«اوه! ببین! چقدر جالب! زمان، این رودِ خروشان و بیانتها… میدانی؟ من تمامِ زندگیام را صرفِ تماشایِ رقصِ این ذراتِ نقرهای کردم. انگار هر ثانیهای که میگذرد، یک معجزه است که فقط باید عاشقش بود. من همیشه تشنهی چیزی بودم که هنوز ندیدهام؛ جادویی که در کنجِ تاریکِ یک کتابخانهی قدیمی پنهان شده باشد!
همه مرا با لباسی که بر تن دارم میشناسند، با نامی که رویِ شانههایم سنگینی میکند، اما حقیقت اینجاست که من فقط یک مسافرم! مسافری که عاشقِ تماشایِ رشدِ دیگران است. دیدنِ اینکه چطور آدمها -حتی آنهایی که فکر میکردیم ضعیفاند- مرزهای خودشان را میشکنند، زیباترین طلسمی است که در تمامِ عمرم دیدهام!
گاهی فکر میکنم شاید من بیش از حد در پیِ زمان دویدهام. آنقدر که فراموش کردم برایِ خودم هم زمینی بماند. اما پشیمانی؟ نه، اصلاً! حتی در آن لحظاتی که همهچیز در غبارِ فداکاری فرو میرفت، من فقط به لبخندِ فردا فکر میکردم. اینکه چطور این سرزمین، بعد از من، باز هم زیرِ آفتابِ صلح نفس میکشد.
سختترین بخشِ کارم؟ شاید نگه داشتنِ تعادلِ این دنیایِ ناپایدار بود. میانِ دو قطبِ تاریکی و نور، میانِ خ....ون و قلمرو. اما میدانی، وقتی دستت را به سمتِ افقِ زمان دراز میکنی، دیگر چیزی به اسمِ “خودت” وجود ندارد. تو میشوی همان هوایی که مردم تنفس میکنند و همان سپری که رویِ قلبشان است.
میپرسی از زندگیام؟ زندگیِ من قصهای است که در میانِ صفحاتِ تاریخ گم شده؛ مثلِ برگی در طوفان. اما من هرگز نخواستم که نامم جاوید بماند. من فقط خواستم مطمئن شوم که کتابِ این دنیا، صفحهی سفیدِ دیگری هم برایِ نوشتن دارد. و حالا… حالا از اینجا، تماشایِ ادامهی ماجرا، حتی از خواندنش هم هیجانانگیزتر است!
پس، نگرانِ من نباش! زمان هنوز هم بهترین دوستِ من است. اگر جایی دیدی که آفتابی از میانِ ابرهایِ تیره به ناگاه درخشید، یا صدایِ آرامشی در قلبِ آشوب پیچید، بدان که من هنوز هم اینجایم؛
نظرات بازدیدکنندگان (0)