سخنی نیست:)
فرشته به بالا چشم میدوزه ابر ها یکی پس از دیگری جلوی ماه رو میگرفتن و بعد به راهشون ادامه میدادن《 شاید خوبی و بدی از اول هم چیز مطلقی نبوده؛ در نهایت چیزی که بهش میگن هدف یا بهتر بگم ، نیت اونه که مهم 》سرش رو پایین میاره و به لوسیفر نگاه میکنه باد موهای سیاهش رو از قبل هم آشفته تر کرده _نیت ؛ اون چیزه که انسان ها ساختن برای عذاب وجدان نداشت و قانع کردن خودشون ، بیخیال شو فرشته هیچ چیز قشنگی درباره این آدم ها وجود نداره حتی برای مهربونی کردن هم اونا چیزی گیرشون میاد .🪽🌑
فرشته با چشمهای آبیش به لوسیفر نگاه میکرد ؛ در واقعه توی نگاهش نه قضاوت بود نه ترس بود نه هیچ چیز دیگه ای وقتی افراد لوسیفر رو میبینند فقط داشت نگاه میکرد《 اره احتمالا تو درست میگی》 لوسیفر ابرویی بالا انداخت 《 خب ادامه حرفت قدیس 》 فرشته دوباره با حالت بی احساس صورتش ادامه داد 《شاید آدمها برای هر کار خوبی هم دنبال چیزی برای خودشون باشن؛ اما...》 لوسیفر پشت چشمی نازک میکنه _اما؟ +اگه نتیجه یکی باشه، کی اهمیت میده؟ لوسیفر بر میگرده و به قدیسی که پشت سرش وایساده بود خیره میشه فرشته با همون آرامش سرد ادامه میداد 《یکی برای پول جونی یک شخص رو نجات میده ،اون کسی که نجات پیدا کرده، براش فرقی هم میکنه؟》 لوسیفر گوشه لبش بالا میره و دندون نیش براقش میدرخشه فرشته یک قدم جلو میاد 《 تو زیاد روی تاریکی تمرکز کردی ، برای همین دیگه نمیتونی چیز های روشن رو ببینی》
لوسیفر خنده ای کوچیک و خالی کرد 《 زیادی ساده ای قدیس 》 لوسیفر کمی سرش رو خم میکنه _فکرمیکنی واقعا ، آدم ها ارزش نجات داده شدن دارن؟ فرشته حتی برای جوابش مکث هم نکرد +اره، حتی اگه یکی بین هزاران نفر فقط یکی باشه ... باز هم اره ارزشش رو داره لوسیفر نیشخندش پاک شد انگار چیزی توی نگاهش لرزید و توی یک لحظه فرو ریخت 《احمقانه است 》البته حتی لوسیفر هم نمیتونه لرزش صداش رو کنترل کن🪽🌑
انگارلوسیفر قبلا هم این جملات رو شنیده بود ؛ کی میدونست شاید از زبون همون شخصی که نفرینش کرده بود _انقدر طرف آدم هارو نگیر قدیس ؛ همین آدم ها در نهایت حتی فرشته هایی مثل تورو بال هاشون رو میکنند + شاید یک جواب ساده و بی دفاع . 《شاید همون آدمها یه روز بهم خیانت کنن.》 لوسیفر همچنان به جریان نور های سفید و زرد شهر چشم دوخته بود _حتما انجامش میدن 《اما این چیزی رو عوض نمیکنه.》 _ باید بپرسم اون چیه؟ 《اینکه انتخاب من... مال خودمه.اگه کسی بعد از نجات پیدا کردن، منو نابود کنه... اون گناه من نیست.》 _ اوه مگه تو اصلا گناهی هم میکنی قدیس 《انتخاب اون》 لوسیفر خیلی آروم حرف زد انگار اگه فرشته اون حرف هارو نشنود خوشحالم میشه 《 بدترین قسمتش خود اون خیانت نیست ؛ این که واقعا به اون شخص امید داشتی 》 لوسیفر خنده ای کوتاه میکنه و روی پاشنه پاهاش میچرخه ، چشم های زمردیش میدرخشید و دندون نیشش دیده میشد 《 از گفت و گو باهات لذت بردم قدیس ، به امید دیدار》 و از رو پشت بوم پرید بدون لرزش ، بدون ترس انگار زیر پاهاش دریا بود و اون شنا گری که از روی سکو میپره ؛ چند لحظه بعد با هیچ مدرکی نمیشد ثابت کرد واقعا اونجا حضور داشته انگار فقط یک خاطره بود.
عالیییییییییی
بود
ممنونم
به پایان رسید .
یا
ادامه دارد؟ این داستان ادامه دارد؟
حقیقتش خیلییی داستان طولانی و داخل دفترچه ام نوشتمش ؛ خیلی خوشحالم میکنی که میخونی و نظر میدی ✨🪽
جوری که لوسیفر از بالکن پرید فکر کردم تموم شد. قدیس بنده خدا اون وسط چی کار کرد دیوار نگاه کرد. قدیس ام حوصله داشتا. ادامه بده داستان و قلم جدی داری که جزو سبک های مورد علاقه منه. که تو هم خوب از سبکه استفاده می کنی و بلدی چطور خوب به کار بگیریش.
عالییی بود ادامه میدی؟
ممنونم ؛ بله ادامه میدم🙂✨🪽