دروددددددددد
چشمانم گشوده شد.....من......من کجام؟ آههه سرم! انگار دارد از درد فوران میکند. آن دخترک من را زیادی محکم هل داد.... نگاهی به اطراف کردم ؛من در یک واگن قرار دارم. از روی زمین بلند شدم فضای خیلی تنگی بود. این صندلی ها زیادی بزرگ نیستن ؟ وقتی خواستم قدمی بردارم استین لباسم به دستگیره یکی از صندلی های چرمی گیر کرد، و باعث شد تعادلمو از دست بدم. برای اینکه نیوفتم به سرعت قبل از چپکی شدن دستگیره را با اون یکی دستم گرفتم همون لحظه، صدای فریادی شنیدم : اوی دخترک! دستت را از روی صندلی من بردار!همین الان!!
دستم را فوری برداشتم و خودم را جمع و جور کردم. صدای که بود؟! به محض اینکه این سوال رو زمزمه کردم چشمانم وحشتناک سوخت. انقدر که از شدت سوزش مجبور شدم بنشینم و سرگرم مالش دادن چشم هایم شوم : اخخ! صدای متفاوتی اومد : بچه، از سر راه برو کنار!! چند ثانیه بعد، سوزش چشمانم متوقف شد . به آرامی دوباره بازشون کردم و....مطمئنم، مطمئنم که من در قطار تنها بودم پس،... این همه آدم در این قطار از کجا اومدن ؟؟! صندلی ها کامل پر شده بود از افراد مختلف ،کوچک و پیر، کوتاه یا بلند انواع اقسام آدم. نگاهی به واگن های دیگه کردم اصلا این قطار چند واگن داره؟ همه ی شان سرشار از ادمه . صدایی از طریق بلندگو امد : شماره 84689 فورا به سمت لوکوموتیو بیاد. و دوباره این جمله رو تکرار کرد...نکند منظورش منم ؟نگاهی به کیسه ای که دخترک مو سفید بهم داده بود کردم، آن برگ از گوشه اش زده بود بیرون. برگ رو به آرامی، بیرون کشیدم و نگاش کردم در یک سمتش اسم من و در سمت دیگرش با خطوط ابی درخشانی نوشته شده بود،مسافر 84689 واگن 596. بله...مرا میگفت....و انگاری تا زمانی که نمیرفتم قرار نبود دست از تکرار کردن اون جمله برداره.
با بدخلقی کیسه و بلیط رو بلند کردم و رفتم . چند قدم بعد از زنی پیر که دارای بلیز پشمی آبی رنگ و ژاکت بنفش، یک عینک قرمز گنده و موهای فرفری کوتاه به رنگ طوسی بود سوال کردم : ببخشید...اینجا واگن چند است؟ زن با بی حوصلگی نگاهم کرد انگار، احمقانه ترین سوال تاریخ را ازش پرسیدم. پوستش چروک بود بهش میخورد نزدیک 70 یا 80 سال سن داشته باشه . زن : واگن 222. تشکر کردم و به راهم ادامه دادم. وایسا.....222 ؟؟!! باید این همه راه را میرفتم؟! آه بلندی کشیدم و شروع به راه رفتن میکنم 221،220،219،218،217، . . . .142،141،140،... نفسم بالا نمیومد . وقتی داخل راهروی تنگ و خفه کننده ایستادم تا ، نفسی تازه کنم صدای جیغ بلندی به گوشم رسید. !
یک دختر و پسر خیلی خیلی کوچک گریان به سمتم میدویدن ، دست های هم را محکم گرفته بودن. دختر کوچولو یک پیراهن شطرنجی به رنگ های آبی و طوسی به تن داشت و پسر کوچولو بلیزی . رنگ موی دختر آبی و رنگ موی پسر به رنگ مشکی بود و هردو با چشمای خاکستریشان و چهره هایی بغض الود ناله میکردن : اهااای 84689 کجایی پس ؟! با تته و پته سعی کردم درست جواب سوالشانره بدهم ،هرچند آخرش منظورم را نفهمیدن. آنها با دست های ازاداشان دستان مرا گرفتند و یک رأس به سمت لوکوموتیو دویدن. دختر کوچولو گفت : راهنما خیلی وقته منتظرته !! پرسیدم : کی ؟ پسرک گفت : راهنما! یا در زبان شما لوکوموتیوران . سرعتشان باور نکردنی بود انقد سریع میدویدن که اصلا متوجه اطرافم نبودم. در اخر داخل راه رویی که به لوکوموتیو ختم میشد ایستادن. دخترک در زد. بعد از آن چیزی نگفتن و فقط به در خیره شدن؛ منم در آن فاصله کش و قوسی به خودم دادم . و ناخوداگاه به بیرون از پنجره خیره شدم هیچی....یک فضای کاملا سفید و تو خالی... من کجام ؟ این قطار به کجا میرود؟ ایا همه ی این ها یک خواب است؟ نه...نفسم بالا نمیومد، بعلاوه جای خراش آن دخترک با سردردم و سوزش چشم این خواب نیست. تق تق -بفرمایید داخل!
عه دستم خورد دستم خورد
عالی👌🏻💜
منتظر قسمت بعد هستم
چه جالبه