الکس بیشتر از من ذوق کردی ؟ گفتم شاید چون دروغ نگفته بود و بعد با الکس شروع کردیم دویدن و دراکو پشت سرمون میدوید و داد میزد وایسا من که گفتم بالاخره همو میبینممم .... وایسا ندو!!!! پایان:)
اینم از پارت اخر داستان مرسی از کسایی که حمایت کردن تا داستانو تموم کنیم✨
عالیییییییییییی بوددددددددد
مرسیییی✨
سلاممم باورم نمیشه دیروز شروع کردم رمانتون خوندن بعد امروزم پارت آخر گذاشتید بعد از یک سال
خیلی دوستانتون قشنگه
💖✨