حرفی ندارم...
کتابخانه ای به جهان های دیگر وارد می شوم.اما اینجا یک ساختمان جادویی یا چیزی شبیه آن نبود،کتابخانه بود!نه چیز دیگر! _اینجا فقط کتابخونست.وقتم رو هدر دادم. +بله، اینجا کتابخونست ولی نه یک کتابخونه ی معمولی.
این صدای کیست؟یعنی کتابدار این کتابخانه است؟آیا از دست من عصبانی است که بی اجازه وارد اینجا شدم؟بی اختیار برمیگردم و زانو میزنم. _واقعا متاسفم.من رو ببخش. او مردی قد بلند با چشمانی به رنگ اقیانوس و موهایی به رنگ طلایی است. +چرا عذرخواهی می کنی اح.مق _چی؟ از حالت چهره اش می توانم بهمم که عصبانی نیست. +که میگفتی اینجا یک کتابخونه معمولیه؟! واقعا نمی دانم چه جوابی بدهم. +چرا زانو زدی؟بلند شو دنبالم بیا. دنبالش می روم.
+همین جا وایسا. _چی چرا؟ حرف نمی زند اما طوری نگاهم می کند کل بدنم از ترس سیخ می شود...او گفت روی دایره ی وسط سالن بِایستم.اما چرا؟سوال پرسیدن کافیست.چاره ی دیگه ای ندارم.
روی دایره می ایستم،دستش را روی سرم می گذارد. +تکون نخور. _چیکار می کنی؟ +حرفم نزن. به حرفش گوش می دهم. چشماتش را می بندد.به یک باره کل زندگی ام از جلوی چشمانم رد می شود.انگار که خاطراتم را می بیند. _چطور جرعت می کنی با خاطراتم بازی کنی؟ +پس نمی تونی بهش بگی دوستت دارم؟پسر تو جهان های دیگه چیکار کردی که این نفرین همراهته؟ جهان های دیگه؟!
خیلی خوب بودددد🙊🩷انتظار همچین صحنه ای رو نداشتم🥲
ممنونن:>
محشره واقعا
مرسی از حمایتت😭
فدات بشممم
بینظییییررر
*مگه یارو دختر نبو_
نه پسر بود_
ممنون=)
خیلی عالیه،حتما ادامه بده🌷
بسی عالی
منتظر ادامه شم✨
واوو واقعا عالی بود خیلی دوسش داشتمم😭💞🌝😭💞
وای ذوق مرسی=)
ادامه بده منتظر داستان های بعدیت هستم😭💞
منظورم پارت های بعدی هست😭💞
یکم لایکاش بیشتر شه میزارمش
اهان باشهاوکیه موفق باشیی
واووو خیلی دوستش دارم ادامه بدههه💞
پارت بعدییییییییییی
حوصله ندار_
🤣🤝🏻
خییییلیییی خووووبعههههههه
جالب بود.🫠
لحن و سبک داستانت دوست دارم.👌👌
ممنون=)