شما یه یکشنبه رو قراره جای ریحانه باشین خلاصه که همین . ۱۴/۴/۱۴۰۵
از اونجایی که دیشبش تا ساعت ۵ صبح توی یوتوب بودید به شدت زیادی خسته هستید. پس دلتون میخواد به مدت زیادی بخوابید . ولی خب از قضا به خاطر سر و صدا های باباتون ساعت ۱۲ و نیم بیدار میشید و خیلی هم متعجب میشید که چرا انقدر زود بیدار شدید و دمتون گرم . بعد از کمی استراحت و بغل کردن پتو توی اتاق نا مرتبتون بلند میشید و تا نیم ساعت روی مبل میشینید و خدا رو شکر بلاخره میرید مسواک میزنید . شما که ویندوزتون بالا نیومده ولی انگاری که خواهر کوچولوتون از قبل تمام کار هاش رو انجام داده و حالا توی وقت ازادشه .
بقیه روز ناجالب میگذره تا وقتی که میرید کوسن هایی که مامانتون پارچش رو شکافته بود که بشورشون رو دوباره کوک میزنید که خیلی طول میکشه و سبب اسیب هایی به انگشت و ناخوناتون هم میشه (ایبابا خیلی درد داره عیش)همون طور که اهنگ گوش میدید و درباره نوک انگشت هاتون غر میزنید پدرتون بهتون هشداری میده که شامل این میشه که: «برو تکالیف زبانتو انجام بده» تکالیف رو انجام میدید . کمی هم میرید تو بلاگ و بعد هم یک نیم ساعت GTA و یه گیم دیگه پلی میدید که نتیجش میشه غر زدن مامانتون . پس ظرف هایی که جمع شدن رو با کلی ناراحتی میشورید .
خب از این همه دردسر گذشتید ساعت ۵ میشه و با عمه هاتون میرید باغ باباتون توی راه کمی از شعر های جناب قیصر امین پور رو میخونید و توی دلتون به شعراش بازخورد میدید (اقای قیصر امین پور چه قدر قشنگ مینویسید شما 😔)میرسید باغ و میبینید که بهبه عمه جان چه کرده پای سیب چه شوددددد ! با دختر عمه و خواهر و دوستتون میرید گشتن توی کوچه باغ دعواتون هم میشه حالا دلیلش رو ای کاش نگم (جیزس کرایز!) خلاصه همه کار میکنید حرف میزنید با دوستای سانیا (دوستتون ) چت میکنید و دیگه میرید تو باغ مردم (باهاشون رفیقید )
شب میشه و فامیل هاتون چون سوسولن و مثل شما قدرتمند و ناسست نیستن به پدرتون تحمیل میکنن که پاشیم بریم خونه (البته دیگه چایی و هندوانه و کیک و ...خوردید ) سوار ماشین میشید میخواید اهنگ بزارید که با سرزنش والدین مواجه میشید پس روی صندلی عقب که روش نشستید تکیه میدید و شیشه رو پایین میارید و چون خارج شهره باد کمی سرده و شما از این حالت لذت میبرید . خواهرتون جیغ میزنه انقدر پاهاتو باز نکن جمع تر بشین شما نادیدش میگیرید و افرین بهتون کار خوبی میکنید هر طور خواستید بشینید اصلا . بعدا تر ها هم به سوی «ایستگاه تقویت » میرید و شیرموز بستنی صرف میکنید که حسابی خوشمزه بود . وقتی بلاخره ماشین رو استارت میزنید که برید خونه میبینید داداشتون بهتون زنگ زده و با مظلومیت تمام میگه برام بستنی بخرید پس انجامش میدید قاعدتا .
برمیگردید خونه و دوباره به ناچار مجبور میشید پروژه عظیم زبانتون رو به پایان برسونید. پس به همکلاسی تون زنگ میزنید و توی ۱۱ دقیقه جمعش میکنید و گزارش کار گروهی رو هم به استاد میدید و بعد پس از اتمامش نفس راحتی میکشید و به خودتون افتخار میکنید . شام نمیخورید چون حوصله ندارید بعدش مسواک بزنید. پس به همراه خواهر گرامی راهی خونه عمه تون میشید که در همسایگیتون هستن (خوبست) میرید میشینید به برگ دلمه تمیز کردن و فلان و بمان خلاصه دختر عمه شاهکارتون بهتون میپیونده و معلوم نیست به قول خودش به چه دلیل انقدر انرژی داره . بقیه ساعات که فکر کنم از ساعت ۱۰ تا ۱۲ میشه به دلقک بازی و فوتبال دیدن میگذره .
با خوشحالی برمیگردید خونه چون قراره با عشقتون (برادر گرانقدر تر از جانتون ) فوتبال ببینیند . که چون کمی اسکلید یا شایدم ادم خوبی هستید میشینید تا اخر بازی برای برزیل صلوات میفرستید و به خوداوندگار خود التماس میکنید که برزیل یه گل بزنه که میزنه ولی چه فایده نمیبره . طبق معمول داداش عزیزتون شما رو به سخره میگیره و شما هم اهمیت چندانی بهش نمیدید (همین درستشه) دیگه ساعت ۴ صبح میشه به زور و زحمت میخوابید و این روز درخشان رو به پایان میرسونید .
منم دیشب به خاطر فوتبال بیدار بودمممم″ سر گل نیمار جیغ زدم همه بیدار شدن😀″
وای ارههههه بدبخت نیمار بچه گریه کرددد
واقعا باحال بود روزت
خسته نباشییی
مرسی گوگولیزیی
عجب روز پر ماجرایی
اره برعکس بقیه روز هام بوددد
چه تفاهمی منم دیشب ساعت ۴ خوابیدم🤣🤝🏻
عیب نداره ادم مثلا ساعت ۱ و ۲ شب بخوابه چی میشه ؟ باید بیدار موند عشق و حال کرددد
ارههه دیگه تابستونه و این عشق و حالاش
به به✨
بهبه به خودتوننن
بهبه🛐🛐🛐
بهبه به شوما !